رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۳۵
میکنه و دیگه رنگ آزادیو نمیبینم.
تو این مدت این کثافتو خوب شناختم.
به اجبار لبخندي زدم و دستمو روي دستش
گذاشتم.
-میدونستم پیدام میکنی.
لبخند عمیقی زد و سرمو تو بغلش کشید که از
گرماي تنش حالم به هم خورد.
روي سرمو بوسید.
-بهت گفتم که هروقت تو دردسر افتادي نترس، چون من هستم.
با نگرانی که سعی بر پنهانش داشتم گفتم: اون پسره
چی شد؟ چیکارش کردي.
ازم جدا شد و موهامو پشت گوشم برد.
-دارم یه کم ادبش میکنم.
نفسم بند اومد.
-یعنی چی؟
لبخندي زد.
-تو به اینا کار نداشته باش.
اخم کردم.
-چیکارش کردي نیما؟ دردسر میشه.
بلند خندید.
-کی؟ اون مهرداد؟ بیخیال عشقم.
خم شد و چونمو گرفت.
به زور این نزدیکیو داشتم تحمل میکردم.
-یه کم ادب بشه ولش میکنم.
میدونستم تا نخواد چیزي بهم نمیگه پس بهتر بود
سکوت کنم و بعد خودم پنهانی ته قضیه رو درارم.
لبخندي زدم.
-باشه.
لبخندي زد و سرشو جلو آورد که بیاراده به عقب
رفتم.
ابروهاش بالا پریدند.
سریع سعی کردم قضیه رو جمعش کنم.
-حس میکنم سرماخوردم.
-سرماهم بخوري بازم طعم لباتو از دست نمیدم.
اینو گفت و بلافاصله لبشو روي لبم گذاشت که
بدترین حس دنیا وجودمو پر کرد.
مثل همیشه عمیق و طولانی بوسیدم که به اجبار
همراهیش کردم.
تو منو تبدیل به آدم پست کردي! منو از یاد خدا
دور کردي! هزار درجه منو تغییر دادي، حتی با
دروغ و دغل منو عقد خودت کردي نیما خان؛ قسم
میخورم که این کاراتو بیجواب نمیذارم، میشم
دوستی که از پشت بهت خنجر میزنه، فقط تماشا
کن و ببین که چجوري به خاك سیاه میشونمت.
*********
همین که نیما رفت شرکت از فرصت استفاده کردم و
وضو گرفتم.
چادري اینجاها پیدا نمیشد واسه همین از پتوي
مسافرتی به عنوان چادر استفاده کردم.
مهرم پیدا نمیشه به جاش یه سنگ صاف پیدا کردم.
رو به روي مهر وایسادم و نفس عمیقی کشیدم.
شرمم میگیره خدا... میدونم که این مدت یه
عوضی بودم اما میدونم که تو میبخشیم.
خوشحالم که دستم به خون کسی آلوده نشده،
وگرنه نمیدونستم با عذاب وجدانش چجوري زندگی
میکردم.
کمکم کن بتونم کثافت کاریاي نیما رو رو کنم و
بندازمش زندان اما نکتهی مثبت این مدت اینه که
منو تبدیل به یه زن قوي و اراده کرده، دیگه خبري از اون مطهرهی ترسو که خودشو دست این و اون
بده و بذاره واسش تصمیم بگیرند نیست.
حتی نیما باید تاوان سیگاري شدن مهرداد روهم
بده.
نگران نباش آقاي من، همه چیزو درست میکنم.
نمازمو که خوندم کت چرم مشکیمو پوشیدم و شال
بافتنیو روي سرم انداختم و از اتاق بیرون اومدم.
دوماه نماز قضا دارم!
نفسمو به بیرون فوت کردم.
از پلهها پایین رفتم.
صداي سارا و رادمان از بیرون عمارت میومد.
انگار داشتند بازي میکردند.
از ساختمون بیرون اومدم که دیدم دارند برف بازي
میکنند.
دیدگاه ها (۱۷)

جوری که مطهره و مهرداد به هم برمیگردن و همو سفت میچسبن اره م...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۳۶از ساختمون بیرون اومدم که دیدم دا...

رمان:#کوچولو#پارت_۱۱میترسیدم برم جلو کلا قفل کرده بودم.-خیلی...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۳۴روي صندلی جلو نشوندمش و صندلیو خو...

عشق ممنوعه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط