ای قلم امشب چه بامن عشق بازی می کنی

ای قلم امشب چه بامن عشق بازی می کنی
واژه ها خوش می نویسی،دلنوازی می کنی
رشته ی تحریر را امشب به دستت داده ام
لیک بااحساس من،امشب تو بازی می کنی
من خموشم،شعر اما خود بخود گل میکند
با غزلهایم تو امشب،سرفرازی می کنی

طبع من خشکیده واما دلم بی تاب بود
با دلم امشب عجب مهمان نوازی می کنی
من به رویت صفحه ی شطرنج خود گسترده ام
روی شطرنج دلم ،با شاه بازی می کنی
واژه ها از شعر من،انگار بیرون رفته اند
ای قلم امشب تو اما،پاکبازی می کنی

تورجم در گوشه ی زندان،خموشم من ولی
ناز شصت تو بنازم،شعر بازی می کنی
مست خود کردی مرا،مدهوش وسرخوش گشته ام
ای قلم امشب تو کار کشف رازی میکنی.
دیدگاه ها (۵)

ای مهربانترین گره ی روزگار من غربت نشین گم شده در شام تار من...

راهی به خدا دارد خلوتگه تنهایی...آنجا که روی از خود ، آنجا ک...

سلام ای چشم بارانی ، پناهم میدهی امشب؟سؤالم را که می دانی ،...

آنقَدَر بی"تو"مست وخرابم که نگوآنقَدَر دوری تو داده عذابم که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط