روزی یک زرتشتی و یک مسلمان از مسیری در حال عبور بودند....

روزی یک زرتشتی و یک مسلمان از مسیری در حال عبور بودند....در حین مسیر دختر بچه ای 12 ساله را دیدند که با سبد پر از میوه می خواهد از رودخانه عبور کند .آن مرد زرتشتی سبد میوه را بر دوش و دست دخترک را در دست گرفت و از رودخانه عبور داد.در ادامه مسیر مرد مسلمان رو به مرد زرتشتی کرد و گفت: در دین ما لمس کردن بدن جنس مخالف عملی حرام است، مگر آنکه یکی از دو طرف به سن تکلیف نرسیده باشد و یا نسبتی بین آن دو باشد.لمس جنس مخالف سبب طغیان شهوت و سقوط به ورطه گناه است و...مرد زرتشتی کلام او را قطع کرد و گفت: من آن دخترک را به آن سوی رودخانه بردم و رها یش کردم، تو هنوز در ذهنت رهایش نکردی؟!!

ذهن "بیمار" درمانی ندارد "
دیدگاه ها (۴)

جنگل نفرین شده پارت ۵

پارت سوم — یک روز معمولیسوآ از وقتی یورا را با خودش برده بود...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۲ قسمت ۵ ‌درهای عظیم برج سا...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل اول: ورود به...

رمان: مادام کوچولوی کیم part:۷منتظرتم. هر وقت خواستی حرف بزن...

روزی یک زرتشتی و یک مسلمان از مسیری در حال عبور بودند....در ...

روزی یک زرتشتی و یک مسلمان از مسیری در حال عبور بودند....در ...

#حکایت روزی یک زرتشتی و یک مسلمان دو آتیشه اصولگرا/داعشی از ...

.روزی یک زرتشتی ویک مسلمان ازمسیری درحال عبور بودند.... درحی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط