ویو کوک
ویو کوک
لباسمو پوشیدم و گفتم نینا و آماده کنن و بعدش انداختنش داخل آکواریوم کم کم مهمونا اومدن کامیلا هم اومد بیرون که اون هرزه دوباره اومد سمتم تصمیم گرفتم ایندفعه برینم بهش
•سلام چطوری
-خوب.(سرد)
از شیشه دوتا لیوان خون ریخت
•بیا یکم خون پری بنوشیم ددی.
-لازم نکرده خودت بخور من ددیت نیستم (سرد)
عه کوکی لطفااا
- درد کوک( زیر لب) گمشو اونور
ویو آت
از گوشه اتاق نگاه کردم ارباب حواسش بهم نبود سریع رفتم که کامیلا برام دست تکون داد که برم بشینم پیشش رفتم سمتش
¥نگفتی...خانوادت چقدر پولدارن؟او من چی میگم باید خیلی پولدار باشی که تو این جشن شرکت کنی راستی اسمت چیه
ا...ا.ت
¥به پای من نمیرسه ولی خوبه
که جیمین فرشته عالمین جذاب من کراشعلی (داداش بسه سرویسمون کردی)
اومد روی سِن و میکروفن و گرفت دستش کامیلا بیشتر از من ذوق کردع بود
=به این جشن خوش اومدید امروز یه روز مهم برای منه...خب میپرسید چه روزی؟
همه داد زدن
=راستش بالاخره عشق زندگیمو پیدا کردم...ازش دعوت میکنم که بیاد رو سن...بانوی من کامیلا افتخار میدید؟
چشمام پر شده بود که کامیلا سریع رفت رو سن و جیمین و بغل کرد و جیمین رو سرش تاج گذاشت دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم با گریه رفتم سمت در و از عمارت زدم بیرون که جونگکوک منو دید
ویو جونگکوک
وقتی اسم کامیلا رو گفت صدای پا اومد برگشتم و دیدم آت با یه لباس دیگه از عمارت خارج شد بدو بدو رفتم بیرون نباید میزاشتم فرار کنه با اون لباسا بادیگاردا راحت اجازه خروج بهش میدن همونطور که حدس زده بودم آت از عمارت رفته بود
ازین پارت گریه شروع میشههع
لباسمو پوشیدم و گفتم نینا و آماده کنن و بعدش انداختنش داخل آکواریوم کم کم مهمونا اومدن کامیلا هم اومد بیرون که اون هرزه دوباره اومد سمتم تصمیم گرفتم ایندفعه برینم بهش
•سلام چطوری
-خوب.(سرد)
از شیشه دوتا لیوان خون ریخت
•بیا یکم خون پری بنوشیم ددی.
-لازم نکرده خودت بخور من ددیت نیستم (سرد)
عه کوکی لطفااا
- درد کوک( زیر لب) گمشو اونور
ویو آت
از گوشه اتاق نگاه کردم ارباب حواسش بهم نبود سریع رفتم که کامیلا برام دست تکون داد که برم بشینم پیشش رفتم سمتش
¥نگفتی...خانوادت چقدر پولدارن؟او من چی میگم باید خیلی پولدار باشی که تو این جشن شرکت کنی راستی اسمت چیه
ا...ا.ت
¥به پای من نمیرسه ولی خوبه
که جیمین فرشته عالمین جذاب من کراشعلی (داداش بسه سرویسمون کردی)
اومد روی سِن و میکروفن و گرفت دستش کامیلا بیشتر از من ذوق کردع بود
=به این جشن خوش اومدید امروز یه روز مهم برای منه...خب میپرسید چه روزی؟
همه داد زدن
=راستش بالاخره عشق زندگیمو پیدا کردم...ازش دعوت میکنم که بیاد رو سن...بانوی من کامیلا افتخار میدید؟
چشمام پر شده بود که کامیلا سریع رفت رو سن و جیمین و بغل کرد و جیمین رو سرش تاج گذاشت دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم با گریه رفتم سمت در و از عمارت زدم بیرون که جونگکوک منو دید
ویو جونگکوک
وقتی اسم کامیلا رو گفت صدای پا اومد برگشتم و دیدم آت با یه لباس دیگه از عمارت خارج شد بدو بدو رفتم بیرون نباید میزاشتم فرار کنه با اون لباسا بادیگاردا راحت اجازه خروج بهش میدن همونطور که حدس زده بودم آت از عمارت رفته بود
ازین پارت گریه شروع میشههع
- ۲.۳k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط