بمان با من که من بی تو شبیه برگ پاییزم

بمان با من که من بی تو شبیه برگ پاییزم
تو باشی سبز خواهم ماند ، نباشی بی تو می ریزم

تو باشی نور خواهم خورد کبوتر وار از چشمت
دوباره شعر خواهم شد منی که از تو لبریزم

بمان خورشید اذرماه ! ضریح آفتاب من!
کجای این شب خسته دل خود را بیاویزم

نگاهم کن ، نگاهم کن ، تماشای تو مهتابی!
هنوزم من دچار آن غزالان غزل ریزم

شبیه قله ای گنگم تو باید فاتحم باشی
بیا و باز فتحم کن تو ای ماه دلاویزم

شبی در برکه ی شعرم نسیم پیکرت پیچید
تو فرهادم شدی و من هنوزم با تو شیرینم.
دیدگاه ها (۴)

حاڪمے از آڹِ ما شد، حڪم را، "دل" مےڪنیمعقل، حڪمش را نداند، ح...

ما ز چاه آب می خوریم دریا حسادت می کند ما ز هجر رنج می بریم ...

کاش میشد بی خبر یک حلقه بر در می زدیبر خیالات محالم رنگ باور...

از چه بنویسم؟؟از آسمانی که همیشه در حال عبور است؟یا از دلی ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط