صدایِ برخوردِ ماشین با زمین و حرکتِ آن در محوطهی ویلا، گ
صدایِ برخوردِ ماشین با زمین و حرکتِ آن در محوطهی ویلا، گذرا بود؛ اتفاقی که هیچ ربطی به تاریکی و دردِ درونِ این خانه نداشت. آن ماشین برای واحدِ بالایی بود و غریبهها، اما در این لحظه، تنها چیزی که در دنیایِ آنها اهمیت داشت، صدایِ لرزانِ سینا بود.
وقتی درِ دستشویی با صدایِ ضعیفی باز شد، همه برای لحظهای نفس خود را حبس کردند. سینا، در حالی که به دیوارِ راهرو تکیه داده بود، بیرون آمد. اگر قرار بود وضعیتِ او را با یک کلمه توصیف کنند، آن کلمه «ویران» بود.
صورتش، که همیشه پر از اعتمادبهنفس و گاهی شوخی بود، حالا به شدت تغییر کرده بود. رنگِ پوستش از حالتِ طبیعی به رنگِ خاکستریِ پریده و سرد مایل شده بود. چشمانش، که زیرِ سایهی سنگینِ خستگی و درد قرار داشت، گود افتاده و بیفروغ شده بود. عرقِ سردی پیشانیاش را پوشانده بود و هر بار که سعی میکرد نفسی تازه کند، تمامِ بدنش از شدتِ انقباضاتِ شکم و دردِ توی گلویش، به لرزه میافتاد. او حتی توانِ این را نداشت که نگاهِ پرسشگرِ پارسا را تحمل کند؛ نگاهش فقط به نقطهای نامعلوم در زمین خیره مانده بود، انگار که روحش از بدنش فاصله گرفته باشد.
نازنین که روی زمین نشسته بود، با دیدنِ این چهره، لرزهی جدیدی به تنش نشست. او میدانست که این فقط یک حالتِ گذرا نیست؛ سینا واقعاً دارد از درون فرو میپاشد.
سجاد، با همان نگاهِ مصلحتاندیش اما مضطرب، به سمتِ آشپزخانه رفت. او میدانست که در این لحظه، نمیتوان با حرف زدن یا نصیحت کردن، این وضعیت را مدیریت کرد. او به آنیسا که در آشپزخانه ایستاده بود، اشاره کرد تا با سرعت عمل کند.
«آنیسا، عجله کن... هم برای خودِ سینا یه چیزی آماده کن، هم برای نازنین... یه آبقندِ غلیظ درست کن. بدنشون داره خالی میکنه.»
در فضایِ باریکِ راهرو، در حالی که سینا با تمامِ وجودِش در برابرِ دردِ جسمی و عذابِ وجدانِ روحی میجنگید، همه حس میکردند که آنها دیگر فقط یک گروه از دوستان نیستند؛ آنها اکنون، بازماندههایی هستند که در میانهی یک طوفانِ سهمگین، سعی دارند فقط از پا نیفتند.
وقتی درِ دستشویی با صدایِ ضعیفی باز شد، همه برای لحظهای نفس خود را حبس کردند. سینا، در حالی که به دیوارِ راهرو تکیه داده بود، بیرون آمد. اگر قرار بود وضعیتِ او را با یک کلمه توصیف کنند، آن کلمه «ویران» بود.
صورتش، که همیشه پر از اعتمادبهنفس و گاهی شوخی بود، حالا به شدت تغییر کرده بود. رنگِ پوستش از حالتِ طبیعی به رنگِ خاکستریِ پریده و سرد مایل شده بود. چشمانش، که زیرِ سایهی سنگینِ خستگی و درد قرار داشت، گود افتاده و بیفروغ شده بود. عرقِ سردی پیشانیاش را پوشانده بود و هر بار که سعی میکرد نفسی تازه کند، تمامِ بدنش از شدتِ انقباضاتِ شکم و دردِ توی گلویش، به لرزه میافتاد. او حتی توانِ این را نداشت که نگاهِ پرسشگرِ پارسا را تحمل کند؛ نگاهش فقط به نقطهای نامعلوم در زمین خیره مانده بود، انگار که روحش از بدنش فاصله گرفته باشد.
نازنین که روی زمین نشسته بود، با دیدنِ این چهره، لرزهی جدیدی به تنش نشست. او میدانست که این فقط یک حالتِ گذرا نیست؛ سینا واقعاً دارد از درون فرو میپاشد.
سجاد، با همان نگاهِ مصلحتاندیش اما مضطرب، به سمتِ آشپزخانه رفت. او میدانست که در این لحظه، نمیتوان با حرف زدن یا نصیحت کردن، این وضعیت را مدیریت کرد. او به آنیسا که در آشپزخانه ایستاده بود، اشاره کرد تا با سرعت عمل کند.
«آنیسا، عجله کن... هم برای خودِ سینا یه چیزی آماده کن، هم برای نازنین... یه آبقندِ غلیظ درست کن. بدنشون داره خالی میکنه.»
در فضایِ باریکِ راهرو، در حالی که سینا با تمامِ وجودِش در برابرِ دردِ جسمی و عذابِ وجدانِ روحی میجنگید، همه حس میکردند که آنها دیگر فقط یک گروه از دوستان نیستند؛ آنها اکنون، بازماندههایی هستند که در میانهی یک طوفانِ سهمگین، سعی دارند فقط از پا نیفتند.
- ۱۱۳
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط