𝑻𝒉𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒋𝒆𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒓 𝒌𝒊𝒎
𝑻𝒉𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒋𝒆𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒓 𝒌𝒊𝒎
𝒑𝒂𝒓𝒕 : ¹⁴
جیمین : کل شهرو گشتیم ، پادشاه همه رو فرستاده بیان دنبالتون بگردن
تهیونگ : مگه....اونا نباید رفته باشن الان ؟!
یونگی : پادشاه راضیشون کرد چند روز بمونن
تهیونگ : پس هیچ چاره دیگه ای نداریم ؟ باید برگردیم ؟
جیمین : دیگه جونگکوک مجبور نیست با کسی ازدواج کنه ، فقط باید بره یه نگاهی به مهمونا بندازه تا عصبانی نشدن
جونگکوک : نه من نمیخوام برگردم
یونگی : این بچه دو روز دستت بوده ببین چقدر لوسش کردی
تهیونگ : اصلا خوب کردم
تهیونگ یکم خم شد تا هم قد جونگکوک بشه
تهیونگ : منم دلم نمیخواد برگردم ولی چاره ای نداریم ، به جاش میتونیم بعدا چند روز بیایم دوباره . باشه ؟
جونگکوک با ناراحتی سرش رو تکون داد
تهیونگ : آفرین پسر خوب
و بوسه ای به گونه اش زد
یونگی : همینجوری باهاش رفتار کردی لوس شده دیگه
تهیونگ چشم غره ای به یونگی رفت
تهیونگ : خب ما میرسم وسایلمونو برداریم دیگه شماهم برین
جیمین : نه من میخوام پیش کوکیم بمونم
یونگی : بیا بریم بچه ، بعدا میتونی پیش کوکیت بمونی
جیمین : پس زود بیاین باشه ؟
تهیونگ : باشه
یونگی و جیمین رفتن و دوباره اونا رو باهم تنها گذاشتن
تهیونگ : خب بیا بریم وسایلمونو برداریم
جونگکوک : کی دوباره برمیگردیم اینجا ؟
تهیونگ : نمیدونم ، شاید هفتهی دیگه ، خوبه ؟
چشمای جونگکوک با خوشحالی برق زد
جونگکوک: ارههههه
تهیونگ خندید و دستش رو گرفت و باهم به مهمون خونه برگشتن ، زیاد وسیله نداشتن فقط چند تا لباس . همه رو جمع کردن و توی کیف گذاشتن و به سمت قصر راه افتادن
....
پشت سر جونگکوک به سمت اتاقش حرکت کرد ، هردو وارد اتاق شدن و در رو بستن .
تهیونگ : خب حالا باید برای مهمونی شب آماده بشی
و کیف را کنار کمد گذاشت
جونگکوک : نمیشه توهم باهام بیای ؟
تهیونگ : نه...نگران نباش باشه ؟ چیزی نمیشه
جونگکوک : باشه
تهیونگ : میگم جیمین بیاد کمکت
جونگکوک سرش رو به نشونه تایید تکان داد و تهیونگ رو تماشا کرد که از اتاق خارج شد
....ادامه دارد
𝒑𝒂𝒓𝒕 : ¹⁴
جیمین : کل شهرو گشتیم ، پادشاه همه رو فرستاده بیان دنبالتون بگردن
تهیونگ : مگه....اونا نباید رفته باشن الان ؟!
یونگی : پادشاه راضیشون کرد چند روز بمونن
تهیونگ : پس هیچ چاره دیگه ای نداریم ؟ باید برگردیم ؟
جیمین : دیگه جونگکوک مجبور نیست با کسی ازدواج کنه ، فقط باید بره یه نگاهی به مهمونا بندازه تا عصبانی نشدن
جونگکوک : نه من نمیخوام برگردم
یونگی : این بچه دو روز دستت بوده ببین چقدر لوسش کردی
تهیونگ : اصلا خوب کردم
تهیونگ یکم خم شد تا هم قد جونگکوک بشه
تهیونگ : منم دلم نمیخواد برگردم ولی چاره ای نداریم ، به جاش میتونیم بعدا چند روز بیایم دوباره . باشه ؟
جونگکوک با ناراحتی سرش رو تکون داد
تهیونگ : آفرین پسر خوب
و بوسه ای به گونه اش زد
یونگی : همینجوری باهاش رفتار کردی لوس شده دیگه
تهیونگ چشم غره ای به یونگی رفت
تهیونگ : خب ما میرسم وسایلمونو برداریم دیگه شماهم برین
جیمین : نه من میخوام پیش کوکیم بمونم
یونگی : بیا بریم بچه ، بعدا میتونی پیش کوکیت بمونی
جیمین : پس زود بیاین باشه ؟
تهیونگ : باشه
یونگی و جیمین رفتن و دوباره اونا رو باهم تنها گذاشتن
تهیونگ : خب بیا بریم وسایلمونو برداریم
جونگکوک : کی دوباره برمیگردیم اینجا ؟
تهیونگ : نمیدونم ، شاید هفتهی دیگه ، خوبه ؟
چشمای جونگکوک با خوشحالی برق زد
جونگکوک: ارههههه
تهیونگ خندید و دستش رو گرفت و باهم به مهمون خونه برگشتن ، زیاد وسیله نداشتن فقط چند تا لباس . همه رو جمع کردن و توی کیف گذاشتن و به سمت قصر راه افتادن
....
پشت سر جونگکوک به سمت اتاقش حرکت کرد ، هردو وارد اتاق شدن و در رو بستن .
تهیونگ : خب حالا باید برای مهمونی شب آماده بشی
و کیف را کنار کمد گذاشت
جونگکوک : نمیشه توهم باهام بیای ؟
تهیونگ : نه...نگران نباش باشه ؟ چیزی نمیشه
جونگکوک : باشه
تهیونگ : میگم جیمین بیاد کمکت
جونگکوک سرش رو به نشونه تایید تکان داد و تهیونگ رو تماشا کرد که از اتاق خارج شد
....ادامه دارد
- ۷۰۲
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط