پارت ۳۳
پارت ۳۳
ته:
دیونه چرا تو از اون موقع تو فکری؟ 😏🦋
هیونوو با لبخند شیطنتآمیزی به من نگاه کرد. 😏🎀
هیونوو:
اوه اوه… فکر کنم یکی خیلی رفته تو فکر. 👀😂
آت:
خفه شو دایی. 😑
هیونوو:
من که چیزی نگفتم! 😂
ته آروم به آت نگاه کرد. 🦋
ته:
به حرفای هیونوو فکر میکنی؟ 👀
آت:
کدوم حرفا؟ 🤨
ته:
همون عاشق شدن. 💭
آت برای چند ثانیه ساکت موند. 🥺
آت:
نه… فقط یه سؤال برام پیش اومد.
ته:
چه سؤالی؟
آت:
از کجا بفهمیم یکی… عاشقمونه؟ 🥺💭
هیونوو که داشت آب میخورد، نزدیک بود خفه بشه. 😂
هیونوو:
من چرا اینجام؟! 😭
ته بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
ته:
شاید از رفتارش. 🦋
آت:
مثلاً؟
ته چند لحظه به آت خیره شد. 👀
ته:
مثلاً وقتی بیشتر از بقیه حواسش بهت باشه.
وقتی ناراحتیت براش مهم باشه.
وقتی بدون اینکه خودش بفهمه، همیشه دنبال تو باشه. 💜
آت آرام گفت:
آت:
اگه خودش هم ندونه چی؟
ته:
اون موقع… باید صبر کرد تا خودش بفهمه.
آت:
و اگه خیلی دیر بفهمه؟ 🥺
ته با یه لبخند خیلی کوچیک گفت:
ته:
شاید یکی باید کمکش کنه بفهمه. ✨
آت ماتش برد. 😳
هیونوو زیر لب گفت:
هیونوو:
من دیگه واقعاً چیزی نمیگم… 😐😂
آت:
چی گفتی دایی؟
هیونوو:
هیچی! آدامسمو میخورم. 😂
آت:
تو اصلاً آدامس نداری. 😐
هیونوو:
خب الان میخرم! 😂
ته خندید و نگاهش رو از آت گرفت. 🦋
𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚
قلبم عجیب میزد. 💗
نمیدونستم چرا هر حرفی که ته میزد، بیشتر منو گیج میکرد. 🥺💭
شاید…
شاید واقعاً خودش هم نمیدونست
بعد از حرف ته، دیگه نمیتونستم درست بهش نگاه کنم. 🥺
قاشق رو توی بشقابم میچرخوندم و وانمود میکردم دارم غذا میخورم، ولی ذهنم فقط روی یه جمله گیر کرده بود.
«شاید یکی باید کمکش کنه بفهمه.» 💭
یعنی منظورش چی بود؟ 👀
نگاهم رو یواشکی بالا آوردم.
ته داشت آروم غذا میخورد، انگار نه انگار چند دقیقه پیش با چند تا جمله ساده ذهن منو به هم ریخته. 😶🌫️🦋
آت:
ته؟
ته سرشو بلند کرد.
ته:
هوم؟
آت:
تو تا حالا… شده یه نفر رو دوست داشته باشی ولی خودت نفهمی؟ 🥺
ته چند لحظه ساکت موند.
ته:
شاید.
هیونوو:
شاید؟! 😳
ته:
چیه؟
هیونوو:
هیچی، فقط برای اولین بار یه جواب عجیب دادی. 😂
آت:
یعنی چی «شاید»؟
ته شونهای بالا انداخت.
ته:
آدم همیشه احساسات خودش رو هم نمیفهمه. 💭
آت:
پس از کجا باید بفهمه؟
ته:
وقتی نبودنش اذیتت کنه.
آت آروم گفت:
آت:
نبودنش؟
ته:
آره.
چند ثانیه سکوت شد. 🦋
هیونوو که مشخص بود از این فضای عجیب خسته شده، قاشقش رو زمین گذاشت. 😂
هیونوو:
بچهها من فقط یه سؤال دارم.
آت:
چی؟
هیونوو:
چرا شام خانوادگی ما تبدیل شده به جلسه مشاوره عشق؟ 😭😂
آت:
دایییی! 😭
هیونوو:
باشه بابا، ساکت شدم. 😂
ته خندید.
همون لبخند کوتاهش باعث شد آت چند لحظه خیره بمونه. 🥺💗
ته متوجه نگاهش شد.
ته:
چیه؟
آت سریع نگاهش رو پایین انداخت.
آت:
هیچی.
ته:
پس چرا نگام میکردی؟ 👀
آت:
نمیکردم.
هیونوو:
میکردی. 😂
آت:
دایی! 😭
هیونوو:
خب راست میگم دیگه! 😂
آت:
تو غذا بخور فقط!
هیونوو با خنده دوباره شروع کرد به غذا خوردن. 😂🦋
𐙚🦋 ویو ته 🦋𐙚
نمیدونستم چرا وقتی آت نگام میکرد، یه حس عجیبی پیدا میکردم. 💭
قبلاً هم زیبا دیده بودمش.
اما امشب فرق داشت.
از وقتی وارد خونه شده بود، ناخودآگاه نگاهم دنبالش میرفت. 👀🦋
وقتی خندید…
وقتی با هیونوو بحث کرد…
حتی وقتی عصبی شد و موهاشو کنار زد…
همهش توی ذهنم میموند. 💜
سرمو تکون دادم.
ته زیر لب:
من چمه؟ 😶
هیونوو:
چی گفتی؟
ته:
هیچی.
هیونوو مشکوک نگام کرد ولی چیزی نگفت. 👀
𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚
غذا که تموم شد، بلند شدم بشقابها رو جمع کنم.
هیونوو:
آت ول کن، خودم جمع میکنم.
آت:
نه دایی، من جمع میکنم.
ته هم بلند شد.
ته:
من کمکت میکنم.
آت:
نه، لازم نیست.
ته:
چرا؟
آت:
چون… خودم میتونم.
ته:
میدونم میتونی.
آت:
پس؟
ته:
ولی میخوام کمکت کنم. 🦋
آت برای چند ثانیه چیزی نگفت.
هیونوو از پشت سرشون لبخند زد. 😏
هیونوو:
من برم تلویزیون ببینم، شما دو تا هم… بشقاب بشورین. 😂
آت:
دایی! 😭
هیونوو:
چیه؟ کمک خواستی صدام کن!
و سریع از آشپزخونه رفت. 😂
آت با اخم به پشت سرش نگاه کرد.
آت:
این دایی من یه روز منو سکته میده. 😑😂
ته خندید.
ته:
فکر کنم از قصد این کارو کرد.
آت:
صددرصد.
هر دو شروع کردن به جمع کردن میز.
دست آت و ته همزمان به سمت یه بشقاب رفت.
هر دو مکث کردن. 👀
آت:
تو بردار.
ته:
نه، تو بردار.
آت:
ته…
ته:
آت…
آت:
چیه؟
ته:
هیچی.
ته بشقاب رو برداشت و رفت سمت سینک.
آت چند ثانیه فقط نگاهش کرد. 𐙚🦋
پارت بعد رو از دست ندید بنظرتون چه اتفاقی میوفته
ته:
دیونه چرا تو از اون موقع تو فکری؟ 😏🦋
هیونوو با لبخند شیطنتآمیزی به من نگاه کرد. 😏🎀
هیونوو:
اوه اوه… فکر کنم یکی خیلی رفته تو فکر. 👀😂
آت:
خفه شو دایی. 😑
هیونوو:
من که چیزی نگفتم! 😂
ته آروم به آت نگاه کرد. 🦋
ته:
به حرفای هیونوو فکر میکنی؟ 👀
آت:
کدوم حرفا؟ 🤨
ته:
همون عاشق شدن. 💭
آت برای چند ثانیه ساکت موند. 🥺
آت:
نه… فقط یه سؤال برام پیش اومد.
ته:
چه سؤالی؟
آت:
از کجا بفهمیم یکی… عاشقمونه؟ 🥺💭
هیونوو که داشت آب میخورد، نزدیک بود خفه بشه. 😂
هیونوو:
من چرا اینجام؟! 😭
ته بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
ته:
شاید از رفتارش. 🦋
آت:
مثلاً؟
ته چند لحظه به آت خیره شد. 👀
ته:
مثلاً وقتی بیشتر از بقیه حواسش بهت باشه.
وقتی ناراحتیت براش مهم باشه.
وقتی بدون اینکه خودش بفهمه، همیشه دنبال تو باشه. 💜
آت آرام گفت:
آت:
اگه خودش هم ندونه چی؟
ته:
اون موقع… باید صبر کرد تا خودش بفهمه.
آت:
و اگه خیلی دیر بفهمه؟ 🥺
ته با یه لبخند خیلی کوچیک گفت:
ته:
شاید یکی باید کمکش کنه بفهمه. ✨
آت ماتش برد. 😳
هیونوو زیر لب گفت:
هیونوو:
من دیگه واقعاً چیزی نمیگم… 😐😂
آت:
چی گفتی دایی؟
هیونوو:
هیچی! آدامسمو میخورم. 😂
آت:
تو اصلاً آدامس نداری. 😐
هیونوو:
خب الان میخرم! 😂
ته خندید و نگاهش رو از آت گرفت. 🦋
𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚
قلبم عجیب میزد. 💗
نمیدونستم چرا هر حرفی که ته میزد، بیشتر منو گیج میکرد. 🥺💭
شاید…
شاید واقعاً خودش هم نمیدونست
بعد از حرف ته، دیگه نمیتونستم درست بهش نگاه کنم. 🥺
قاشق رو توی بشقابم میچرخوندم و وانمود میکردم دارم غذا میخورم، ولی ذهنم فقط روی یه جمله گیر کرده بود.
«شاید یکی باید کمکش کنه بفهمه.» 💭
یعنی منظورش چی بود؟ 👀
نگاهم رو یواشکی بالا آوردم.
ته داشت آروم غذا میخورد، انگار نه انگار چند دقیقه پیش با چند تا جمله ساده ذهن منو به هم ریخته. 😶🌫️🦋
آت:
ته؟
ته سرشو بلند کرد.
ته:
هوم؟
آت:
تو تا حالا… شده یه نفر رو دوست داشته باشی ولی خودت نفهمی؟ 🥺
ته چند لحظه ساکت موند.
ته:
شاید.
هیونوو:
شاید؟! 😳
ته:
چیه؟
هیونوو:
هیچی، فقط برای اولین بار یه جواب عجیب دادی. 😂
آت:
یعنی چی «شاید»؟
ته شونهای بالا انداخت.
ته:
آدم همیشه احساسات خودش رو هم نمیفهمه. 💭
آت:
پس از کجا باید بفهمه؟
ته:
وقتی نبودنش اذیتت کنه.
آت آروم گفت:
آت:
نبودنش؟
ته:
آره.
چند ثانیه سکوت شد. 🦋
هیونوو که مشخص بود از این فضای عجیب خسته شده، قاشقش رو زمین گذاشت. 😂
هیونوو:
بچهها من فقط یه سؤال دارم.
آت:
چی؟
هیونوو:
چرا شام خانوادگی ما تبدیل شده به جلسه مشاوره عشق؟ 😭😂
آت:
دایییی! 😭
هیونوو:
باشه بابا، ساکت شدم. 😂
ته خندید.
همون لبخند کوتاهش باعث شد آت چند لحظه خیره بمونه. 🥺💗
ته متوجه نگاهش شد.
ته:
چیه؟
آت سریع نگاهش رو پایین انداخت.
آت:
هیچی.
ته:
پس چرا نگام میکردی؟ 👀
آت:
نمیکردم.
هیونوو:
میکردی. 😂
آت:
دایی! 😭
هیونوو:
خب راست میگم دیگه! 😂
آت:
تو غذا بخور فقط!
هیونوو با خنده دوباره شروع کرد به غذا خوردن. 😂🦋
𐙚🦋 ویو ته 🦋𐙚
نمیدونستم چرا وقتی آت نگام میکرد، یه حس عجیبی پیدا میکردم. 💭
قبلاً هم زیبا دیده بودمش.
اما امشب فرق داشت.
از وقتی وارد خونه شده بود، ناخودآگاه نگاهم دنبالش میرفت. 👀🦋
وقتی خندید…
وقتی با هیونوو بحث کرد…
حتی وقتی عصبی شد و موهاشو کنار زد…
همهش توی ذهنم میموند. 💜
سرمو تکون دادم.
ته زیر لب:
من چمه؟ 😶
هیونوو:
چی گفتی؟
ته:
هیچی.
هیونوو مشکوک نگام کرد ولی چیزی نگفت. 👀
𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚
غذا که تموم شد، بلند شدم بشقابها رو جمع کنم.
هیونوو:
آت ول کن، خودم جمع میکنم.
آت:
نه دایی، من جمع میکنم.
ته هم بلند شد.
ته:
من کمکت میکنم.
آت:
نه، لازم نیست.
ته:
چرا؟
آت:
چون… خودم میتونم.
ته:
میدونم میتونی.
آت:
پس؟
ته:
ولی میخوام کمکت کنم. 🦋
آت برای چند ثانیه چیزی نگفت.
هیونوو از پشت سرشون لبخند زد. 😏
هیونوو:
من برم تلویزیون ببینم، شما دو تا هم… بشقاب بشورین. 😂
آت:
دایی! 😭
هیونوو:
چیه؟ کمک خواستی صدام کن!
و سریع از آشپزخونه رفت. 😂
آت با اخم به پشت سرش نگاه کرد.
آت:
این دایی من یه روز منو سکته میده. 😑😂
ته خندید.
ته:
فکر کنم از قصد این کارو کرد.
آت:
صددرصد.
هر دو شروع کردن به جمع کردن میز.
دست آت و ته همزمان به سمت یه بشقاب رفت.
هر دو مکث کردن. 👀
آت:
تو بردار.
ته:
نه، تو بردار.
آت:
ته…
ته:
آت…
آت:
چیه؟
ته:
هیچی.
ته بشقاب رو برداشت و رفت سمت سینک.
آت چند ثانیه فقط نگاهش کرد. 𐙚🦋
پارت بعد رو از دست ندید بنظرتون چه اتفاقی میوفته
- ۱.۱k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط