بگذار که من با نفسَت شعر بسازم

بگذار که من با نفسَت شعر بسازم
دل را پس این پرده به یک عشوه ببازم

در موسم پاییزی معشوق مجازی
بر عشق حقیقیِ تو صد بار بنازم

در شام نگاهت بشوم شمع نهانسوز
تا صبح فرو ریزم و در دل بگدازم

گنجشک غزل را به کمک گیرم و یک روز
در گوشهء ایوان دلت خانه بسازم

حالا تو ردیفم شده من قافیه باشم
دنبال تو تا آخر دفتر بنوازم
دیدگاه ها (۱)

سخن عشق کجا بود؟سخن عشق توییسخن و حرف وحروف و همه ی عشق تویی...

از من جدا مشو که تمنای من توییمهتاب خلوت شب تنهای من توییدان...

آنشرلی هم نشدیم تا یکی از ما بپرسه :" آنه " ، تکرار غریبانه ...

آوار نکن با نگهَت این دلِ ویرانه ما را ...

........بگذار که من با نفسَت شعر بسازمدل را پس این پرده به ی...

بگذار که من با نفسَت شعر بسازمدل را پس این پرده به یک عشوه ب...

......بگذار که من با نفسَت شعر بسازمدل را پس این پرده به یک ...

بگذار که من با نفسَت شعر بسازمدل را پس این پرده به یک عشوه ب...

بگذارکہ‌‌من بانفسَت شعر بسازمدل ‌‌راپس‌این‌پرده‌ به‌یک‌عشوه ...

❤ ️ بگذار که من بانفست شعربسازمدل راپس این پرده به یک عشوه ب...

. . . . قند و عسل من! «غزل» من! گل نازم!کوته شده‌ی رشته‌ی ام...

🌸عاشق آن نمی شوم که از بوق سگ تا سرنای صداقت ،کلام به کلام س...

اره خلاصه🫠@vzxox@van.ya_86 @titan_rider @soli0_0

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط