بی تومهتاب شبی بازازآن کوچه گذشتم

بی تومهتاب شبی بازازآن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال توگشتم
شوق دیدارتولبریزشداز جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

درنهانخانه قلبم گل یادتودرخشید
عطرصدخاطره پیچید،شوق صدخاطره خندید
شب مهتاب ودم آرام شاخه بیدفروریخته درآب
شاخه هادست برآورده به مهتاب

یادم آمدتوبه من گفتی ازاین عشق حذرکن
لحظه ای چندبراین آب نظرکن
آب آیینه عشق گذران است
توکه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش امروز باماکه فردابادگران است
تافراموش کنی ازاین عشق حذرکن
روز اول که دل من به تمنای توپرزد
چون کبوترلب بام تونشستم

توبه من سنگ زدی ،من نرمیدم،نشکستم،نگسستم
تابه دام تودرافتادم ،همه جاگشتم وگشتم
بازگفتم که توصیادی ومن آهوی دشتم...
» فریدون مشیری«
دیدگاه ها (۴)

بی تومهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به دنب...

بی تو مهتاب شبی بازازآن کوچه گذشتم✨همه تن چشم شدم خیره به د...

بی تو مهتاب باز از ان کوچه گذاشتمهمه تن چشم شدن خیره ب دنبال...

توهمه راز جهان ریخته در چشم سیاهتمن همه محوتماشای نگاهتآسمان...

بي تو مهتاب شبي باز از ان كوچه گذشتم..همه تن چشم شدم خيره ب ...

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره بدنب...

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به د...

بی تو مهتاب شبی بازازآن کوچه گذشتمهمه تن شدم،خیره به دنبال ت...

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به د...

شعر خیلی زیباستمخصوصا اگه پر معنی باشه،اگه خاطره داشته باشی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط