نامجون ابرو بالا انداخت قدم بهت نزدتر از قبل شد و
نامجون ابرويى بالا انداخت.يك قدم بهت نزديكتر از قبل شد و نگاهِ خونسردش رو؛ به گردن، ترقوه و قسمتى از قفسه سينه ات كه به لطف دكمه هاى بازِ بوليزت در معرض نمايش بود؛ داد:
كمى صورتت توهم جمع شد.دستت رو دراز كردى و سوتينت رو از مرد گرفتى و گفتى:
مردِ بزرگتر تابى به چشمهاش داد.به معنا واقعيه كلمه، رئيست يك آدمِ مريض بود.
زمانى كه متوجه شد تو عاشق اسپرسويى؛ يك دستگاه قهوه ساز بزرگ تو شركت راه انداخت.
يا زمانى كه متوجه شد كه با پاشنه بلند به سختى راه ميرى، دستور داد كه تو تايم هاىِ كارى؛ تمامِ پرسنل از كفش و يا دمپايى هاى طبى استفاده كنن.
به طرزِ غيرقابل باور و رو مخى بهت توجه ميكرد و تو اصلا اين رو دوست نداشتى!
حتى اين موضوع كه اون مرد زمانى كه متوجه شد كه يكى از سرمايه گذارهاىِ شركت از تو خوشش اومده؛ اون شخص رو اخراج و بعد عملا تمامِ داراييش رو ازش گرفت و درنهايت به جرمِ پولشويى و اختلاس، اون رو به زندان انداخت رو هم به خوبى به خاطر مياوردى.
"يازده نفر…باورم نميشه كه يازده نفر تو شركتِ من!از پرسنلِ كوفتيه من!از تو خوششون مياد، هانول !"
حالا متوجه شدى كه دليلِ اومدنش پيش تو چيه.
مثلِ هميشه، بعد از اينكه راجبه تو احساسِ خطر كرده بود؛ اومده بود تا مطمئن بشه كه هنوزهم تنها و مالِ اونى!
چند قدم از مرد مقابلت فاصله گرفتى.
به كانتر پشت سرت تكيه و دستهات رو مقابل سينه ات بهم گره زدى:
"خب؟مشكل كجاست؟"
كمى صورتت توهم جمع شد.دستت رو دراز كردى و سوتينت رو از مرد گرفتى و گفتى:
مردِ بزرگتر تابى به چشمهاش داد.به معنا واقعيه كلمه، رئيست يك آدمِ مريض بود.
زمانى كه متوجه شد تو عاشق اسپرسويى؛ يك دستگاه قهوه ساز بزرگ تو شركت راه انداخت.
يا زمانى كه متوجه شد كه با پاشنه بلند به سختى راه ميرى، دستور داد كه تو تايم هاىِ كارى؛ تمامِ پرسنل از كفش و يا دمپايى هاى طبى استفاده كنن.
به طرزِ غيرقابل باور و رو مخى بهت توجه ميكرد و تو اصلا اين رو دوست نداشتى!
حتى اين موضوع كه اون مرد زمانى كه متوجه شد كه يكى از سرمايه گذارهاىِ شركت از تو خوشش اومده؛ اون شخص رو اخراج و بعد عملا تمامِ داراييش رو ازش گرفت و درنهايت به جرمِ پولشويى و اختلاس، اون رو به زندان انداخت رو هم به خوبى به خاطر مياوردى.
"يازده نفر…باورم نميشه كه يازده نفر تو شركتِ من!از پرسنلِ كوفتيه من!از تو خوششون مياد، هانول !"
حالا متوجه شدى كه دليلِ اومدنش پيش تو چيه.
مثلِ هميشه، بعد از اينكه راجبه تو احساسِ خطر كرده بود؛ اومده بود تا مطمئن بشه كه هنوزهم تنها و مالِ اونى!
چند قدم از مرد مقابلت فاصله گرفتى.
به كانتر پشت سرت تكيه و دستهات رو مقابل سينه ات بهم گره زدى:
"خب؟مشكل كجاست؟"
- ۲.۷k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط