جانا به نگاهی ز جهان بی خبرم کن، دیوانه ترم کن

جانا به نگاهی ز جهان بی خبرم کن، دیوانه ترم کن
سر گشته و شیدا چو نسیم سحرم کن، دیوانه ترم کن
وای ز چشمه دیدارت، وای ز آتش رخسارت
وای ز چشم افسونکارت چسان مدهوشم من
جز حرف محبت چه شنیدی دگر از من که ببستی نظر از من
ترسم که شوی روز و شبی با خبر از من که نیابی اثر از من
در آتشم از سوز دل و داغ جدایی به کجایی
بازا که غم از دل برود چون تو بیایی چو بیایی
شمعی گریانم من، اشکی لرزانم من
آهی سوزانم من چه دیدی که از من رمیدی
بر من نظری کن یا بر سر خاکم گاهی گذری کن

رهی معیری
دیدگاه ها (۱)

بیا نگارا بیا ، بیا در آغوش منبزن ز می آتشم ، ببر دل و هوش م...

افسووووووسافسوس که این عمر گرانمایه رفت از دستافسوس که روحم،...

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمعشب نشین کوی سربازان و رندا...

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمعشب نشین کوی سربازان و رندا...

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع<شب نشین کوی سربازان و رند...

‍ تو چه کَردی که دَلم این همه بیمارت شدمثلِ دیوانه دَلم این ...

تو چه کَردی که دَلم این همه بیمارت شدمثلِ دیوانه دَلم این هم...

شهر در خواب است و من مرغ غزل خوانم هنوزتکیه بر دیوار شب ، خن...

چشم فروبسته اگر وا کنیدرتو بود هر چه تمنا کنیعافیت از غیر نص...

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارابه وصل خود دوایی کن دل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط