#رمان_لیلی_برای_من

#رمان_لیلی_برای_من
خیلی فوق العادست موقعی که توی افسردگی و ناامیدی غرق شدی یه نفر بیاد و به طور شگفت انگیزی نجاتت بده🌊 🌪
و بهتر از اون اینه ک عاشق کسی بشی که تورو با تموم وجودش میخاد🌹 ❤ ️
ولی جایی زندگیت خراب میشه که میفهمی آخر قصه به اینجا ختم نمیشه چون بیشتر آدما به موقع در مقابل هم قرار نمیگیرند.همیشه یا خیلی زوده یا خیلی دیر......⚠ ️
من،دختری که کسی رو نداشت و دل کسی براش تنگ نمیشد عاشق کسی شدم که به طور شگفت انگیزی زندگیمو تغییر داد اما.....نمیدونم خیلی زود در مقابل همدیگ قرار گرفتیم یا خیلی دیر؟!فقط میدونم دوست ندارم با زندگی که برای خودم میسازم زندگی بقیه رو خراب کنم!!🚫
قسمتی از🌹 رمان لیلی برای من←نوشتهء ی.ابراهیمی🌹
تلفن زنگ خورد و من بدن کرخمو به سختی از روی مبل بلند کردم و پاهامو روی سرامیک سرد و یخ زده ی اتاق گذاشتم.دستمامو تکیه گاه کردم و از روی مبل بلند شدم،زنگ تلفن با صدای بدی توی سرم اکو میشد،با چشم دنبال صندل هام گشتم.اَه کجا بودن پس؟نگاه بیشتری انداختم تا بتونم جزء جزء اتاقو بگردم.پیداشون کردم،اون گوشه کنار مبل بودن،به سمتشون دویدم
_آخخخخخخخ
درد بدی تو بدنم پیچید و باعث شد به اجبار روی زمین بشینم.به پاهام نگاه کردم،تکه ای از فنجونای شکسته کف پام فرو رفته بود و خون قرمز چک چک روی سرامیک سفید و سرد خونه میچکید💉 .صدای زنگ تلفن و چک چک خون باهم قاطی شد و بد تر از قبل اصاب منو به هم ریخت.چند تا دستمال از جا دستمالی برداشتم و محکم روی کف پام گذاشتم.صدای تلفن که انگار خودشو بع در و دیوار میکوبید تا به سمتش برم و جواب بدم به شدت اذیتم میکرد.انقدر عصبی بودم که رو به تلفن جیغ زدم _خفه شو دیگـــــــه!
و بعد لبای خشکمو تر کردم و چند نفس عمیق و پی در پی کشیدم.کفشامو مجددا پوشیدم و به کمک دستام بلند شدم،موهامو کنار زدم و به سمت دستشویی رفتم تا دستامو بشورم.صدای تلفن قطع شد،نفسی عمیق کشیدم و گفتم:آخیــــــش!بلاخره خفه شد.
دستامو شستم و چند مشت آب به صورتم پاشیدم تا از حالت بنگی در بیام.تلفن دوباره زنگ خورد،با عصبانیت به سمتش رفتم تا جواب بدم.چشمام به شماره ی کسی که زنگ زده بود خشک شد،خودش بود...رنگ نگاهم از عصبانیت به نگاهی با غمی عظیم بدل شد.چرا هنوز بهم زنگ میزد?مگه همه چیز تموم نشده بود؟دوباره بغض توی گلوم جا خوش کرد.آخه چرا پارسا بهم زنگ میزد📞 ؟چرا همش باهام حرف میزد؟چرا نمیفهمید من تو تب خواستنش دارم میسوزم و با شنیدن صداش حالم بدتر میشه؟چرا نمیفهمید ما برای هم نیستیم؟مگه رهاش نکردم؟مگه بهش نگفتم دیگه نمیخام صداشو بشنوم؟چرا هنوز زنگ میزنه؟چرا از اینی که هستم داغون ترم میکنه؟از اتفاقای اطرافم یاد گرفتم به هیچ چیز دل نبندم،نه به هیچ کس!نه به هیچ رابطه ای،و این لعنتی نشدنی ترین کاری بود که یاد گرفتم از وقتی برگشتم مونترال تصمیم گرفتم دیگه جواب تلفن های پارسا رو ندم.ولی هر وقت زنگ میزد عشقی که بهش داشتم اراده ی اهنین منو در میشکست مثل همین الان!بغضمو قورت و دادم صدامو شاد کردم🎭 تا نفهمه تو نبودش دارم چی میکشم.با دستای بی جون تلفنو برداشتم و با صدای لرزون گفتم:الو؟...
در این کانال:
https://telegram.me/yara_ebrahimi
#رمان
دیدگاه ها (۱)

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part76صبح با صدای بابا بیدار شدمداشت با تلفن ...

مهمونی پارت ۴۳

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 4«ویو ا.ت»کلیدو انداختم و وارد خونه شدم.لباسمو با ی...

I can be myself with himPart⁹²+ببخشید دختر کوچولوم..خیلی عصب...

Enemys Embrsce [ part ادامه ۳۴ ]

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_10دستشو کشیدم به سمت اتاق بر...

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط