به خواطر خودت
■ به خواطر خودت■
پارت ۳
خب علامت ها عوض شد ها سانا :÷ ا.ت :× کوک:-
ویو مایا
ا.ت و سانا بعد کلی خوش و بش کردن و غیبت درمورد این و اون تصمیم گرفتن برن کافه تریا دقیقا همون جایی که باهم آشنا شدن ... چون توی خونه حوصله شون به گا رفته بود ... رفتن کافه و یه قهوه سفارش دادن و ا.ت خیلی دوست داشت از اینکه به کوک شک کرده بگه... خیلی دوست داشت بگه کوک دیگه مثل قبل نیست دوباره شده همون آدمی که سادیسم داشت و به هیچکی رحم نمیکرد باهمه سرد حرف میزد و گرمایی توی وجودش ، وجود نداشت... بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش آخر قربانی فضولی های سانا شد و همه جی رو گفت از هفته ی اول رابطه که کوک ا.ت رو مثل فرشته ها میپرسید و و فته ی دوم رابطه که کوک انگار توی عمارت تنها بود و ا،ت ای وجود نداشت
اینم گفت که اگه دست از پا خطا میکرد دیگه اون کوک ، کوک همیشگی نبود که بگه : نه دختر من خودتو ناراحت نکن .. فدای ی ۱ تار موت ... اگه ا.ت کار اشتباهی میکرد کوک طوری سرش داد میزد که نگار تمام ناراحتی و اندوه دنیا رو به ا.ت دادن
÷ اوممم ببین حق داری کاملا که وقتی سرت داد میکشه و الکی دعوات میکنه ناراحت بشی و گریه کنی ولی ببین امروز میری مثل آدم ته این قضیه رو در میاری و میفهمی الان که اینا رو بهم گفتی هم عصبی ام که زود تر بهم نگفتی و هم خوشحالم که بالاخره به یه نفر گفتی و توی دلت نگه نداشتی
× سانا.... اینا رو ولش کن اگه بهت خیانت کرده باشه چیی..... مثلا فک کن با منشیش خانم کیم بهم خیانت کرده باشه.... یا با دختر خالش سوجین ؟ آخه مامان و بابای کوک. و همینطور من با ازدواج ما موافق نبودن و خانواده ی کوک میخواستن کوک با سوجین باشه و براشون وارث بیارن
و همینطور مامان و بابای من میخواستن من با یونجون باشم و براشون وارث بیارم
( نکته : ا.ت قبل از. اینکه با کوک وار. رابطه بشه با یونجون به اجبار مامان و باباش وارد رابطه شده و خوشبختانه باهم رابطه نداشتن گ دلیل اصلی جداییشون هم این بود که یونجون. از ا.ت بچه میخواست و ت.ت هم یه بیلاخ گنده نشون میداد و الفرار....)
ویو مایا : خب بچه ها ا.ت پول. قهوه ی خودشو حساب کرد و با سانا خداحافظی کرد و به سمت خونه رفت
فلش بک به ا.ت توی ماشینش
×عاشیییی شیبال به قول سانا باید سر و ته این بی توجهی های کوک رو درارم انروز عصر بعد از اینکه کوک به شرکت می میره منم پشت سرش میرم ببینم کجاها میره ....
( ا.ت رسید خونه)
ویو ا.ت
وارد خونه شدم دیدم خدمت کارا نیستن اوفف باز کوک اینا رو فرستاده خونه هاشون البته گناه دارن خیلی گناه دارن ولش
حالا خوش کجاست؟؟؟؟
آآهههه ا،ت باید خودتو بی خیال بگیری انگار تو هم به دو وردته. که کوک نیست...
.... از پله ها بالا رفتم که برم تو اتاق مشترکمون که دیدم کوک تو اتاق کارشه چشمم به من افتاد و منو دید ولی سلام نکرد ... کوک ؟ لالی ( ببند اره لاله نمیخواد به توچه )
اوف رفتم کو اتاق لباسامو عوض کردم و آرایشم پاک کردم و رفتم پیش کوک تو اتاق کارش
× سلام
- سلام ( سررردد)
- کجا بودی؟
× اوف باز خونه جلو تو و شوگا و تهیونگ گفتم میرم خونه سانا آلزایمر داری نع( تیکه انداخت)
( کوک از اتاق رفت بیرون و ا.ت تنها موند تو اتاق)
ویو ا.ت :
هییییننننن این چرا اینجوری میکنه چرا این کارو باهم میکنه هقق ( لوس چندش )
چرا وقتی میدونه از بی توجهی بدم میاد بازم بهم بی توجهی میکنه ( با بغض )
ویو کوک: اهه از اتاق کع اومدم برون صداشو شنیدم که داشت گریه و هق هق میکرد به خودم لعنت فرستادم که چرا دارم باهاش این کارو میکنم ولی خب مجبورم.... دلم واسش سوخت عایش
خماررریی🤣🫰🏻🙄
پارت ۳
خب علامت ها عوض شد ها سانا :÷ ا.ت :× کوک:-
ویو مایا
ا.ت و سانا بعد کلی خوش و بش کردن و غیبت درمورد این و اون تصمیم گرفتن برن کافه تریا دقیقا همون جایی که باهم آشنا شدن ... چون توی خونه حوصله شون به گا رفته بود ... رفتن کافه و یه قهوه سفارش دادن و ا.ت خیلی دوست داشت از اینکه به کوک شک کرده بگه... خیلی دوست داشت بگه کوک دیگه مثل قبل نیست دوباره شده همون آدمی که سادیسم داشت و به هیچکی رحم نمیکرد باهمه سرد حرف میزد و گرمایی توی وجودش ، وجود نداشت... بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش آخر قربانی فضولی های سانا شد و همه جی رو گفت از هفته ی اول رابطه که کوک ا.ت رو مثل فرشته ها میپرسید و و فته ی دوم رابطه که کوک انگار توی عمارت تنها بود و ا،ت ای وجود نداشت
اینم گفت که اگه دست از پا خطا میکرد دیگه اون کوک ، کوک همیشگی نبود که بگه : نه دختر من خودتو ناراحت نکن .. فدای ی ۱ تار موت ... اگه ا.ت کار اشتباهی میکرد کوک طوری سرش داد میزد که نگار تمام ناراحتی و اندوه دنیا رو به ا.ت دادن
÷ اوممم ببین حق داری کاملا که وقتی سرت داد میکشه و الکی دعوات میکنه ناراحت بشی و گریه کنی ولی ببین امروز میری مثل آدم ته این قضیه رو در میاری و میفهمی الان که اینا رو بهم گفتی هم عصبی ام که زود تر بهم نگفتی و هم خوشحالم که بالاخره به یه نفر گفتی و توی دلت نگه نداشتی
× سانا.... اینا رو ولش کن اگه بهت خیانت کرده باشه چیی..... مثلا فک کن با منشیش خانم کیم بهم خیانت کرده باشه.... یا با دختر خالش سوجین ؟ آخه مامان و بابای کوک. و همینطور من با ازدواج ما موافق نبودن و خانواده ی کوک میخواستن کوک با سوجین باشه و براشون وارث بیارن
و همینطور مامان و بابای من میخواستن من با یونجون باشم و براشون وارث بیارم
( نکته : ا.ت قبل از. اینکه با کوک وار. رابطه بشه با یونجون به اجبار مامان و باباش وارد رابطه شده و خوشبختانه باهم رابطه نداشتن گ دلیل اصلی جداییشون هم این بود که یونجون. از ا.ت بچه میخواست و ت.ت هم یه بیلاخ گنده نشون میداد و الفرار....)
ویو مایا : خب بچه ها ا.ت پول. قهوه ی خودشو حساب کرد و با سانا خداحافظی کرد و به سمت خونه رفت
فلش بک به ا.ت توی ماشینش
×عاشیییی شیبال به قول سانا باید سر و ته این بی توجهی های کوک رو درارم انروز عصر بعد از اینکه کوک به شرکت می میره منم پشت سرش میرم ببینم کجاها میره ....
( ا.ت رسید خونه)
ویو ا.ت
وارد خونه شدم دیدم خدمت کارا نیستن اوفف باز کوک اینا رو فرستاده خونه هاشون البته گناه دارن خیلی گناه دارن ولش
حالا خوش کجاست؟؟؟؟
آآهههه ا،ت باید خودتو بی خیال بگیری انگار تو هم به دو وردته. که کوک نیست...
.... از پله ها بالا رفتم که برم تو اتاق مشترکمون که دیدم کوک تو اتاق کارشه چشمم به من افتاد و منو دید ولی سلام نکرد ... کوک ؟ لالی ( ببند اره لاله نمیخواد به توچه )
اوف رفتم کو اتاق لباسامو عوض کردم و آرایشم پاک کردم و رفتم پیش کوک تو اتاق کارش
× سلام
- سلام ( سررردد)
- کجا بودی؟
× اوف باز خونه جلو تو و شوگا و تهیونگ گفتم میرم خونه سانا آلزایمر داری نع( تیکه انداخت)
( کوک از اتاق رفت بیرون و ا.ت تنها موند تو اتاق)
ویو ا.ت :
هییییننننن این چرا اینجوری میکنه چرا این کارو باهم میکنه هقق ( لوس چندش )
چرا وقتی میدونه از بی توجهی بدم میاد بازم بهم بی توجهی میکنه ( با بغض )
ویو کوک: اهه از اتاق کع اومدم برون صداشو شنیدم که داشت گریه و هق هق میکرد به خودم لعنت فرستادم که چرا دارم باهاش این کارو میکنم ولی خب مجبورم.... دلم واسش سوخت عایش
خماررریی🤣🫰🏻🙄
- ۲۴۰
- ۱۰ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط