نمبدونم
# نمبدونم
سال ها بعد😃
.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
دال دوید سمت در : خداحافظ مامانن
من:وایسا
دال:چیشده
من: این ناهارته حتما بخور..باشه؟
دال:باشه
با اون دستای کوچولوش درو باز کرد و هرچی دور تر میرفت هیچی جز یه کیف گنده ای که حرکت میکرد نمیدیدم
معمولا جیمز میبرتش مدرسه ولی امروز کارش طول کشید
میترسم تنها بفرستمش مدرسه
من:دااال
سرشو برگردوند روبه من و با چهره سوالی نگام میکرد
نویدم و لباسمو سریع پوشیدم و از در رفتم بیرون درو قفل کردم و رفتیم سمت مدرسه
موقع برگشت چشمم به ماشین جیمز خورد اومد ماشینو کنارم پارک کرد و شیشه رو کشید پایین: سوار نمیشید بانو؟
من یه خنده کردم و رفتم سوار شدم
.ـــــــــــــــــــــــــــــــــخونهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
من:چی میخوری
جیمز ام داده بودو تو گوشیش میگشت :هرچی باشه
من: مرق سوخاری؟ 😃
جیمز :بابا مردیم از بس مرغ سوخاری خوردیم ولی خب اره خوبه
سر گاز داشتم مرغارو تو روغن میپختمشون
یه چیزی دور کمرم حس کزدم.. خشکم زد و مور مورم شد
دستاش رو دورم حلقه کرد و چونشو گذاشت رو شونم : به نظر خسته میای
نذاشت حرف بزنم و بلندم کرد بردم رو تخت و پتو رو کشید روم و چراغو خاموش کرد و پرده رو کشید ... :شب بخیر
درو بست و رفت سر گاز
بیدار شدم... جیمز بغل دستم خوابیده بود و منو بقل کرده بود
گوشیمو از رو میز ورداشتم و نگای ساعت کردم
3 شب
چجوری تا الان خوابیدم؟
جیمز بیدار شد و د : بیدار شدی؟
من : چی... ها... ها. اره
سرشو تکون داد:خب حد اقل بزار بخابم اگر نمیخای بخابی
من:وایسا وایسا... دال کجاست؟
جیمز:تو اتاقش
یه نفس راحتی کشیدم و نگای جینز کردم چشمامش بسته بود ولی میدونم بیداذه
دستمو بردم تو موهاشو و به موهاش خیره شدم
مچ دستمو و گرفت از تو موهاش کشید بیرون و نگام کرد
داشت نزدیک لبم میشد
و نگاهش به لبم بود
خیلی نزدیک شد و ...
یهو دال با عروسکش و چشمای گریون اومد تو
داشت گریه میکرد
نگاهم به دال افتاد و ولی جیمز اهمیت نمیداد
سعی کردم جیمز و بزنم کنار ولی دیر شده بود و داشت جلو دال منو میبوسید😕
دال اشکش بند اومد و داشت نگامون میکرد
بلخره اروم گرفت و منو ول کرد و ازم جدا شد
هنوزم بهم خیره شده بود و انگار اصلا نفهمیده دال اومده بود تو
من پاشدم و رفتم سمت دال:چی شده
با چشمای قلمبه داشت نگای جیمز و من میکرد
من:ام...
نگای جیمز کردم : چت شده بود
دال یه لبخند زد : هیچی🙂
من:ها؟... چی؟
دال دوید و خوشحال بود و رفت تو اتاقش
تو شک بودم یهو دستامو گرف و برد پست سرم و نزدیک گوشم گفت: از این کارت پشیمون میشی
من با فریاد گفتم: چیییییییی ؟
دستامو ول کرد و انداختم رو تخت و منو دوباره بوسید و رفت سمت گردنم و گردنمو دوباره بوسید و رفت سمت لباسام دستش رو از زیر لباسم کشید رو شکمم
مور مورم شد
من: هوی ولم کن جیمزززز
ایندفعه دستام ازاد بود دستامو گذاشتم رو صورتش :ولممم کننننننن
دستشو گذاشت رو دهنم
تا ⃢پارت ب⃢عد ب⃢ای
سال ها بعد😃
.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
دال دوید سمت در : خداحافظ مامانن
من:وایسا
دال:چیشده
من: این ناهارته حتما بخور..باشه؟
دال:باشه
با اون دستای کوچولوش درو باز کرد و هرچی دور تر میرفت هیچی جز یه کیف گنده ای که حرکت میکرد نمیدیدم
معمولا جیمز میبرتش مدرسه ولی امروز کارش طول کشید
میترسم تنها بفرستمش مدرسه
من:دااال
سرشو برگردوند روبه من و با چهره سوالی نگام میکرد
نویدم و لباسمو سریع پوشیدم و از در رفتم بیرون درو قفل کردم و رفتیم سمت مدرسه
موقع برگشت چشمم به ماشین جیمز خورد اومد ماشینو کنارم پارک کرد و شیشه رو کشید پایین: سوار نمیشید بانو؟
من یه خنده کردم و رفتم سوار شدم
.ـــــــــــــــــــــــــــــــــخونهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
من:چی میخوری
جیمز ام داده بودو تو گوشیش میگشت :هرچی باشه
من: مرق سوخاری؟ 😃
جیمز :بابا مردیم از بس مرغ سوخاری خوردیم ولی خب اره خوبه
سر گاز داشتم مرغارو تو روغن میپختمشون
یه چیزی دور کمرم حس کزدم.. خشکم زد و مور مورم شد
دستاش رو دورم حلقه کرد و چونشو گذاشت رو شونم : به نظر خسته میای
نذاشت حرف بزنم و بلندم کرد بردم رو تخت و پتو رو کشید روم و چراغو خاموش کرد و پرده رو کشید ... :شب بخیر
درو بست و رفت سر گاز
بیدار شدم... جیمز بغل دستم خوابیده بود و منو بقل کرده بود
گوشیمو از رو میز ورداشتم و نگای ساعت کردم
3 شب
چجوری تا الان خوابیدم؟
جیمز بیدار شد و د : بیدار شدی؟
من : چی... ها... ها. اره
سرشو تکون داد:خب حد اقل بزار بخابم اگر نمیخای بخابی
من:وایسا وایسا... دال کجاست؟
جیمز:تو اتاقش
یه نفس راحتی کشیدم و نگای جینز کردم چشمامش بسته بود ولی میدونم بیداذه
دستمو بردم تو موهاشو و به موهاش خیره شدم
مچ دستمو و گرفت از تو موهاش کشید بیرون و نگام کرد
داشت نزدیک لبم میشد
و نگاهش به لبم بود
خیلی نزدیک شد و ...
یهو دال با عروسکش و چشمای گریون اومد تو
داشت گریه میکرد
نگاهم به دال افتاد و ولی جیمز اهمیت نمیداد
سعی کردم جیمز و بزنم کنار ولی دیر شده بود و داشت جلو دال منو میبوسید😕
دال اشکش بند اومد و داشت نگامون میکرد
بلخره اروم گرفت و منو ول کرد و ازم جدا شد
هنوزم بهم خیره شده بود و انگار اصلا نفهمیده دال اومده بود تو
من پاشدم و رفتم سمت دال:چی شده
با چشمای قلمبه داشت نگای جیمز و من میکرد
من:ام...
نگای جیمز کردم : چت شده بود
دال یه لبخند زد : هیچی🙂
من:ها؟... چی؟
دال دوید و خوشحال بود و رفت تو اتاقش
تو شک بودم یهو دستامو گرف و برد پست سرم و نزدیک گوشم گفت: از این کارت پشیمون میشی
من با فریاد گفتم: چیییییییی ؟
دستامو ول کرد و انداختم رو تخت و منو دوباره بوسید و رفت سمت گردنم و گردنمو دوباره بوسید و رفت سمت لباسام دستش رو از زیر لباسم کشید رو شکمم
مور مورم شد
من: هوی ولم کن جیمزززز
ایندفعه دستام ازاد بود دستامو گذاشتم رو صورتش :ولممم کننننننن
دستشو گذاشت رو دهنم
تا ⃢پارت ب⃢عد ب⃢ای
- ۲.۵k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط