Part
Part³⁷
آسیه: وقتی که چشمامو باز کردم اولین لحظه ای که دیدمش یاده سختی های دوروک و خودم افتادم که نتیجه شیرینش آنیسا بود
دیدم با یه بوسه منو از خواب بیدار کرده
آنیسا: دلام مامان اُشمَلَم
آسیه: اوییییی سلام دختر قشنگم
نمیدونم یه فرشته بود منو با یه بوس از خواب بیدار کرد؟؟
آنیسا: نمیدونم ته
آسیه: بیا اینجا ببینم (گرفتمش انداختمش رو تخت و قل قلکش دادم دوتاییمون از خنده قش کرده بودیم)
انیسا: اوییی مامان نَتون نَتون گِگِلَتَم میاد😂
ایبیکه: اووووووووووووو مادر دختری خوب میخندین چی شده
آسیه: ماا.....
ایبیکه: ولش کن ولش کن فهمیدم نمیخواد بگی
اما یه خبر خوش دارم براتون
آسیه و آنیسا: چیه؟؟
ایبیکه: قراره برین خونه زن عمو شنگول برین با اموت جان بازی کنین بعدش از اونجا دایی اگولجان میاد باهم برین بیرون
آنیسا: چیی آخ دوووونننن
مامانی من میلَم حاضِی شم
آسیه: آنیسا وایسا.... آنیسا🤦🏻♀
ایبیکه چرا من از این خبر ندارم
ایبیکه: عزیزم خب تو خواب بودی دیگه نخواستم بیدارت کنم
ولشون کن حالا بزار برن یکم خوش بگذرونن
آسیه: باشه
ایبیکه: تازه منو توام قراره بریم یه رستورانی که تازه باز شده
آسیه: چی... نه بابا من حوصله ندارم نمیام خودت با برک قرار بزارین برین
ایبیکه: خواهش میکنم آسیه خواهش میکنم
من میخوام با تو برم دلم میخواد یکم باهم وقت بگذرونیم از وقتی ازدواج کردیم دیگه اصلا باهم وقت نمی گذرونیم اگرم وقت گذروندیم خیلی کم بوده
میدونی در اصل من میخوام برکو سوپرایز کنم برای همین میخوام برای جاش یا تو تصمیم بگیرم
لطفاً آسیه دیگه هیچ سوالی نپرس لطفاً قبول کن
آسیه :اول اینکه من ازدواج نکردم و فقط یه مادرم و تو ازدواج کردی
دوم اینکه چشم اگه شما دیگه هیچی نگی و بعد بزاری استراحت کنم میام
سوم اینکه چه سوپرایزی؟؟ مناسبتیه؟؟
ایبیکه: برک برای من یه کاری خیلی مهمی انجام داده بود منم میخوام جبران کنم...
عهههههه اونجوری نگام نکن آسیه خب نمیتونم بگم
آسیه: باشه
آسیه: وقتی که چشمامو باز کردم اولین لحظه ای که دیدمش یاده سختی های دوروک و خودم افتادم که نتیجه شیرینش آنیسا بود
دیدم با یه بوسه منو از خواب بیدار کرده
آنیسا: دلام مامان اُشمَلَم
آسیه: اوییییی سلام دختر قشنگم
نمیدونم یه فرشته بود منو با یه بوس از خواب بیدار کرد؟؟
آنیسا: نمیدونم ته
آسیه: بیا اینجا ببینم (گرفتمش انداختمش رو تخت و قل قلکش دادم دوتاییمون از خنده قش کرده بودیم)
انیسا: اوییی مامان نَتون نَتون گِگِلَتَم میاد😂
ایبیکه: اووووووووووووو مادر دختری خوب میخندین چی شده
آسیه: ماا.....
ایبیکه: ولش کن ولش کن فهمیدم نمیخواد بگی
اما یه خبر خوش دارم براتون
آسیه و آنیسا: چیه؟؟
ایبیکه: قراره برین خونه زن عمو شنگول برین با اموت جان بازی کنین بعدش از اونجا دایی اگولجان میاد باهم برین بیرون
آنیسا: چیی آخ دوووونننن
مامانی من میلَم حاضِی شم
آسیه: آنیسا وایسا.... آنیسا🤦🏻♀
ایبیکه چرا من از این خبر ندارم
ایبیکه: عزیزم خب تو خواب بودی دیگه نخواستم بیدارت کنم
ولشون کن حالا بزار برن یکم خوش بگذرونن
آسیه: باشه
ایبیکه: تازه منو توام قراره بریم یه رستورانی که تازه باز شده
آسیه: چی... نه بابا من حوصله ندارم نمیام خودت با برک قرار بزارین برین
ایبیکه: خواهش میکنم آسیه خواهش میکنم
من میخوام با تو برم دلم میخواد یکم باهم وقت بگذرونیم از وقتی ازدواج کردیم دیگه اصلا باهم وقت نمی گذرونیم اگرم وقت گذروندیم خیلی کم بوده
میدونی در اصل من میخوام برکو سوپرایز کنم برای همین میخوام برای جاش یا تو تصمیم بگیرم
لطفاً آسیه دیگه هیچ سوالی نپرس لطفاً قبول کن
آسیه :اول اینکه من ازدواج نکردم و فقط یه مادرم و تو ازدواج کردی
دوم اینکه چشم اگه شما دیگه هیچی نگی و بعد بزاری استراحت کنم میام
سوم اینکه چه سوپرایزی؟؟ مناسبتیه؟؟
ایبیکه: برک برای من یه کاری خیلی مهمی انجام داده بود منم میخوام جبران کنم...
عهههههه اونجوری نگام نکن آسیه خب نمیتونم بگم
آسیه: باشه
- ۲.۹k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط