×قسمت دهم×پارت یک
×قسمت دهم×پارت یک
هفت جفت چشم بهم خیره شده بود
یکم روی صندلی تکون خوردم
دخترا و میلاد رو اورده بودم که کل قضیه رو واسشون تعریف کنم
یه نقشه ای کشیده بودم که حداقل یکم قضیه رو جمع و جور و بهتر از قبل میکرد
همشون توی اتاقم خودشونو چپونده بودن
چهارتا از دخترا رو تخت نشسته بودن و سه تای بقیه هم خودشونو روی زمین ولو کرده بودن و منم صندلی بالکنو اورده بودم توی اتاق و روش نشسته بودم و تقریبا همرو زیر نظر داشتم
شروع کردم به صحبت:احتمالا وقتی داشتید میومدید یه در دیگه روبروی در ما دیدید !!
اون خونه پاکان ایناس..یه پسر همسن من که خیلی خیلی شیطونه
مامانامون وقتی باهم اشنا شدن تصمیم گرفتن بعضی از روزا با هم کلاس داشته باشیم و توی درسایی که مشکل داریم به هم کمک کنیم
اوایل خیلی همو اذیت میکردیم تا اینکه پاکان ازم یه خواهش کرد
پاکان خیلی قبلن ترا عاشق یکی بوده که طرف میره و قالش میزاره
پاکان تصمیم میگیره تلافی کنه
اون دختره بعد از کات با پاکان به دلایلی میرن شمال واسه یکی دوسال
و تقریبا سه روز پیش از شمال برمیگردن و توی طبقه بالای سر ما ساکن میشن)
یکم به همه نگاه کردم
توقع داشتم یکم قیافه هاشون تغییر کنه
مبینا دماغشو بالا کشید و من فهمیدم که بهتره ادامه بدم
_خب..پاکان از من یه خواهش کرد...گفت وقتایی که قراره با ترنم یا همون عشق سابقش روبرو شه من نقش عشق جدیدشو بازی کنم
من اولاش اصلا راضی به این کار نبودم
ولی خب تهدید کرد منو با یه چیزی ...
سحر :چی !؟
_میخواسم بگم میگفتم
ارزو :هیشکی به خواسته های تو اهمیت نمیده...پس بگو چی!؟
چشمامو ریز کردم و به زور گفتم:با اون عکسه ناموسیه که نمیزاشتم هیشکدومتون ببینیدش
سمیرا با شک گفت:همون که لباس سفید تن کرده بودی !؟
_مگه تو دیدیش!؟
سمیرا:ها؟؟نه خب...ینی...
مبینا:چرا میترسی سمی !؟...ایدا من ازت کش رفتم شش تا کپی گرفتم به همه دادم یدونشو
_چــــی ؟؟
مبینا_پیچ پیچی...لبتم توش خیلی زشت افتاده بود
میلاد :نامردا به من ندادین چرا ؟؟
مبینا:ناراحت نشو میلاد...از روی کپی خودم یه کپی دیه میگیرم بت میدم
میلاد:دمت گرم رفیق
با تعجب بهشون نگاه میکردم
من این مبینا رو میکششششممممممشششش
ادامه دادم به حرفام:خب...کجا بودیم !؟
فاطی:اینکه تهدیدت کرد
_اهان اره...هیچی دیه...مجبور شدم که قبول کنم خواستشو..چون در غیر این صورت میخواست عکسمو پخش کنه..البته اگه میدونستم مبینا این کارو قبلا کرده که میزاشتم پاکانم بکنه این کارو
مریم :خب ..بعدش
_هیچی دیه...اولین دیدارم با ترنم خانوم دیشب بود
رفتیم خونشون...ترنم گفت که قراره دوستاش واسه برگشتنش به تهران واسش جشن بگیرن..و من و پاکانو هم دعوت کرد
مبینا:خب که چی!؟واسه این الکی منو از خواب بیدار کردی ؟!
مریم:هی میگم اسم پاکان اشناستا...بگو اسم اون دوست پسر قمصریم بود
فاطی:همون که یه بار واست یه جعبه الوچه فرستاد ؟؟
سحر:وااااای...مریم اون فرشته بود..چرا ولش کردی خره !؟
ارزو:سحر اگه دوست پسر جدید مریم میفهمید که پاکانی تو زندگیش بوده که باهاش کات میکرد
سمیرا:خفه شید ببینم..ایدا مشکل چیه الان!؟
خوشحال از اینکه یه نفر به حرف من توجه کرد بود گفتم:اخه جشن ترنم امروز بعد از ظهر ساعت شیشه
و همچنان هفت جفت چشم با تعجب بهم خیره شد
.....................
سحر :خب حالا...ما هیشکدوم لباس نداریم اصن..الانم که ساعت دو و نیمه
یکم فکر کردم
اگه بچه هارو میبردم اون مغازه که با پاکان رفتیم حتما یه ساعته واسه همشون یه لباسی گیر میومد دیع
بهشون پیشنهادمو گفتم و همه اماده شدن که بریم اون مغازه هه
البته به غیر از مبینا و مریم که تصمیم داشتن خونه بمونن
با بچه ها رفتیم پاساژ و همه یه چیزی خریدن و منم خوشحال از اینکه بالاخره یه فزصت پیش اومده واسه خریدن اون پیراهن بادمجونیه
یه دامن مشکی کوتاهم خریدم که باهاش بپوشم
بعدم واسه میلاد از یه مغازه دیه یه تیشرت خیلی قشنگ و اسپرت خریدم
بعداز خریدامون برگشتیم خونه
همه مشغول ارا ویرا کردن بودن
مبینا و مریم قیافه منو هم راست و ریس کردن و بعد تقریبا ساعت پنج و نیم بود
خدارو شکر به مامان راستشو گفته بودم که جشن ترنم دعوتیم
اونم مخالفتی نکرد
پاکان که زنگ زد گفتم امادم
با بچه ها قرار گذاشته بودیم اونجا وانمود کنیم همو نمیشناسیم
اینجوری بهتر بود
از پاکان ادرس گرفتم و بچه هارو چپوندم تو ماشین محمد
اونارو که فرستادم برن خودم منتظر موندم تا پاکان تلفن کنه و از خونه برم بیرون
بعد چند دیقه با تلفنش رفتم از ساختمون بیرون و توی اسانسور ایستادم
پاکان یه کت اسپرت قهوه ای پوشیده بود با یه شلوار لی جذب و خوشرنگ
موهاشو خیلی قشنگ بالایی زده بود
حیف شد
این بار باهم ست نیستیم
اصلا وقت نکردم باهاش قرار بزارمم
بابای پاکان ماشینشو بهش قرض داده بود
با ماشینش رفتیم سمت محل جشن
هفت جفت چشم بهم خیره شده بود
یکم روی صندلی تکون خوردم
دخترا و میلاد رو اورده بودم که کل قضیه رو واسشون تعریف کنم
یه نقشه ای کشیده بودم که حداقل یکم قضیه رو جمع و جور و بهتر از قبل میکرد
همشون توی اتاقم خودشونو چپونده بودن
چهارتا از دخترا رو تخت نشسته بودن و سه تای بقیه هم خودشونو روی زمین ولو کرده بودن و منم صندلی بالکنو اورده بودم توی اتاق و روش نشسته بودم و تقریبا همرو زیر نظر داشتم
شروع کردم به صحبت:احتمالا وقتی داشتید میومدید یه در دیگه روبروی در ما دیدید !!
اون خونه پاکان ایناس..یه پسر همسن من که خیلی خیلی شیطونه
مامانامون وقتی باهم اشنا شدن تصمیم گرفتن بعضی از روزا با هم کلاس داشته باشیم و توی درسایی که مشکل داریم به هم کمک کنیم
اوایل خیلی همو اذیت میکردیم تا اینکه پاکان ازم یه خواهش کرد
پاکان خیلی قبلن ترا عاشق یکی بوده که طرف میره و قالش میزاره
پاکان تصمیم میگیره تلافی کنه
اون دختره بعد از کات با پاکان به دلایلی میرن شمال واسه یکی دوسال
و تقریبا سه روز پیش از شمال برمیگردن و توی طبقه بالای سر ما ساکن میشن)
یکم به همه نگاه کردم
توقع داشتم یکم قیافه هاشون تغییر کنه
مبینا دماغشو بالا کشید و من فهمیدم که بهتره ادامه بدم
_خب..پاکان از من یه خواهش کرد...گفت وقتایی که قراره با ترنم یا همون عشق سابقش روبرو شه من نقش عشق جدیدشو بازی کنم
من اولاش اصلا راضی به این کار نبودم
ولی خب تهدید کرد منو با یه چیزی ...
سحر :چی !؟
_میخواسم بگم میگفتم
ارزو :هیشکی به خواسته های تو اهمیت نمیده...پس بگو چی!؟
چشمامو ریز کردم و به زور گفتم:با اون عکسه ناموسیه که نمیزاشتم هیشکدومتون ببینیدش
سمیرا با شک گفت:همون که لباس سفید تن کرده بودی !؟
_مگه تو دیدیش!؟
سمیرا:ها؟؟نه خب...ینی...
مبینا:چرا میترسی سمی !؟...ایدا من ازت کش رفتم شش تا کپی گرفتم به همه دادم یدونشو
_چــــی ؟؟
مبینا_پیچ پیچی...لبتم توش خیلی زشت افتاده بود
میلاد :نامردا به من ندادین چرا ؟؟
مبینا:ناراحت نشو میلاد...از روی کپی خودم یه کپی دیه میگیرم بت میدم
میلاد:دمت گرم رفیق
با تعجب بهشون نگاه میکردم
من این مبینا رو میکششششممممممشششش
ادامه دادم به حرفام:خب...کجا بودیم !؟
فاطی:اینکه تهدیدت کرد
_اهان اره...هیچی دیه...مجبور شدم که قبول کنم خواستشو..چون در غیر این صورت میخواست عکسمو پخش کنه..البته اگه میدونستم مبینا این کارو قبلا کرده که میزاشتم پاکانم بکنه این کارو
مریم :خب ..بعدش
_هیچی دیه...اولین دیدارم با ترنم خانوم دیشب بود
رفتیم خونشون...ترنم گفت که قراره دوستاش واسه برگشتنش به تهران واسش جشن بگیرن..و من و پاکانو هم دعوت کرد
مبینا:خب که چی!؟واسه این الکی منو از خواب بیدار کردی ؟!
مریم:هی میگم اسم پاکان اشناستا...بگو اسم اون دوست پسر قمصریم بود
فاطی:همون که یه بار واست یه جعبه الوچه فرستاد ؟؟
سحر:وااااای...مریم اون فرشته بود..چرا ولش کردی خره !؟
ارزو:سحر اگه دوست پسر جدید مریم میفهمید که پاکانی تو زندگیش بوده که باهاش کات میکرد
سمیرا:خفه شید ببینم..ایدا مشکل چیه الان!؟
خوشحال از اینکه یه نفر به حرف من توجه کرد بود گفتم:اخه جشن ترنم امروز بعد از ظهر ساعت شیشه
و همچنان هفت جفت چشم با تعجب بهم خیره شد
.....................
سحر :خب حالا...ما هیشکدوم لباس نداریم اصن..الانم که ساعت دو و نیمه
یکم فکر کردم
اگه بچه هارو میبردم اون مغازه که با پاکان رفتیم حتما یه ساعته واسه همشون یه لباسی گیر میومد دیع
بهشون پیشنهادمو گفتم و همه اماده شدن که بریم اون مغازه هه
البته به غیر از مبینا و مریم که تصمیم داشتن خونه بمونن
با بچه ها رفتیم پاساژ و همه یه چیزی خریدن و منم خوشحال از اینکه بالاخره یه فزصت پیش اومده واسه خریدن اون پیراهن بادمجونیه
یه دامن مشکی کوتاهم خریدم که باهاش بپوشم
بعدم واسه میلاد از یه مغازه دیه یه تیشرت خیلی قشنگ و اسپرت خریدم
بعداز خریدامون برگشتیم خونه
همه مشغول ارا ویرا کردن بودن
مبینا و مریم قیافه منو هم راست و ریس کردن و بعد تقریبا ساعت پنج و نیم بود
خدارو شکر به مامان راستشو گفته بودم که جشن ترنم دعوتیم
اونم مخالفتی نکرد
پاکان که زنگ زد گفتم امادم
با بچه ها قرار گذاشته بودیم اونجا وانمود کنیم همو نمیشناسیم
اینجوری بهتر بود
از پاکان ادرس گرفتم و بچه هارو چپوندم تو ماشین محمد
اونارو که فرستادم برن خودم منتظر موندم تا پاکان تلفن کنه و از خونه برم بیرون
بعد چند دیقه با تلفنش رفتم از ساختمون بیرون و توی اسانسور ایستادم
پاکان یه کت اسپرت قهوه ای پوشیده بود با یه شلوار لی جذب و خوشرنگ
موهاشو خیلی قشنگ بالایی زده بود
حیف شد
این بار باهم ست نیستیم
اصلا وقت نکردم باهاش قرار بزارمم
بابای پاکان ماشینشو بهش قرض داده بود
با ماشینش رفتیم سمت محل جشن
- ۱۵.۰k
- ۱۴ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط