تو می روی

تو می روی
و به دنبالت
به آتش کشیده می شود
تمام مقدسات درونم
و من احساس می کنم
نبردهای سنگین تاریخ
در من اتفاق افتاده
چیزی مثل تاخت سربازان خودی
به مرکز بودنم
درونم را به تاراج می برد...
ببین!
این سرِ افتاده یِ من است
به پای اسکندرِ بی رحمِ رفتنت...
.
دیدگاه ها (۷)

«فریادِ بهرامِ محمدی بر خاکریزِ هویّت: تقابلِ بمبِ بیگانه و ...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ پارت ۴‌آنیا لرزش دست‌هایش...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت پنجم 5

『 #Dark Fantasy Romance 』 The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پ...

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

&شیسه.... تو باید بری. اونا می‌کشنتشیسه میدونست. خوب چیکار م...

dark life = 24

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط