همخونه اجباری..

همخونه اجباری..
پارت 53.

"ویو پارک دوین"

هنوز خنده‌مون تموم نشده بود.

جونگ کوک لیوان قهوه‌ش رو روی میز گذاشت.

بعد با همون قیافه‌ی خونسرد همیشگیش نگام کرد.

_«دوین.»

+«هوم؟»

_«یه قانون جدید.»

ابروهام رفت بالا.

+«باز شروع شد.»

_«از فردا...»

_«حق نداری توی خونه به من بگی پیرمرد.»

دو ثانیه سکوت کردم...

بعد خندم گرفت.

+«ها؟»

+«شوخی میکنی؟»

_«نه.»

+«چرا؟»

_«چون پیر نیستم.»

دست به سینه شدم.

+«هستی.»

_«نیستم.»

+«هستی.»

_«چهل سالمه.»

+«خب؟»

_«این اسمش پیره؟»

با قیافه‌ای کاملاً جدی گفتم:

+«برای من آره.»

جونگ کوک آهی کشید.

_«پس از فردا...»

_«منم بهت میگم بچه.»

چشمام گرد شد.

+«هی!»

_«مشکلی داری؟»

+«من بچه نیستم.»

_«برای من هستی.»

+«بیست و هفت سالمه.»

_«برای من هنوز بچه‌ای.»

با حرص یه کوسن برداشتم.

+«تو...»

+«خیلی رو اعصابی.»

کوسن رو پرت کردم.

جونگ کوک راحت گرفتش.

_«دقتت کمه.»

+«بده اینو.»

_«نه.»

+«مال منه.»

_«الان مال منه.»

+«دزد.»

_«صاحب غنیمت.»

+«خفه شو.»

_«امر دیگه‌ای نبود خانوم پارک؟»

از جام بلند شدم.

رفتم سمتش.

+«کوسنمو بده.»

_«بیا بگیر.»

+«میده؟»

_«نه.»

+«پس چرا میگی بیا بگیر؟»

_«میخواستم راه بری.»

با حرص دستمو دراز کردم.

همین که خواستم کوسنو بگیرم...

دستشو برد بالا.

+«جونگ کوک!»

_«قدت نمیرسه.»

+«قدم میرسه.»

روی پنجه پام وایسادم.

ولی هنوز نمیرسیدم.

+«بده دیگه.»

_«بپر.»

+«من کانگورو نیستم.»

_«امشب میشی.»

اخمام تو هم رفت.

+«بده وگرنه...»

_«وگرنه چی؟»

+«گازت میگیرم.»

سه ثانیه سکوت شد.

بعد جونگ کوک انقدر بلند خندید که مجبور شد دستشو روی شکمش بذاره.

_«گازم میگیری؟»

+«آره.»

_«چند سالته؟»

+«همون بچه‌ای که گفتی.»

_«قبول.»

_«پس برو بخواب بچه.»

+«تو برو بخواب پیرمرد.»

یه لحظه هر دومون ساکت شدیم.

بعد همزمان گفتیم:

+«پیرمرد.»

_«بچه.»

+«پیرمرد.»

_«بچه.»

+«پیرمرد.»

_«بچه.»

آخرش هردومون زدیم زیر خنده.

جونگ کوک کوسن رو سمتم پرت کرد.

گرفتمش.

+«بالاخره.»

_«دلم برات سوخت.»

+«نه...»

+«ترسیدی.»

_«از تو؟»

+«آره.»

_«فقط یه نفر میتونه منو بترسونه.»

کنجکاو شدم.

+«کی؟»

جونگ کوک یه لحظه نگام کرد.

بعد خیلی آروم گفت:

_«همخونه‌ی لجبازم...»

نفسم یه لحظه گیر کرد.

ولی سریع خودمو جمع کردم.

+«دروغگو.»

_«شاید.»

لبخند شیطونی زد...

لیوان قهوه‌شو برداشت...

و از پله‌ها بالا رفت.

من هم همونجا وسط هال ایستاده بودم...

و زیر لب غر زدم.

+«یه روز...»

+«یه روز سکته‌ت میدم جئون جونگ کوک...»

از طبقه بالا صدای خنده‌ش اومد.

_«شنیدم!»
دیدگاه ها (۷)

همخونه اجباری.. پارت 54."ویو پارک دوین"ساعت...دوازده و نیم ش...

همخونه اجباری.. پارت 55."ویو جئون جونگ کوک"اولش...واقعاً خند...

همخونه اجباری.. پارت 52."ویو پارک دوین"گوشیم رو روی مبل اندا...

همخونه اجباری.. پارت 51."ویو پارک دوین"هنوزم...صورتم داغ بود...

شب تولدم پارت24 جونگ کوک: باشه باشه (خنده) ویو کوک: رفتم سمت...

شب تولدم پارت 45فصل دومپارت 16جونگ کوک: تهیونگ چرا اینجوری ا...

همخونه اجباری... پارت 6. "ویو پارک دوین"وقتی از دفتر جونگ کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط