مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۵
مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۵
" در آغوش رویای آبی ات "
یه بار دیگه هم دور خودم چرخیدم.
عجب جیگری شده بودماا!..
یه لباس شب آبی تیره که تا پایین پاهام میرسید و از کنار رونم چاک بزرگی داشت..سرشونم برهنه بود ولی اونقدرا هم باز نبود..آخی ، مرد غیرتی سگ..
+ خانوم؟..آقا گفتن بیایین بیرون..
_ اومدم!..
لباسم رو بلند کردم و سعی کردم صاف راه برم..اینقدر که پاشنه ی کفشم بلند بود!..این مردک درازه و اونوقت من باید اینطوری تقاصش رو پس بدم..
سر راه چند تا سکندری هم خوردم ولی خب آخرش به در رسیدم و با موفقیت دستیگره رو پایین کشیدم..
به محض خروجم با قیافه ی اخمالو جناب کوک مواجه شدم..
+ کجایی دو ساعته؟
_ درگیر بودم..
+ هوفف ، الان کاری ندارم درگیر چی بودی که باعث شد من انقدر علاف بشم ، در حال حاضر کار مهم تری داریم
_ چه کاری؟!
با نگاه آخه تو چقدر خری دختر نگام کرد.
+ مهمونی دیگه..
_ آهااا..آره بابا خودم میدونستم ، خواستم تو رو امتحان کنم رفیق!..
+ ..رفیق..؟..
تازه فهمیدم چی از دهنم پرید..ای لال بمیری سوجین..
_ منظورم اینه ، کوک عزیزمم..
+ بریم..
کلافه از حرف هام دستش رو جلو آورد و من هم ملایم دستم رو داخل دستش گذاشتم..تازه فهمیدم چقدر دستم سرد و بی حس بوده..مگه میشه دست یه نفر انقدر گرم و پر آرامش باشه؟..یجوریه که دلم میخواد تا ابد دستش رو بگیرم..یه پا بخاریه واسه خودش..
× اوههه..رفقا اینجا رو!..
با شگفتی برگشتم و پسر جوانی تقریبا همسن کوک دیدم..پسر جوان ، بی تردید به سمتم اومد و دستم رو گرفت..خیلی آروم روی دستم رو بوسید و درحالی که کمرش کمی خم بود در نظرم ، مثل یه شاهزاده ی جذاب اومد..
× خوشبختم مادمازل..؟
_ سوجین هستم ، و شما..؟
× تهیونگ..پسرا صدام میکنن ته..دوست چند ساله ی کوک..
_ آهان..
پسر دیگه ای به سمتم اومد..این یکی هم آروم خم شد و احترامی گذاشت..
× اون وو هستم..از دوران دانشگاه با کوک بودیم ، هیچ فکر نمیکردم یه نفر دل سنگ این پسر رو بلرزونه!
آروم و ملیح ، طوری که در شان نامزد جئون جونگکوک باشه خندیدم و خوشبختمی زیر لب زمزمه کردم..
چند نفر دیگه هم اومدن و رفتن.
اکثرا پسر بودن که خب این خیلی طبیعیه..یه چند تا دختر هم از دوران دانشگاه باهاش بودن و بعضی هاشون هم از همکار های قدیمیش..
با دیدن هر کدوم از پسرا مجبور به خوش و بش میشدم و لبخند های اجباری سر میدادم..هیچ فکر نمیکردم بازی کردن نقش نامزد تقلبی اینقدر کار سختی باشه..از اون بدتر ، هروقت با یه نفر گرم صحبت بودم جونگکوک برام چش ابرو میومد و لحظه به لحظه فشار دستش دور کمرم من رو روبه خفگی میبرد.
ای آدم وحشی..
چند بار یواشکی به دستش چنگ زدم ولی اون حتی اندازه ی یه حبه قند هم دلش به رحم نیومد!..تازه علاوه بر این به کمرمم چنگ های محکمی زد که مطمئنم جاش مونده..بعدم کنار گوشم یادآوری میکرد نقشم رو حفظ کنم!
صدای یکی از پسر ها که فهمیده بودم اسمش یونگیه ، بلند شد.
× هی بچه ها! کی میخواد جرعت حقیقت بازی کنیم؟...
" در آغوش رویای آبی ات "
یه بار دیگه هم دور خودم چرخیدم.
عجب جیگری شده بودماا!..
یه لباس شب آبی تیره که تا پایین پاهام میرسید و از کنار رونم چاک بزرگی داشت..سرشونم برهنه بود ولی اونقدرا هم باز نبود..آخی ، مرد غیرتی سگ..
+ خانوم؟..آقا گفتن بیایین بیرون..
_ اومدم!..
لباسم رو بلند کردم و سعی کردم صاف راه برم..اینقدر که پاشنه ی کفشم بلند بود!..این مردک درازه و اونوقت من باید اینطوری تقاصش رو پس بدم..
سر راه چند تا سکندری هم خوردم ولی خب آخرش به در رسیدم و با موفقیت دستیگره رو پایین کشیدم..
به محض خروجم با قیافه ی اخمالو جناب کوک مواجه شدم..
+ کجایی دو ساعته؟
_ درگیر بودم..
+ هوفف ، الان کاری ندارم درگیر چی بودی که باعث شد من انقدر علاف بشم ، در حال حاضر کار مهم تری داریم
_ چه کاری؟!
با نگاه آخه تو چقدر خری دختر نگام کرد.
+ مهمونی دیگه..
_ آهااا..آره بابا خودم میدونستم ، خواستم تو رو امتحان کنم رفیق!..
+ ..رفیق..؟..
تازه فهمیدم چی از دهنم پرید..ای لال بمیری سوجین..
_ منظورم اینه ، کوک عزیزمم..
+ بریم..
کلافه از حرف هام دستش رو جلو آورد و من هم ملایم دستم رو داخل دستش گذاشتم..تازه فهمیدم چقدر دستم سرد و بی حس بوده..مگه میشه دست یه نفر انقدر گرم و پر آرامش باشه؟..یجوریه که دلم میخواد تا ابد دستش رو بگیرم..یه پا بخاریه واسه خودش..
× اوههه..رفقا اینجا رو!..
با شگفتی برگشتم و پسر جوانی تقریبا همسن کوک دیدم..پسر جوان ، بی تردید به سمتم اومد و دستم رو گرفت..خیلی آروم روی دستم رو بوسید و درحالی که کمرش کمی خم بود در نظرم ، مثل یه شاهزاده ی جذاب اومد..
× خوشبختم مادمازل..؟
_ سوجین هستم ، و شما..؟
× تهیونگ..پسرا صدام میکنن ته..دوست چند ساله ی کوک..
_ آهان..
پسر دیگه ای به سمتم اومد..این یکی هم آروم خم شد و احترامی گذاشت..
× اون وو هستم..از دوران دانشگاه با کوک بودیم ، هیچ فکر نمیکردم یه نفر دل سنگ این پسر رو بلرزونه!
آروم و ملیح ، طوری که در شان نامزد جئون جونگکوک باشه خندیدم و خوشبختمی زیر لب زمزمه کردم..
چند نفر دیگه هم اومدن و رفتن.
اکثرا پسر بودن که خب این خیلی طبیعیه..یه چند تا دختر هم از دوران دانشگاه باهاش بودن و بعضی هاشون هم از همکار های قدیمیش..
با دیدن هر کدوم از پسرا مجبور به خوش و بش میشدم و لبخند های اجباری سر میدادم..هیچ فکر نمیکردم بازی کردن نقش نامزد تقلبی اینقدر کار سختی باشه..از اون بدتر ، هروقت با یه نفر گرم صحبت بودم جونگکوک برام چش ابرو میومد و لحظه به لحظه فشار دستش دور کمرم من رو روبه خفگی میبرد.
ای آدم وحشی..
چند بار یواشکی به دستش چنگ زدم ولی اون حتی اندازه ی یه حبه قند هم دلش به رحم نیومد!..تازه علاوه بر این به کمرمم چنگ های محکمی زد که مطمئنم جاش مونده..بعدم کنار گوشم یادآوری میکرد نقشم رو حفظ کنم!
صدای یکی از پسر ها که فهمیده بودم اسمش یونگیه ، بلند شد.
× هی بچه ها! کی میخواد جرعت حقیقت بازی کنیم؟...
- ۷۳۱
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط