My professor

My professor
Part:29

هیزل:چون می‌دونم چقدر برای این پرونده زحمت کشیده.... نمی‌خوام به خاطر من زحماتشو به باد بده و بیخیال اون پرونده بشه....

صدای نیشخندی شنیدم و با تعجب نگاهش کردم....یه نیشخند دیگه زد و با ناباوری نگاهشو ازم گرفت!

جونگ‌کوک:داری با من شوخی میکنی دیگه؟!
هیزل:بله؟!!
جونگ‌کوک:قرار نیست کسی قید پروندشو بزنه!قراره امنیتتو تامین کنه و فکر میکنم اولین وظیفه‌ی هر پلیسی تامین امنیت باشه واسه شهروندان....چه برسه به اینکه اون شهروند خواهر خودش هم هست.

کلافه پیشونیمو به دستام تکیه داد

هیزل:من اونقدری برادرمو میشناسم که بدونم این مسئله تا حدی به همش می‌ریزه که همه چیو بزاره زیر پاش

جونگ‌کوک:برادرت قبل از اینکه یه پلیس باشه یه مرده! تو خانوادشی و این پنهان کاری تو یه جور خیانت محسوب میشه. حق داره بدونه زندگیت ریخته بهم...باید بدونه!

هیزل:نمیتونم....من حتی بهش نگفتم دارم تو یه سوییت تنها زندگی میکنم چون میدونستم مدام فکرش پیشم میمونه و نمیتونه رو کاراش تمرکز کنه...اون فکر می‌کنه من تو یه خوابگاه جدید مستقر شدم....می‌خوام...بهش کمک کنم...این کمترین کاریه که میتونم برای حمایت ازش انجام بدم....اگر بدونه چه اتفاقی داشت میوفتاد نابود میشه استاد....خواهش میکنم بهش چیزی نگید.

همون‌طور که هر دو ساعدشو به زانو هاش تکیه و دستاشو تو هم قفل کرده بود،شروع کرد به چرخوندن انگشتای شستش دور هم....
زبونشو داخل دهنش چرخوند و با پنجه ی کفشش رو زمین ضرب گرفت...واضح میدیدم چقدر کلافه است.

هیزل:استاد؟....خواهش میکنم...

کلمات اخرمو زیر لب به زبون اورده بودم....با شنیدن صدام پلک طولانی ای زد.

جونگ‌کوک:داری منو هم تو پنهان کاریت شریک می‌کنی! من مسئول راز کسی جز خودم نیستم...

سرمو انداختم پایین....با بند شال گردنم بازی کردم و اشکام دوباره ریخت

هیزل:فکر کنین....چیزی ندیدید،فراموشش کنید....این مشکل منه خودمم باید حلش کنم....شما و برادرتون مسئولیتی در قبال من ندارین....فقط فراموش کنید که چی دیدین

مردمک چشماشو داد سمتم

جونگ‌کوک:چی میگی خانم! می‌دونی منو تو چه شرایط سختی قرار دادی؟!!!پس فردا اگر کوچیک ترین اتفاقی برای تو بیوفته اولین کسی که خودشو سرزنش می‌کنه منم!
پس یکم رو مفهوم مسئولیت،دوباره باید فکر کنی به نظرم.

با اینکه خودمم نسبت به آینده ی نامعلومم دو دل و سرگردون بودم گفتم:

هیزل:اتفاقی نمیوفته....به فکری براش میکنم....

میدونستم که دیگه نمیتونم پامو تو اون سوییت که آدرسش لو رفته بزارم...
یهو جرقه ای خورد تو ذهنم و با اینکه واقعا برام غم انگیز بود به زبون اوردمش....

هیزل:شاید با آقای سونگ صحبت کردم که....بزاره مستخدم دانشگاه بشم.

یهو نگاهم کرد و بی حرکت موند...سرمو انداختم پایین...

هیزل:اینطوری میتونم....تو اتاق مستخدما زندگی کنم...اونجا دستشون بهم نمی‌رسه...

اخماشو داد تو هم

جونگ‌کوک:مرده شور دانشگاهیو ببرن که شاگرد الفش مستخدمشه!!!
تا امروز غرور خیلی ها رو با نمراتت شکوندی!! حالا میخوای بری جلوشون لباس خدمتکار بپوشی و اجازه بدی تک تک همکلاسیات غرورتو با مسخره بازیاشون بشکنن؟!!!
عین روز جلو چشممه که اشغال میریزن جلوی پات که جمع کنی...

ادامه دارد.....
لایک فراموش نشه🫀

#رمان #فیکشن #فیک
دیدگاه ها (۱۱)

My professor Part:30چرا طوری صحبت می‌کرد که انگار همه ی اینا...

My professor Part:31کم کم ازم فاصله گرفت....بزاقمو قورت دادم...

My professor Part:28سرمو تو دستام گرفتم....چرا حتی کسی که من...

My professor Part:27چشمامو دوباره باز کردم و برای چند لحظه ت...

(وقتی به اون یه نفر تو زندگیم فکر می کنم و می فهمم اون حتی م...

تو مال منی...p7

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط