وقتی باهاش دعوا کردی Part
وقتی باهاش دعوا کردی... Part: 1
لونا:
کلید و انداخت تو در و در رو باز کرد. خودش اول رفت داخل و پشت سرش لرا کفشاشو در آورد و رفت تو خونه. جونگکوک برقو روشن کرد و خودشو انداخت رو مبل. حسابی خسته بود.ساعت یک و نیم شب بود و تازه مهمونی که خونه برادر جونگکوک بود تموم شده بود. اون مهمونی واس لرا مثل جهنم بود. یک هفته بود که با جونگکوک سر یه موضوع الکی قهر بودـ(فلش بک به یک هفته پیش)
تازه به خونه جدیدشون اسباب کشی کرده بودن. خونه شونو پیش خرید کرده بودن و هنوز یکم کار داشت تا کامله کامل بشه. لرا داشت بعضی وسایل رو که هنوز تو جعبه بودن در میاورد که جونگکوک از شرکت برگشت.
_سلام عزیزم چطوری؟
_هوففف.....سلام.(سرد)
به لرا کمی برخورد و گفت: چیشده بی حوصله ای؟
_لرا تو رو سر جدت(😂) ول کن! از صبح با صد نفر تو شرکت سر و کله زدم دیگه حوصله بحث با تورو ندارم.
_خب چته؟ ما پنج ماهه ازدواج کردیم نمیشه که از همین اول زندگی باهم دعوا کنیم...(بغض)
_اوفففف لرا گفتم بسه وضعیت خونه رو ببین! هنوز نصف وسایل تو جعبست؛ دیوارا نیاز به رنگ دارن. همشم بخاطر کیه؟ تو! از وقتی با تو ازدواج کردم تمام برنامه هام ریخته بهم!
لرا شوک شد و با بغض گفت:ج...ج....جونگکوک معلوم هست چیمیگی؟ ما زن و شوهریم اینا یسری مسائل سادن که میتونیم باهم حلش بکنیم.
_لرا محض رضای خدا بسه من خیلی خستم میرم بخوابم.
جونگکوک رفت تو اتاق و در رو بست....
لرا:
اشکام آروم شروع کردن به ریختن. درک نمیکردم.... آخه چش شده بود؟ یه پتو گرفتم و رفتم برقو خاموش کردم. نشستم رو مبل تک نفرمون و همونجا خوابم برد.
(زمان حال)
جونگکوک امشب مهمونی رو بهم زهر کرد. تا یک هفته پیش هروقت میرفتیم مهمونی همیشه دستاشودور کمرم حلقه میکرد و منو کنار خودش نگه میداشت اما امشب نه تنها حتی دستمم نگرفت بلکه سر شام هم کنارم ننشست. دیگه رفتارش رفته بود رو مخم. به خونه که رسیدیم تصمیم گرفتم باهاش صحبت کنم......
ادامه دارد.
لطفا با نظرات محترمانتون منو خوشحال کنید💖
لونا:
کلید و انداخت تو در و در رو باز کرد. خودش اول رفت داخل و پشت سرش لرا کفشاشو در آورد و رفت تو خونه. جونگکوک برقو روشن کرد و خودشو انداخت رو مبل. حسابی خسته بود.ساعت یک و نیم شب بود و تازه مهمونی که خونه برادر جونگکوک بود تموم شده بود. اون مهمونی واس لرا مثل جهنم بود. یک هفته بود که با جونگکوک سر یه موضوع الکی قهر بودـ(فلش بک به یک هفته پیش)
تازه به خونه جدیدشون اسباب کشی کرده بودن. خونه شونو پیش خرید کرده بودن و هنوز یکم کار داشت تا کامله کامل بشه. لرا داشت بعضی وسایل رو که هنوز تو جعبه بودن در میاورد که جونگکوک از شرکت برگشت.
_سلام عزیزم چطوری؟
_هوففف.....سلام.(سرد)
به لرا کمی برخورد و گفت: چیشده بی حوصله ای؟
_لرا تو رو سر جدت(😂) ول کن! از صبح با صد نفر تو شرکت سر و کله زدم دیگه حوصله بحث با تورو ندارم.
_خب چته؟ ما پنج ماهه ازدواج کردیم نمیشه که از همین اول زندگی باهم دعوا کنیم...(بغض)
_اوفففف لرا گفتم بسه وضعیت خونه رو ببین! هنوز نصف وسایل تو جعبست؛ دیوارا نیاز به رنگ دارن. همشم بخاطر کیه؟ تو! از وقتی با تو ازدواج کردم تمام برنامه هام ریخته بهم!
لرا شوک شد و با بغض گفت:ج...ج....جونگکوک معلوم هست چیمیگی؟ ما زن و شوهریم اینا یسری مسائل سادن که میتونیم باهم حلش بکنیم.
_لرا محض رضای خدا بسه من خیلی خستم میرم بخوابم.
جونگکوک رفت تو اتاق و در رو بست....
لرا:
اشکام آروم شروع کردن به ریختن. درک نمیکردم.... آخه چش شده بود؟ یه پتو گرفتم و رفتم برقو خاموش کردم. نشستم رو مبل تک نفرمون و همونجا خوابم برد.
(زمان حال)
جونگکوک امشب مهمونی رو بهم زهر کرد. تا یک هفته پیش هروقت میرفتیم مهمونی همیشه دستاشودور کمرم حلقه میکرد و منو کنار خودش نگه میداشت اما امشب نه تنها حتی دستمم نگرفت بلکه سر شام هم کنارم ننشست. دیگه رفتارش رفته بود رو مخم. به خونه که رسیدیم تصمیم گرفتم باهاش صحبت کنم......
ادامه دارد.
لطفا با نظرات محترمانتون منو خوشحال کنید💖
- ۵۴
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط