تصور کن دازای بچه رو بغل کرده، بعد یهو چویا دقیق خیره میش
تصور کن دازای بچه رو بغل کرده، بعد یهو چویا دقیق خیره میشه: «…صبر کن.»
دازای: «هوم؟ 🥰»
چویا: «چرا این بچه شبیه سیگماست؟»
سکوت.
دازای عرق میکنه. «خب… ژنتیک چیز عجیبیه—»
چویا: «دازای.» 🙂
«بله عزیزم؟»
«دو دقیقه وقت داری توضیح بدی قبل اینکه از پنجره پرتت کنم بیرون.»
بعد سیگما از اونور با استرس: «من خودمم نمیدونم چی شد—»
و بچه وسط این بحران خانوادگی فقط: 👶✨
پس چویا حق داره هر پنج دقیقه دازایو تهدید به قتل کنه 💀
😭😭😭
دازای: «هوم؟ 🥰»
چویا: «چرا این بچه شبیه سیگماست؟»
سکوت.
دازای عرق میکنه. «خب… ژنتیک چیز عجیبیه—»
چویا: «دازای.» 🙂
«بله عزیزم؟»
«دو دقیقه وقت داری توضیح بدی قبل اینکه از پنجره پرتت کنم بیرون.»
بعد سیگما از اونور با استرس: «من خودمم نمیدونم چی شد—»
و بچه وسط این بحران خانوادگی فقط: 👶✨
پس چویا حق داره هر پنج دقیقه دازایو تهدید به قتل کنه 💀
😭😭😭
- ۳۵۷
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط