جانگ با حرکاتی تند و سراسیمه، پتوی دیگری را از روی زمین ق

جانگ با حرکاتی تند و سراسیمه، پتوی دیگری را از روی زمین قاپید و آن را روی زانوهای لرزان دخترک کشید تا پایین‌تنه او را از سرمای گزنده غار حفظ کند. رو به یونهی فریاد زد: یونهی! آتیش... زودباش یه آتیش روشن کن! بدنش مثل یخ سرده، اگه گرم نشه هم خودش و هم بچه از دست می‌رن!
یونهی با دستپاچگی به اطراف چرخید و تکه چوب‌های خشکی را که از قبل گوشه غار جمع شده بود، با عجله روی هم انباشت. دستانش از شدت ترس و سرما چنان می‌لرزید که چندین بار فندک از دستش افتاد، اما سرانجام با تلاش زیاد، شعله‌ای خرد و ضعیف جان گرفت.لحظاتی بعد، هیزم‌ها گر گرفتند و یونهی موفق شد آتش را درست کنار پای دخترک روشن کند. شعله‌های نارنجی رقص‌کنان بالا آمدند و سایه‌های بلندی را روی دیواره‌های سنگی غار انداختند. گرمای آتش کمی از لرزش بدن دخترک
جانگ در حالی که آستین‌هایش را بالا می‌زد، به شعله‌ها نگاه کرد و زیر لب گفت: خدا رو شکر... حالا یونهی، آب داری؟ باید دستام رو بشورم.
یونهی با ترس سری تکون داد سپس بدتری را از کیف جیهو بیرون کشید و روی دستای جانگ ریخت در این فاصله این ات بود که از درد زیاد سرش سمت دیگری افتاد دست راستش که بی‌قرار میکرد تا دست تهیونگ رو تو دستش بگیره روی زمین چنگ انداخت ...
جانگ با دستانی لرزان اما با قاطعیت، پتوی روی پاهای دخترک را بالا زد. او با دیدن وضعیت اضطراری، رنگش پرید و با لحنی که آمیخته به ترس و تشویق بود، فریاد زد: دخترم! نگاهت به من باشه... وقتشه! زود باش... باید تمام زورت رو جمع کنی. تو می‌تونی، به‌خاطر خودت، به‌خاطر عشقت... باید زور بزنی! دخترم، یه بار دیگه!
دخترک با شنیدن فرمان جانگ، لبه‌های پتو را با انگشتان کبود شده‌اش چنگ زد، سرش را به عقب تکیه داد و در حالی که رگ‌های گردنش از شدت فشار برجسته شده بود، برای اولین بار تمام توانش را برای به دنیا آوردن فرزندش جمع کرد.
جانگ در حالی که روی زمینِ گِلی زانو زده بود، دوباره پتو را کنار زد و با چشمانی که از هیجان و ترس برق می‌زد، به پایین نگاه کرد. فریاد زد: سرش رو دارم می‌بینم! دخترم، داری به آخرش می‌رسی... فقط یک بارِ دیگه، با تمامِ وجودت، زود باش یه بار دیگه
دخترک در وضعیتی بود که انگار بدنش داشت از وسط دو نیم می‌شد. درد چنان سهمگین و بی‌رحم بود که تمام هوش و حواسش را از کار انداخته بود؛ هر بار که موجِ انقباض می‌آمد، حس می‌کرد خنجری آتشین در کمر و لگنش می‌چرخد. تمام بدنش خیسِ عرق بود و دانه‌های درشت عرق با اشک‌های گرمی که بی‌وقفه از گوشه‌ی چشم‌هایش سرازیر می‌شد، روی گونه‌های پریده‌رنگش یکی می‌شدند.درست در لحظه‌ای که رعدوبرق مهیبی آسمان را شکافت و نوری خیره‌کننده فضای غار را مثل روز روشن کرد، دخترک هم همزمان با غرش آسمان، تمامِ توانِ باقی‌مانده‌اش را در گلویش جمع کرد. او چنان جیغی از ته جگر کشید که رگ‌های گردنش به مرز پاره شدن رسیدند. دندان‌هایش را با چنان فشاری روی دستمال مچاله شده می‌سایید که فکش درد گرفته بود، اما دست از تلاش برنمی‌داشت.پاهایش از شدت فشار می‌لرزید و ناخن‌هایش را در کفِ سنگی غار فرو می‌برد. وی میشد الان تهیونگ بود چی میشد الان بود و دستشو محکم گرفته بود .. این قلب دخترک را بیشتر بغض صدا می‌کرد .
با هر غرشِ رعد، انگار دردی مضاعف در بدنش می‌پیچید و او با گریه‌ای سوزناک، سرش را به عقب تکیه می‌داد و میانِ نفس‌نفس زدن‌های تند، برای نوزادی که در راه بود می‌جنگید.جانگ با صدایی که از شوق می‌لرزید، فریاد زد: آفرین! همین‌جوری... فقط یه ذره دیگه... داره میاد!
دیدگاه ها (۰)

درد دیگر شبیه به یک حس نبود، شبیه به یک شکنجه‌ی تمام‌عیار فی...

جانگ با دست‌هایی که از شدت هیجان و فشار می‌لرزید، دستش را زی...

قلب تهیونگ مثل یک تیکه اشیاء شده بود خیلی ترسیده و با نگرانی...

و پاهایش روی سنگ‌های خیس سُر می‌خورد. جانگ، زن پیر، با دستان...

ابر ها مثل تاریک ترین لوی تحریکات سمت آسمان گریخته بودند، بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط