بریم سراغ داستان....

بریم سراغ داستان....




میگفت تو حرم ابوفاضل حضرت عباس علیه السلام ایستاده بودم...
یهو دیدم

یه جوونی وارد حرم شد، و پشت سرش یه تابوت مانندی، که روش یک زنی خوابیده، که مادر این جوون بود...

ابتدا فک کرم مُرده، ولی پس از گذشت زمان دیدم ن این مادر مریضه...


دیدم پسره رو کرد به ضریح و گفت؛
آقا جان، یا ابوفاضل، مادرمو شفا بده اقا جان....

التماس میکرد که مادرمو شفا بده...
عباس جان مادرمو شفا بده، آقا....
دید خبری نشد....

رفت جلوتر، چسبید به ضریح گفت آقا جان، شفابده.. مادرمو ...
من تو این دنیا جز مادرم کسی رو ندارم،تر خدا شفا بده....
ی مدت گذشت یهو
حال مادرش بد شد، و نفس هاش به شماره افتاد،....
داشت از دنیا میرفت...

برگشت مادرش رو اینجوری دید...
گفت عباس مادرمو شفا نمیدی؟؟؟

دوید بیرون حرم ، جلو در وایستاد داد زد
گفت عباس ، مادرمو شفا ندی، میرم حرم بابات علی شکایتت رو میکنم،
دید خبری نشد دویید رفت....



این شیخی که داستان رو تعریف میکرد میگفت، دیدم که
...بعد از چند ساعت، این مادره بلند شد نشست، و رو کرد سمت ضریح با زبان عربی میگفت
شکراً یا ابوفاضل،شکراً یا ابوفاضل...


چند ساعت بعد دیدم، این جوون هم اومد، ولی داره گریه میکنه...
گفتم مادرت شفا گرفت...
گفت میدونم..
گفتم پس چرا داری گریه میکنی؟
گفت وقتی از این جا رفتم،
تو بیابون سمت نجف میدوییم و داد میزدم
و میگفتم...
عباس دیگه بهت باب الحوائج نمیگم
یه همه میکم بهت نگن باب الحوایح
....

میگم تو دیگه باب المراد نیستی ...
شکایتت رو رو پیش بابات علی میکنم

همینجوری داشتم میدوییدم
که دیدم یه نفر با اسب جلوم رو گرفت، گفت کجا میری؟؟
گفتم نجف
گفت برو که عباس مادرت رو شفا داده... برو...

گفتم مسیر دوره،گفت بیا با هم بریم
..
سوار شدم.. همینطور که میومدیم .. رسیدیم کربلا
رسیدیم
بین الحرمین رو به رو ضریح عباس
...

یهو نگاه کردم ، دیدم افسار اسب رهاست، و با هیچ دستی گرفته نشده...

چشام خورد به دستای ، این سوار
دیدم دو تا دستاش بریدن...





عباس ای نمایشگاه زیبایی ،
ای دل ماه من از صدر زین افتاد...
بنگر پرچم حق بر زمین افتاد


بی ابولفضل بی کس و کارم...
بر ابولفضل من گرفتارم...


عبــــــــــــــــــــــــاس، جان من بر جان تو بسته

عبــــــــــــــــــــــــاس ، ای امید این دل خسته

عمریست ،تو عصای دسته من هستی

دیریست،راه غم بر قلبه من بستی

عبــــــــــــــــــــــــاس، کودکانم بی تو میمیرند

بی تو، خیمه هایم شعله میگیرند...

عبــــــــــــــــــــــــاس
عبــــــــــــــــــــــــاس
عبــــــــــــــــــــــــاس

اللهم عجل الولیک الفرج به حق عباس علیه السلام...
دیدگاه ها (۱۷)

سلام صبح بخیر دوستان

،

ششمین روز رسید،شش که آید به میان،دل من می لرزد،بهر آن شش گوش...

،

طلب همسر از امام رضا علیه السلام🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍂🍃🍂🍃🍃#داستان_امامان#...

یا حضرت رقیه سلام الله...

#عاشقت _شدمپارت پنجم تهیونگ:که دیدم از تو آینه نگاهم میکردگف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط