bear town
bear town
part 17
*
بوبو: هیچ دقت نکردم..ا/ت کو؟!
بنی: خوابیده *داشتم با پسرا خوراکی و نوشیدنی میخوردیم*
بوبو: یعنی چی..مهمونی رو بهم ربخت و رفت *با خنده*
بنی: به خودش خیلی فشار وارد کرد
بوبو: آها
الکس: الان حالش بهتره؟
بنی: فکر کنم
آمات: خیلی هم رقصید
بنی: میدونم..عاشق رقصیدنه
بوبو: واقعا خوشبحالت پسر..بدن عالی ای دارع
بنی: خودش فکر میکنه بعد زایمان دیگه اون بدن سابق رو نداره
آمات: فکر نکنم
الکس: زن های ورزشکار اینطوری نمیشن
بنی: بهش میگم ولی گوش نمیده که
بوبو: داداش..عروسی تون چیشد؟
بنی: تصمیم گرفتیم وقتی ویولت بدنیا اومد عروسی رو بگیریم
بوبو: چه قشنگ
*صبح*
چشمامو باز کردم و چشمم به تقویم خورد
امروز اخرین روز تعطیلات هفته اس و طبق معمول بنی تا ظهر میخواد بخوابع با زور و درد کمرم از تخت بلند شدم
بخاطر شکمم کم مونده بود تعادلم رو از دست بدم ولی خودمو نگه داشتم
یکدوش ده مینی گرفتم و روتین بارداری و شخصی مو انجام دادم
وقتی رفتم سالن خدمتکار ها تا منو دیدن شروع کردن به چیدن میز
خدمتکار اول پرسید
+: خانوم چیزی باب میلتون نیست؟
ا/ت: *فوری گفتم* قهوه (جای تعجب اینجا بود که من معده ام به قهوه حساسه*
+: ولی خانوم..ممکنه حالتون بد بشع
ا/ت: اگه ویار باشع فکر نکنم ولی دلم توت فرنگی هم میخواد
*: خانوم توت فرنگی براتون ضرر داره
ا/ت: هعی.. میدونم
ا/ت: این بچه هم دقیقا مثل بنیامین دست میزارع رو چیزایی که براش ضرر داره
*همشون خندیدن*
+: بفرمایید خانوم قهوه تون
ا/ت: ممنونم * وقتی یک مقدار ازش خوردم در کمال تعجب هیچ اتفاقی برام نیوفتاد* خیلی عجیبه
+: حالتون خوبع؟
ا/ت:اره..اره مسئله اینجاس که من حالم بد نشد
&: پس یعنی میتونید توت فرنگی بخورید
×: نه نه..مگه نشنیدی؟!.. توت فرنگی باعث سقط بچه میشه
ا/ت: جدی میگی؟!.. بازم ممنونم بخاطر قهوه
*: برای صبحونه تون چی میل دارید؟
ا/ت: امم تخم مرغ و بیکن
*: همین الان اماده میکنم
+: آقا نمیان؟
ا/ت: نه بزار بخوابع
**
ا/ت: همونطور که از صبحونه ام لذت میبردم یهو دستی از پشت دور شکمم حلقه شد و چونه ای روی شونه ام قرار گرفت و با صدای خمار و بم صبحگاهیش بهم صبح بخیر گفت
از دستای مردونه ، بزرگش و موهای فرفری روشنش که صورتشو مشخص نمیکرد فهمیذم بنیامینه
میدونه از این حرکتش خوشم میاد
برگشت سمتم و شکممو بوسید و یک بوسه هم روی لب هام گذاشت و نشست روبه روم* صبح تو هم بخیر..اول صبحی چه رمانتیک شدی
بنی: بودم و خبر نداشتی *چشمک* *خدمتکار ها صبحونه ام رو اوردن*
ا/ت: چشم گردوندن*..شب بهتون خوش گذشت؟
بنی: بد نبود
ا/ت: بد نبود؟!
بنی:تو چطور؟!صبح درد نداشتی؟
ا/ت:.. یکم
بنی: دوربین ها رو چککنم؟ *عادتشه دروغ بگه..از وقتی باهم بودیم اینو از من یاد گرفته ولی هیچ کدوممون باور نمیکنیم*
ا/ت: چشم چرخوندن* بخاطر رقصیدن یکم کمر درد داشتم و سرم سنگین شد که کم مونده بود بخورم زمین ولی حالم خوبه
بنی: نخوردی زمین؟!
ا/ت: اگه میخوردم که خیلی وقت بود بیدار بودی..فردا میری مسابقه تو هد؟
بنی: نه میمونم خونه
ا/ت: از پیتر بپرسم؟
بنی: *غرشی تو گلو* نمیخوام تورو تنها بزارم
ا/ت: من تنها نیستم
بنی:...
ا/ت:بنی!
بنی:خیلی خب باشه
ا/ت: افرین
ا/ت: امروزم میری تمرین واسه فردا؟
بنی: نه امروز رو دادن که استراحت کنیم
ا/ت: خوبع
part 17
*
بوبو: هیچ دقت نکردم..ا/ت کو؟!
بنی: خوابیده *داشتم با پسرا خوراکی و نوشیدنی میخوردیم*
بوبو: یعنی چی..مهمونی رو بهم ربخت و رفت *با خنده*
بنی: به خودش خیلی فشار وارد کرد
بوبو: آها
الکس: الان حالش بهتره؟
بنی: فکر کنم
آمات: خیلی هم رقصید
بنی: میدونم..عاشق رقصیدنه
بوبو: واقعا خوشبحالت پسر..بدن عالی ای دارع
بنی: خودش فکر میکنه بعد زایمان دیگه اون بدن سابق رو نداره
آمات: فکر نکنم
الکس: زن های ورزشکار اینطوری نمیشن
بنی: بهش میگم ولی گوش نمیده که
بوبو: داداش..عروسی تون چیشد؟
بنی: تصمیم گرفتیم وقتی ویولت بدنیا اومد عروسی رو بگیریم
بوبو: چه قشنگ
*صبح*
چشمامو باز کردم و چشمم به تقویم خورد
امروز اخرین روز تعطیلات هفته اس و طبق معمول بنی تا ظهر میخواد بخوابع با زور و درد کمرم از تخت بلند شدم
بخاطر شکمم کم مونده بود تعادلم رو از دست بدم ولی خودمو نگه داشتم
یکدوش ده مینی گرفتم و روتین بارداری و شخصی مو انجام دادم
وقتی رفتم سالن خدمتکار ها تا منو دیدن شروع کردن به چیدن میز
خدمتکار اول پرسید
+: خانوم چیزی باب میلتون نیست؟
ا/ت: *فوری گفتم* قهوه (جای تعجب اینجا بود که من معده ام به قهوه حساسه*
+: ولی خانوم..ممکنه حالتون بد بشع
ا/ت: اگه ویار باشع فکر نکنم ولی دلم توت فرنگی هم میخواد
*: خانوم توت فرنگی براتون ضرر داره
ا/ت: هعی.. میدونم
ا/ت: این بچه هم دقیقا مثل بنیامین دست میزارع رو چیزایی که براش ضرر داره
*همشون خندیدن*
+: بفرمایید خانوم قهوه تون
ا/ت: ممنونم * وقتی یک مقدار ازش خوردم در کمال تعجب هیچ اتفاقی برام نیوفتاد* خیلی عجیبه
+: حالتون خوبع؟
ا/ت:اره..اره مسئله اینجاس که من حالم بد نشد
&: پس یعنی میتونید توت فرنگی بخورید
×: نه نه..مگه نشنیدی؟!.. توت فرنگی باعث سقط بچه میشه
ا/ت: جدی میگی؟!.. بازم ممنونم بخاطر قهوه
*: برای صبحونه تون چی میل دارید؟
ا/ت: امم تخم مرغ و بیکن
*: همین الان اماده میکنم
+: آقا نمیان؟
ا/ت: نه بزار بخوابع
**
ا/ت: همونطور که از صبحونه ام لذت میبردم یهو دستی از پشت دور شکمم حلقه شد و چونه ای روی شونه ام قرار گرفت و با صدای خمار و بم صبحگاهیش بهم صبح بخیر گفت
از دستای مردونه ، بزرگش و موهای فرفری روشنش که صورتشو مشخص نمیکرد فهمیذم بنیامینه
میدونه از این حرکتش خوشم میاد
برگشت سمتم و شکممو بوسید و یک بوسه هم روی لب هام گذاشت و نشست روبه روم* صبح تو هم بخیر..اول صبحی چه رمانتیک شدی
بنی: بودم و خبر نداشتی *چشمک* *خدمتکار ها صبحونه ام رو اوردن*
ا/ت: چشم گردوندن*..شب بهتون خوش گذشت؟
بنی: بد نبود
ا/ت: بد نبود؟!
بنی:تو چطور؟!صبح درد نداشتی؟
ا/ت:.. یکم
بنی: دوربین ها رو چککنم؟ *عادتشه دروغ بگه..از وقتی باهم بودیم اینو از من یاد گرفته ولی هیچ کدوممون باور نمیکنیم*
ا/ت: چشم چرخوندن* بخاطر رقصیدن یکم کمر درد داشتم و سرم سنگین شد که کم مونده بود بخورم زمین ولی حالم خوبه
بنی: نخوردی زمین؟!
ا/ت: اگه میخوردم که خیلی وقت بود بیدار بودی..فردا میری مسابقه تو هد؟
بنی: نه میمونم خونه
ا/ت: از پیتر بپرسم؟
بنی: *غرشی تو گلو* نمیخوام تورو تنها بزارم
ا/ت: من تنها نیستم
بنی:...
ا/ت:بنی!
بنی:خیلی خب باشه
ا/ت: افرین
ا/ت: امروزم میری تمرین واسه فردا؟
بنی: نه امروز رو دادن که استراحت کنیم
ا/ت: خوبع
- ۱.۹k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط