هر غروب اضطراب و دلتنگےمےتراود از چشمان زنے که تمام عریانے دردهایش را در شعر بے شاعرےمےبیند که زندگے را خلاصه کرده در عطر گیسوان پریشان و شبزده ے او تا شبے را تنگ در آعوشش بگیرد مردےرا که عاشق نیست