[ چندپارتی تهیونگ ] [ پارت ششم]
[ چندپارتی تهیونگ ] [ پارت ششم]
تهیونگ بلاخره رسید ، اون ده دقیقه براش مثل ده سال گذشت با سرعت در رو باز کرد و وارد خانه شد
( ات؟...ات کجایی؟)
رسید طبقه بالا و رفت توی اتاق ات ، نگاهش افتاد به ات که روی تخت توی خودش جمع شده بود و اشک میریخت ، تهیونگ دوید سمتش کنارش روی تخت نشست دستای خودش میلرزید و میخواست برای دیدن معشوقش توی اون وضعیت گریه کنه اما باید اروم میموند تا نکنه ات بترسه
( ات قشنگم...بهم نگاه کن من اینجام تموم شد دیگه )
تهیونگ دستاشو دور ات حلقه کرد و ات هم خودشو انداخت توی بغل تهیونگ دقیقا مثل بچه ها چسبیده بود به تهیونگ سرش توی گردن تهیونگ بود و هق هق میکرد تهیونگ هم محکم بغلش کرد و دستاش رو به صورت بی قرار میکشید توی کمر ات تا آرومش کنه وقتی ات اروم شد از توی کشوی کنار تخت مسکن برداشت داد به ات و بعد رفت پایین و براش کیسه آب گرم آورد گذاشت روی دست و پاهاش که درد میکرد و ماساژ داد حدود یک ساعت بعد
( ات مطمئنی نمیخوای بری دکتر؟ خوبی؟ دیگه درد نداری؟)
( اره تهیونگ خوبم دیگه درد نداره )
تهیونگ نفس راحتی کشید و دوباره ات رو مثل بچه ها کشید توی بغلش
( خدارو شکر، ات چرا اینطوری شدی؟چرا بدنت اینقدر گرفته بود؟)
ات با صدای ارومی گفت ( ببخشید...من خب رفتم حمام و با لباس نازک و موی خیس خوابیدم) تهیونگ با جدیت گفت ( ات دیگه هیچوقت تنهات نمیزارم که اینطوری کنی ) بعد هم ات رو خوابوند روی تخت و خودش محکم بغلش کرد و سرشو گذاشت روی قفسه سینه ات و اشکاش ریختن و گفت ( ات میدونی چقدر ترسیدم که دیر بهت برسم؟ بلایی سرت اومده باشه؟ میدونی که تو تمام زندگیه منی ...من میمیرم وقتی میگی درد دارم...تروخدا دیگه اینطوری نکن قلبم)
ات موهاشو ناز کرد و گفت ( باشه مرد من ...ببخشید...نباید میترسوندمت)
تهیونگ پتو رو کشید روی جفتشون و ات رو جوری بغل کرد که انگار اگه یه سانت ازش دور بشه دوباره اون درد شروع میشه
پایان
تهیونگ بلاخره رسید ، اون ده دقیقه براش مثل ده سال گذشت با سرعت در رو باز کرد و وارد خانه شد
( ات؟...ات کجایی؟)
رسید طبقه بالا و رفت توی اتاق ات ، نگاهش افتاد به ات که روی تخت توی خودش جمع شده بود و اشک میریخت ، تهیونگ دوید سمتش کنارش روی تخت نشست دستای خودش میلرزید و میخواست برای دیدن معشوقش توی اون وضعیت گریه کنه اما باید اروم میموند تا نکنه ات بترسه
( ات قشنگم...بهم نگاه کن من اینجام تموم شد دیگه )
تهیونگ دستاشو دور ات حلقه کرد و ات هم خودشو انداخت توی بغل تهیونگ دقیقا مثل بچه ها چسبیده بود به تهیونگ سرش توی گردن تهیونگ بود و هق هق میکرد تهیونگ هم محکم بغلش کرد و دستاش رو به صورت بی قرار میکشید توی کمر ات تا آرومش کنه وقتی ات اروم شد از توی کشوی کنار تخت مسکن برداشت داد به ات و بعد رفت پایین و براش کیسه آب گرم آورد گذاشت روی دست و پاهاش که درد میکرد و ماساژ داد حدود یک ساعت بعد
( ات مطمئنی نمیخوای بری دکتر؟ خوبی؟ دیگه درد نداری؟)
( اره تهیونگ خوبم دیگه درد نداره )
تهیونگ نفس راحتی کشید و دوباره ات رو مثل بچه ها کشید توی بغلش
( خدارو شکر، ات چرا اینطوری شدی؟چرا بدنت اینقدر گرفته بود؟)
ات با صدای ارومی گفت ( ببخشید...من خب رفتم حمام و با لباس نازک و موی خیس خوابیدم) تهیونگ با جدیت گفت ( ات دیگه هیچوقت تنهات نمیزارم که اینطوری کنی ) بعد هم ات رو خوابوند روی تخت و خودش محکم بغلش کرد و سرشو گذاشت روی قفسه سینه ات و اشکاش ریختن و گفت ( ات میدونی چقدر ترسیدم که دیر بهت برسم؟ بلایی سرت اومده باشه؟ میدونی که تو تمام زندگیه منی ...من میمیرم وقتی میگی درد دارم...تروخدا دیگه اینطوری نکن قلبم)
ات موهاشو ناز کرد و گفت ( باشه مرد من ...ببخشید...نباید میترسوندمت)
تهیونگ پتو رو کشید روی جفتشون و ات رو جوری بغل کرد که انگار اگه یه سانت ازش دور بشه دوباره اون درد شروع میشه
پایان
- ۲۷۲
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط