قسمت هشتارو دو

#قسمت هشتارو دو
لبامون یه سانت از هم جدا شد و به نفس نفس زدن افتادیم..
_ امشب از اینم خسته ترت میکنم آرشیدا
وقتی حرف میزد لباش با لبام تماس پیدا میکرد..
میخواستمش زیاد..
دوباره لبامون قفل هم شد..
دستاش و دوره گردنم حلقه کرد و بیشتر به خودش فشارم داد..
تو بغل هم نفس نفس میزدیم..
بازو به بازو خوابیده بودیم و به سقف خیره بودیم..
لحظات پر هیجانی رو گذروندیم..
مهتاب یه دفعه سره شونم و گاز گرفت و گفت
_ از این شیطونیام بلد بودی و رو نمیکردی؟
خندیدم..
منظورش اون موقعی بود که نتونستم خودمو کنترل کنم وقتی روم دراز کشیده بود و با یه حرکت سریع و خشن جام و
باهاش عوض کردم و دستاش و باالی سرش قفل کردم و طوالنی بوسیدمش!
با صدای دورگه از خواب و خستگی جوابش و دادم
_ اوهوم حاال مونده منو بشناسی..
_ نامرد اینجوری نگو دوباره وسوسه میشم
یه خنده ی ریز..
بغلش کردم و جوابی ندادم تا بخوابیم..
فردا روز پر استرسی بود و ما هم خسته بودیم شدید..
بدون فکر به فردا و آینده با الالیی نفسای آروم مهتاب که ضربانم بهش بسته بود خوابم برد..
تو زندگی هر کس یه موقعیتایی پیش میاد که اصال انتظارش و نداره این برخورد و از خودش نشون بده!
دیدگاه ها (۵)

#قسمت هشتادو سهیعنی تا قبل از اینکه تو اون شرایط باشه فکر می...

#قسمت هشتادو چهار گفته بودم مهتاب شده بود آروِم د ِل من فکر ...

#هشتادو یک ببین بزار مراسم انجام بشه بعدش میتونی به 1000 دلی...

#قسمت هشتاددم در منتظر مهتاب بودم تا بیاد بریم دانشگاه خواست...

فیک کوک شیرینی با طمع مرگ پارت ۱۰

part 15عشق پنهان 《ویو ات》چند لحظه بینمون سکوت بود با حرف جون...

#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارم #پارت18---------------------------...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط