──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁷³
و درست قبل از ورود به عمارت،سرشو کمی به سمتم خم کرد و زمزمه کرد:رینا..
+هوم؟
چند ثانیه سکوت کرد.
انگار میخواست چیزی بگه،اما منصرف شد.
فقط لبخند خیلی کمرنگی زد و گفت:هیچی..
بعد دوباره به روبهرو نگاه کرد.
اما دستش هنوز دستمو رها نکرده بود.
با زحمت تا اتاق رسوندمش.
خواست خودشو روی تخت بندازه که دستشو گرفتم و گفتم:وایسا باید کُتتو در بیارم
بدون اینکه چیزی بگه روبه روم وایساد.
کُتشو درآوردم و گذاشتمش روی کاناپه.
داشتم کراواتشو باز میکردم که متوجه سنگینی نگاهش شدم.
با قامت بلندش،از بالا نگاهم میکرد؛چشمهای تاریک و خمارش مستقیم روی صورتم قفل شده بود.
سعی کردم بدون توجه به نگاهش کراواتشو باز کنم که یهو دستش روی مچ دستم نشست.
خم شد و آروم لبـشو روی لبـم گذاشت.
برعکس همیشه با نرمی و لطافت خاصی میبـوسید.
نمیدونم چرا اما اختیارمو یهو از دست دادم.
دستامو گذاشتم روی شونه هاش و کمی فشار دادم.
باید این بازی رو تموم میکردم..
من رینا بودم،یه جاسوس که از خاندان جئون و باند دود سیاه نفرت دارشت.
نه کسی که جلوی یه وارثِ مغرور،قلبش به تپش بیفته.
ولی دستهای من،برخلافِ منطقم،به جای پس زدن،یواش روی پیرهنش میرقصیدن.
بعد چند دقیقه جدا شد.
و آروم لبـش رو به سمت پیشونیم برد.
بـوسه کوتاهی روش کاشت و زیر لب یه کلمه گفت.
_عـاشــقتم
جوری صداش آروم بود که شک داشتم درست شنیدهم یا نه.
برای چند ثانیه،حتی نفس کشیدن هم یادم رفت.
اما اون خیلی عادی ازم فاصله گرفت و خودشو روی تخت انداخت.
و من موندم و قلبی که برای اولین بار،منطقش رو نادیده گرفته بود.
گرمی بوسهش هنوز روی لبم بود..
چند لحظه همونجا موندم.
اون کلمه..هی توی ذهنم تکرار میشد.
نفس عمیقی کشیدم و به سمت در رفتم.
آروم درو پشت سرم بستم و چند قدم برداشتم.
صدای خندهی کوتاهی از سمت ورودی عمارت باعث شد وایسم و سرمو برگردونم.
مینهیوک همراه دوهیون وارد عمارت شد.
مینهیوک همین که منو دید،لبخند زد و گفت:اینجایی..
چند قدم به سمتم اومد.
_هیونگ گفت بهت بگم فردا شب همه برای یه مهمونی دعوتیم
مهمونی؟..
حتما یه مهمونی از طرف یکی از اعضای بانده.
مینهیوک دستشو روی سر دوهیون گذاشت و گفت:خب،بریم آقای کیم..فکر کنم وقت خوابه
و بعد روبه من گفت:شب خوش
دوهیون دستشو گرفت و قبل از رفتن،برام دست تکون داد.
_شب بخیر رزا
لبخند کوچکی زدم و گفتم:شب بخیر دوهیون
با همون پوچی و ذهن شلوغم،به طرف پله ها رفتم.
اما..صدای قدم های نامنظم کسی باعث شد دوباره وایسم.
همین که برگشتم نگاهم افتاد روی تهیونگ...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
نـقــاب⁷³
و درست قبل از ورود به عمارت،سرشو کمی به سمتم خم کرد و زمزمه کرد:رینا..
+هوم؟
چند ثانیه سکوت کرد.
انگار میخواست چیزی بگه،اما منصرف شد.
فقط لبخند خیلی کمرنگی زد و گفت:هیچی..
بعد دوباره به روبهرو نگاه کرد.
اما دستش هنوز دستمو رها نکرده بود.
با زحمت تا اتاق رسوندمش.
خواست خودشو روی تخت بندازه که دستشو گرفتم و گفتم:وایسا باید کُتتو در بیارم
بدون اینکه چیزی بگه روبه روم وایساد.
کُتشو درآوردم و گذاشتمش روی کاناپه.
داشتم کراواتشو باز میکردم که متوجه سنگینی نگاهش شدم.
با قامت بلندش،از بالا نگاهم میکرد؛چشمهای تاریک و خمارش مستقیم روی صورتم قفل شده بود.
سعی کردم بدون توجه به نگاهش کراواتشو باز کنم که یهو دستش روی مچ دستم نشست.
خم شد و آروم لبـشو روی لبـم گذاشت.
برعکس همیشه با نرمی و لطافت خاصی میبـوسید.
نمیدونم چرا اما اختیارمو یهو از دست دادم.
دستامو گذاشتم روی شونه هاش و کمی فشار دادم.
باید این بازی رو تموم میکردم..
من رینا بودم،یه جاسوس که از خاندان جئون و باند دود سیاه نفرت دارشت.
نه کسی که جلوی یه وارثِ مغرور،قلبش به تپش بیفته.
ولی دستهای من،برخلافِ منطقم،به جای پس زدن،یواش روی پیرهنش میرقصیدن.
بعد چند دقیقه جدا شد.
و آروم لبـش رو به سمت پیشونیم برد.
بـوسه کوتاهی روش کاشت و زیر لب یه کلمه گفت.
_عـاشــقتم
جوری صداش آروم بود که شک داشتم درست شنیدهم یا نه.
برای چند ثانیه،حتی نفس کشیدن هم یادم رفت.
اما اون خیلی عادی ازم فاصله گرفت و خودشو روی تخت انداخت.
و من موندم و قلبی که برای اولین بار،منطقش رو نادیده گرفته بود.
گرمی بوسهش هنوز روی لبم بود..
چند لحظه همونجا موندم.
اون کلمه..هی توی ذهنم تکرار میشد.
نفس عمیقی کشیدم و به سمت در رفتم.
آروم درو پشت سرم بستم و چند قدم برداشتم.
صدای خندهی کوتاهی از سمت ورودی عمارت باعث شد وایسم و سرمو برگردونم.
مینهیوک همراه دوهیون وارد عمارت شد.
مینهیوک همین که منو دید،لبخند زد و گفت:اینجایی..
چند قدم به سمتم اومد.
_هیونگ گفت بهت بگم فردا شب همه برای یه مهمونی دعوتیم
مهمونی؟..
حتما یه مهمونی از طرف یکی از اعضای بانده.
مینهیوک دستشو روی سر دوهیون گذاشت و گفت:خب،بریم آقای کیم..فکر کنم وقت خوابه
و بعد روبه من گفت:شب خوش
دوهیون دستشو گرفت و قبل از رفتن،برام دست تکون داد.
_شب بخیر رزا
لبخند کوچکی زدم و گفتم:شب بخیر دوهیون
با همون پوچی و ذهن شلوغم،به طرف پله ها رفتم.
اما..صدای قدم های نامنظم کسی باعث شد دوباره وایسم.
همین که برگشتم نگاهم افتاد روی تهیونگ...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
- ۱.۴k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط