The originals

The originals
s2
last Part

لیا

گفتم یک سری به اطراف بزنم
هوپ رو گذاشتم روی تخت مادر بزرگ جکسون و رفتم یک گشت بزنم
همچی نرمال بود تا اینکه تیری به گردنم خود و بیهوش شدم
وقتی به هوش اومدم جای تاریکی بودم
پشت سر هم زمزمه هایی میشنیدم
مثل اینکه درحال گفت و گو بودند

ویلی: پس بچه کوو؟
خون اشام ۱: همراهشون نبود
ویلی: مگه نگفتم دوتاشونم میخوام
خون اشام ۱: ولی بچه رو جایی حفاظت شده گذاشته ما نمیتونستیم بهشون نفوذ کنیم چون تعداشون زیاد بود
ویلی: ای بی عرضه ها
لیا: هی *داد* منو بیارید بیرون
ویلی: *اشاره کردن به بیرون رفتن خون اشام* به به ملکه اصیل ها بیدار شدن؟!.. از این طرفا
لیا: با من چیکار داری؟
ویلی: دنبال راهی بزای پیدا کردن نقطه ضعف جونگ کوک میکردم
لیا: پوزخند* اون چیزی که میخوای دست من نیست
ویلی: میدونم میدونم..ولی دختر کوچولوت که هست *نیشخند*
لیا: دستت بهش بخوره تیکه تیکه ات میکنم فهمیدییی
ویلی: اووو یواشش کسی اینجا صداتو نمیتونه بشنوه گرگ کوچولو *در رو بستن پشت سرش*
لیا: جیغ*

جکسون:*داشتم دنبال لیا میگشتم دیدم هوپ رو تخت بیدار شده و دست و پاهاشو تکون میده تا میخواستم بغلش کنم جونگ کوک و یونگی با شدت وارد شدن*
کوک: لیا کوو؟
جکسون: نمیدونم فکر کردم اینجاس
کوک: *چشمم به هوپ افتاد و کمی نفس راحت کشیدم* باید دنبال لیا بگردیم..همین الان!


کوک

همونطور که همه گرگینه ها لیا رو صدا میزذن مادربزرگ جکسون موند پیش هوپ تا ما لیا رو پیدا کنیم
یهو یونگی همه رو صدا زد*

یونگی: آهاییی فکر کنم یک چیزی پیدا کردم
*روی خاک و برگ ها کمی خون ریخته بود که مال لیا بود*
کوک: پنجاه متر اون ور تر هم یک چاقو به چشم میخورد با سرعت خون اشامی خودمو رسوندم بهش کهدیدم یک کاغذ بود که با چاقو به درخت چسبونده بودند

"خودتو برسون به دخترت وگرنه پیرزنه رو میکشم
با دخترت خداحافظی کردی؟
"

یونگی:کوک..هوپ و مادر بزرگ جکسون نیستش
دیدگاه ها (۲)

wePart 1*اسپانیا (بارسلون)*مایاوقتی از خواب بیدار شدم لوازم ...

WePart 2مایاهری برامون آنلاین بلیت دیسکو خرید و رفتیم دیسکو ...

The originals s2Part 1۷لیا وقتی با هوپ تو بغلم خوابیده بود و...

The originals s2Part 1۶*خونه*یونگی: اون از کجا پیداش شد *با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط