+چی باردار هههههه؟
+چی باردار هههههه؟
دکتر: بله ایشون سه ماهه بارداره
این حرفو که شنیدم سریع از جام بلند شدم که برم پیش ات
+مرسی دکتر
پیش ات...
ات هنوز به هوش نیومده بود رفتم کنارش نشستم و دستاشو گرفتم اونم دستمو گرفت و آروم چشماشو باز کرد _ببخشید نامجونا که ناراحت شدی و نگرانت کردم
+الان دیگه بخاطر چیزی که بهم دادی ناراحت نیستم خیلی هم خوشحالم
_مگه چی بهت دادم
+ات من دارم بابا میشم
_چییییییییییی از کی؟
زدم زیر خنده
+ به جز عشقم آخه از کی میتونم بچه داشته باشم
_چی من باردارم پس بخاطر همین بود که جدیدا اینقدر عجیب شده بودم؟
شش ماه بعد....
ات
توی همین روزا احتمالا دخترمون به دنیا میاد
میخوام اسمشو بزاریم می سو کیم می سو
دکتر گفت دخترمون هم مثل من احتمالا آلرژی داره خودم از اول حدس میزدم چون آلرژی من ارثی هست
پس احتمالا اگه بچه دار بشم اونم داره نامجون اصلا براش مهم نیست
گفت عیبی نداره اگه دخترمون هم مثل من آلرژی داشته باشه
+ سلام حالا عشقم و دخترم چطوره
ببین چی برای دخترم گرفتم
_وای چه قشنگه
(عکس عروسک اسلاید اخر)
به قشنگی عشق من که نیست _واییییییییییی نامجون درد دارم فکر کنم داره به دنیا میاد نامجون سریع بغلم کرد و سوار ماشین شدیم و رفتیم بیمارستان..
و بالاخره دخترمون حاصل عشق من و نامجون کیم میسو به دنیا اومد
می سو هم مثل من آلرژی داره نامجون میگه این یه نشونس که میگه می سو واقعا دختر منه ما به هم دیگه قول دادیم مهم نیست چی بشه با میخوایم همونجوری که تا الان با عشق زندگی کردیم می سو رو هم با عشق بزرگ کنیم .
نویسنده
*میدونم این فیکشن ایرادهایی داره ولی شما بهش محبت کنید *
همه ی نظراتتون رو بهم بگین چه مثبت و چه منفی
از خوندش خوشحال میشم
⋘ like please guys⋙
♥️👋🪫🏳️🌈🍀🫶🔋
#فیک #فیکنامجون #سناریو
#سناریوعاشقانه #سناریوبیتیاس
#سناریونامجون #فیکبیتیاس
#چندپارتینامجون
#چندپارتیبیتیاس
دکتر: بله ایشون سه ماهه بارداره
این حرفو که شنیدم سریع از جام بلند شدم که برم پیش ات
+مرسی دکتر
پیش ات...
ات هنوز به هوش نیومده بود رفتم کنارش نشستم و دستاشو گرفتم اونم دستمو گرفت و آروم چشماشو باز کرد _ببخشید نامجونا که ناراحت شدی و نگرانت کردم
+الان دیگه بخاطر چیزی که بهم دادی ناراحت نیستم خیلی هم خوشحالم
_مگه چی بهت دادم
+ات من دارم بابا میشم
_چییییییییییی از کی؟
زدم زیر خنده
+ به جز عشقم آخه از کی میتونم بچه داشته باشم
_چی من باردارم پس بخاطر همین بود که جدیدا اینقدر عجیب شده بودم؟
شش ماه بعد....
ات
توی همین روزا احتمالا دخترمون به دنیا میاد
میخوام اسمشو بزاریم می سو کیم می سو
دکتر گفت دخترمون هم مثل من احتمالا آلرژی داره خودم از اول حدس میزدم چون آلرژی من ارثی هست
پس احتمالا اگه بچه دار بشم اونم داره نامجون اصلا براش مهم نیست
گفت عیبی نداره اگه دخترمون هم مثل من آلرژی داشته باشه
+ سلام حالا عشقم و دخترم چطوره
ببین چی برای دخترم گرفتم
_وای چه قشنگه
(عکس عروسک اسلاید اخر)
به قشنگی عشق من که نیست _واییییییییییی نامجون درد دارم فکر کنم داره به دنیا میاد نامجون سریع بغلم کرد و سوار ماشین شدیم و رفتیم بیمارستان..
و بالاخره دخترمون حاصل عشق من و نامجون کیم میسو به دنیا اومد
می سو هم مثل من آلرژی داره نامجون میگه این یه نشونس که میگه می سو واقعا دختر منه ما به هم دیگه قول دادیم مهم نیست چی بشه با میخوایم همونجوری که تا الان با عشق زندگی کردیم می سو رو هم با عشق بزرگ کنیم .
نویسنده
*میدونم این فیکشن ایرادهایی داره ولی شما بهش محبت کنید *
همه ی نظراتتون رو بهم بگین چه مثبت و چه منفی
از خوندش خوشحال میشم
⋘ like please guys⋙
♥️👋🪫🏳️🌈🍀🫶🔋
#فیک #فیکنامجون #سناریو
#سناریوعاشقانه #سناریوبیتیاس
#سناریونامجون #فیکبیتیاس
#چندپارتینامجون
#چندپارتیبیتیاس
- ۱۸.۸k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط