دستام توی سینهام و زیر چونهم قفل شده بود ولی حس بدی نداشتم ...
{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷³
.
.
دستام توی سینهام و زیر چونهم قفل شده بود ولی حس بدی نداشتم ، سردی تن آقای جئون مثل آب روی آتیش تن من بود ، موجب میشد احساس بهتری داشته باشم . برای لحظهای پیش خودم گفتم ، این آغوش درسته؟ نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم با دستام فشاری به سینه آقای جئون وارد کنم و کمی به عقب هُلش بدم تا بهش بفهمونم که از اون حالت لجن وار دراومدم و یکم از نگرانیش کم کنم . طوری که انگار متوجه شده بود آروم حلقه دستاشو از دورم باز کرد ، خوشحال شدم که عقب رفته ؛ هرچند که اگر واقعا میخواستم خودم به عقب هُلش بدم و اون اینو نمیخواست کوچیک ترین تکونی نمیخورد و این برام مزحک بود .
کمی ازم فاصله گرفت و درحالی که صورتش توی بیست سانتی متری من بود خم شد تا بتونه مستقیم توی چشمام زل بزنه و این حداقل پنج سانتی از فاصلهمون کسر کرد.. ، دستاش هنوز روی بازوهام بود ، ولی اونقدر آروم که انگار با بچه تازه به دنیا اومده داره برخورد میکنه ؛ بعد از اینکه به اندازه ده ثانیه چشمام رو کندوکاو کرد با صدایی آروم و عمیق و کمی بم گفت
جونگکوک : چیزی هست که بخوای راجبش باهام حرف بزنی؟
تا چه حد میدونست؟ اونم مثل داهی از اون حروم زاده باخبر بود یا فقط پیامای اون ناشناس عوضی رو خونده بود؟ نمیدونم..
بهش زل زدم ، اگر میخواستمم نمیتونستم حرف بزنم ، انگار فَکَم قفل شده بود . فقط به زل زدن بهش ادامه دادم . توی چشماش نگرانی و ترس و کمی از حسی که نمیتونستم تشخیص بدم دقیقا چیه غوطه ور بود ؛ نمیدونستم باید چیکار کنم.. احساس میکردم داره افکارمو میخونه و اینو دوست نداشتم
جونگکوک : بیا اینجا
اینو گفت و قبل از اینکه منظورشو بفهمم دوباره بغلم کرد ، اینبار آروم ، فقط در حدی که قلب متشنجم کمی آروم بشه . لمس نوازش واری رو روی موهای کوتاهم احساس میکردم ، یه دستش از شونه چپ تا راستم رو گرفته بود و با دست دیگش که روی سرم بود نوازشم میکرد . دستام رو روی سینه تختش گذاشتم . هیچوقت به خودم اجازه نداده بودم به هیچ مردی اینطوری نزدیک بشم ، همه مردا اینقدر بزرگ بودن؟ پس باید بترسم ، چون همچین هیولاهای بزرگی هر روز اطرافمن و من خبر ندارم ؛ آره ، باید بترسم ، اما این آغوش و این نوازش ها ابن اجازه رو بهم نمیده . چرا نمیخوام جدا بشه؟
باید ازش جدا بشم ، نباید بزارم معلمم هپچین رفتاری باهام داشته باشه ، حتی اگر تمام حرفای اون فرد ناشناس چرت و پرت بوده باشه بازم اون معلممه و یه مَرده ، یه مرد. اما مرد ها از کِی اینقدر قابل اعتماد شدن؟
چشمام رو محکم روی هم فشار دادم تا افکار مزاحم باعث نشن این آغوش رو از دست بدم ، احتمالا اولین و آخرین آغوش اَمنی که از سمت یه مرد میگیرمش ، دوست نداشتم این آغوش رو از دست بدم..
بعد از تقریبا یک یا دو دقیقه که حالم بهتر شد ، تصمیم گرفتم این احساس خوب رو قطع کنم تا بیشتر از این شیفتهش نشم . قرار نیست هروقت این حملات عصبی بهم دست میدن اون اینجا باشه.. سعی کردم حرف بزنم
ملودی : آقایِ.. جئون..
اما منو ول نکرد . فقط 'هوم'تو گلویی سر داد . چقدر صداش گرفته و بم شده
ملودی : حالم ، بهتره
جونگکوک : باشه
گفت ، اما منو از آغوشش بیرون نیاورد . سعی کردم درحالی که بین سینه سفت و دستای بزرگش احاطه شدم سرم رو تکون بدم و بالا ببرم تا نگاش کنم ، تا بفهمم چرا ولم نمیکنه؟
با کمی تلاش سرم رو بالا برم ، و برای لحظهای با خودم گفتم نکنه اون آی کیو بالام با ضربهای که به سرم وارد شد نصف شده؟ توقع داشتم با اختلاف قدی که داشتم الان چهرش رو ببینم؟
جز یه زاویه فک و گردن سفیدی که کمی به گندمی میزد چیز دیگهای قابل رویت نبود . داشتم به گردنش نگاه مینداختم که سیبک گلوش بالا و پایین شد و بعدش کم کم صدای خندهاش بلند شد ؛ دستاشو از دورم باز کردم و روی صورت و گردنش گذاشت و شروع کرد به خندیدن
از خنده بی موقع و عجیبش تک خندهای کردم
ملودی : چیشدا؟
دستاشو از صورتش برداشت و درحالی که داشت برای خنده بعدیش نفس میگرفت اشک کوچیکی که در اثر خنده بود رو از گوشه چشمش پاک کرد
جونگکوک : نفسات
دوباره خندید و بعد تلاش کرد نفس عمیقی بکشه تا شاید بتونه خندهاش رو کنترل کنه ؛ چی براش اینقدر خنده دار بود؟ یکم باهاش خندیدم
جونگکوک : نفسات قلقلکم میدن
نفس عمیقی کشید و سعی کرد دیگه نخنده ؛ اما اثر خنده هنوز توی چهرهاش نمایان بود و بخاطر خندیدن یکم سرخ شده بود . خندیدم و دنبال یه جمله مناسب گشتم اما چیزی پیدا نکردم . گوشیم رو از روی زمین برداشت و وایساد ؛ به سمت میز مطالعهام رفت و نشست روی صندلی و بعد با دستش به صندلی جلکش اشاره کرد . خدای من.. واقعا نیاز به نصیحت ندارم ، یه بغل کافی بود
جونگکوک : بیا بشین اینجا
.
.
پارت آخررررر🐳👀
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷³
.
.
دستام توی سینهام و زیر چونهم قفل شده بود ولی حس بدی نداشتم ، سردی تن آقای جئون مثل آب روی آتیش تن من بود ، موجب میشد احساس بهتری داشته باشم . برای لحظهای پیش خودم گفتم ، این آغوش درسته؟ نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم با دستام فشاری به سینه آقای جئون وارد کنم و کمی به عقب هُلش بدم تا بهش بفهمونم که از اون حالت لجن وار دراومدم و یکم از نگرانیش کم کنم . طوری که انگار متوجه شده بود آروم حلقه دستاشو از دورم باز کرد ، خوشحال شدم که عقب رفته ؛ هرچند که اگر واقعا میخواستم خودم به عقب هُلش بدم و اون اینو نمیخواست کوچیک ترین تکونی نمیخورد و این برام مزحک بود .
کمی ازم فاصله گرفت و درحالی که صورتش توی بیست سانتی متری من بود خم شد تا بتونه مستقیم توی چشمام زل بزنه و این حداقل پنج سانتی از فاصلهمون کسر کرد.. ، دستاش هنوز روی بازوهام بود ، ولی اونقدر آروم که انگار با بچه تازه به دنیا اومده داره برخورد میکنه ؛ بعد از اینکه به اندازه ده ثانیه چشمام رو کندوکاو کرد با صدایی آروم و عمیق و کمی بم گفت
جونگکوک : چیزی هست که بخوای راجبش باهام حرف بزنی؟
تا چه حد میدونست؟ اونم مثل داهی از اون حروم زاده باخبر بود یا فقط پیامای اون ناشناس عوضی رو خونده بود؟ نمیدونم..
بهش زل زدم ، اگر میخواستمم نمیتونستم حرف بزنم ، انگار فَکَم قفل شده بود . فقط به زل زدن بهش ادامه دادم . توی چشماش نگرانی و ترس و کمی از حسی که نمیتونستم تشخیص بدم دقیقا چیه غوطه ور بود ؛ نمیدونستم باید چیکار کنم.. احساس میکردم داره افکارمو میخونه و اینو دوست نداشتم
جونگکوک : بیا اینجا
اینو گفت و قبل از اینکه منظورشو بفهمم دوباره بغلم کرد ، اینبار آروم ، فقط در حدی که قلب متشنجم کمی آروم بشه . لمس نوازش واری رو روی موهای کوتاهم احساس میکردم ، یه دستش از شونه چپ تا راستم رو گرفته بود و با دست دیگش که روی سرم بود نوازشم میکرد . دستام رو روی سینه تختش گذاشتم . هیچوقت به خودم اجازه نداده بودم به هیچ مردی اینطوری نزدیک بشم ، همه مردا اینقدر بزرگ بودن؟ پس باید بترسم ، چون همچین هیولاهای بزرگی هر روز اطرافمن و من خبر ندارم ؛ آره ، باید بترسم ، اما این آغوش و این نوازش ها ابن اجازه رو بهم نمیده . چرا نمیخوام جدا بشه؟
باید ازش جدا بشم ، نباید بزارم معلمم هپچین رفتاری باهام داشته باشه ، حتی اگر تمام حرفای اون فرد ناشناس چرت و پرت بوده باشه بازم اون معلممه و یه مَرده ، یه مرد. اما مرد ها از کِی اینقدر قابل اعتماد شدن؟
چشمام رو محکم روی هم فشار دادم تا افکار مزاحم باعث نشن این آغوش رو از دست بدم ، احتمالا اولین و آخرین آغوش اَمنی که از سمت یه مرد میگیرمش ، دوست نداشتم این آغوش رو از دست بدم..
بعد از تقریبا یک یا دو دقیقه که حالم بهتر شد ، تصمیم گرفتم این احساس خوب رو قطع کنم تا بیشتر از این شیفتهش نشم . قرار نیست هروقت این حملات عصبی بهم دست میدن اون اینجا باشه.. سعی کردم حرف بزنم
ملودی : آقایِ.. جئون..
اما منو ول نکرد . فقط 'هوم'تو گلویی سر داد . چقدر صداش گرفته و بم شده
ملودی : حالم ، بهتره
جونگکوک : باشه
گفت ، اما منو از آغوشش بیرون نیاورد . سعی کردم درحالی که بین سینه سفت و دستای بزرگش احاطه شدم سرم رو تکون بدم و بالا ببرم تا نگاش کنم ، تا بفهمم چرا ولم نمیکنه؟
با کمی تلاش سرم رو بالا برم ، و برای لحظهای با خودم گفتم نکنه اون آی کیو بالام با ضربهای که به سرم وارد شد نصف شده؟ توقع داشتم با اختلاف قدی که داشتم الان چهرش رو ببینم؟
جز یه زاویه فک و گردن سفیدی که کمی به گندمی میزد چیز دیگهای قابل رویت نبود . داشتم به گردنش نگاه مینداختم که سیبک گلوش بالا و پایین شد و بعدش کم کم صدای خندهاش بلند شد ؛ دستاشو از دورم باز کردم و روی صورت و گردنش گذاشت و شروع کرد به خندیدن
از خنده بی موقع و عجیبش تک خندهای کردم
ملودی : چیشدا؟
دستاشو از صورتش برداشت و درحالی که داشت برای خنده بعدیش نفس میگرفت اشک کوچیکی که در اثر خنده بود رو از گوشه چشمش پاک کرد
جونگکوک : نفسات
دوباره خندید و بعد تلاش کرد نفس عمیقی بکشه تا شاید بتونه خندهاش رو کنترل کنه ؛ چی براش اینقدر خنده دار بود؟ یکم باهاش خندیدم
جونگکوک : نفسات قلقلکم میدن
نفس عمیقی کشید و سعی کرد دیگه نخنده ؛ اما اثر خنده هنوز توی چهرهاش نمایان بود و بخاطر خندیدن یکم سرخ شده بود . خندیدم و دنبال یه جمله مناسب گشتم اما چیزی پیدا نکردم . گوشیم رو از روی زمین برداشت و وایساد ؛ به سمت میز مطالعهام رفت و نشست روی صندلی و بعد با دستش به صندلی جلکش اشاره کرد . خدای من.. واقعا نیاز به نصیحت ندارم ، یه بغل کافی بود
جونگکوک : بیا بشین اینجا
.
.
پارت آخررررر🐳👀
- ۳.۱k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط