#سایه_ای_در_خانه_چئون
#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_37
قبل از اینکه یونا جواب دهد، در باز شد و جههون وارد شد. نفسنفس میزد، انگار تازه از جایی دویده بود.
«یونا، بیا بیرون.» گفت.
یونا با تردید بین آن دو نگاه کرد.
ههجون آرام گفت: «میبینی؟ همیشه کسی هست که درست لحظهی آخر از راه میرسه.»
جههون چشم از ههجون برنداشت. «ازش دور شو.»
«یا چی؟» ههجون خونسرد پاسخ داد.
یونا حس کرد این اتاق، بیش از حد کوچک شده است.
جههون نزدیکتر آمد و یونا را آرام به سمت خودش کشید. «الان نه. بعداً توضیح میدم.»
یونا با صدای آهسته گفت: «تو میدونی ههجون چی میخواد بگه؟»
«بعضی چیزها رو باید با احتیاط فهمید.»
«یعنی میدونی!»
جههون سکوت کرد. همین سکوت، بیشتر از هر اعترافی یونا را ترساند.
ههجون با لحن تمسخرآمیزی گفت: «دیدی؟ این همون چیزیه که من میگم. هیچکس اینجا کامل صادق نیست.»
یونا نگاهش را از یکی به دیگری برد. احساس میکرد وسط یک میدان مین ایستاده است.
ناگهان موبایل جههون لرزید. او به صفحه نگاه کرد و چهرهاش تغییر کرد.
«مشکل داریم.»
یونا پرسید:
«چی شده؟»
«یکی وارد آرشیو شده. فایلها رو جابهجا کردند.»
ههجون ابرو بالا برد. «پس بالاخره شروع شد.»
یونا با ترس گفت: « چی شروع شد؟»
اما ههجون دیگر نگاهش به او نبود. «باید برگردیم. همین الان.»
جههون دست یونا را گرفت. «با من بیا.»
نگاه یونا به آخرین نگاه ههجون افتاد؛ نگاهی که نه کاملاً دشمنانه بود، نه کاملاً انسانی. انگار او هم چیزی را از دست میداد.
# part_37
قبل از اینکه یونا جواب دهد، در باز شد و جههون وارد شد. نفسنفس میزد، انگار تازه از جایی دویده بود.
«یونا، بیا بیرون.» گفت.
یونا با تردید بین آن دو نگاه کرد.
ههجون آرام گفت: «میبینی؟ همیشه کسی هست که درست لحظهی آخر از راه میرسه.»
جههون چشم از ههجون برنداشت. «ازش دور شو.»
«یا چی؟» ههجون خونسرد پاسخ داد.
یونا حس کرد این اتاق، بیش از حد کوچک شده است.
جههون نزدیکتر آمد و یونا را آرام به سمت خودش کشید. «الان نه. بعداً توضیح میدم.»
یونا با صدای آهسته گفت: «تو میدونی ههجون چی میخواد بگه؟»
«بعضی چیزها رو باید با احتیاط فهمید.»
«یعنی میدونی!»
جههون سکوت کرد. همین سکوت، بیشتر از هر اعترافی یونا را ترساند.
ههجون با لحن تمسخرآمیزی گفت: «دیدی؟ این همون چیزیه که من میگم. هیچکس اینجا کامل صادق نیست.»
یونا نگاهش را از یکی به دیگری برد. احساس میکرد وسط یک میدان مین ایستاده است.
ناگهان موبایل جههون لرزید. او به صفحه نگاه کرد و چهرهاش تغییر کرد.
«مشکل داریم.»
یونا پرسید:
«چی شده؟»
«یکی وارد آرشیو شده. فایلها رو جابهجا کردند.»
ههجون ابرو بالا برد. «پس بالاخره شروع شد.»
یونا با ترس گفت: « چی شروع شد؟»
اما ههجون دیگر نگاهش به او نبود. «باید برگردیم. همین الان.»
جههون دست یونا را گرفت. «با من بیا.»
نگاه یونا به آخرین نگاه ههجون افتاد؛ نگاهی که نه کاملاً دشمنانه بود، نه کاملاً انسانی. انگار او هم چیزی را از دست میداد.
- ۱۶۹
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط