وای که ردپای دزد آبادی ما،

وای که ردپای دزد آبادی ما،
چقدر شبیه چکمه های کدخداست!

روزیکه ردپای بجا مانده،
شبیه چکمه های کدخدا بود!!

یکی میگفت:
دزد ، چکمه های کدخدا را دزدیده...

دیگری میگفت:
چکمه های دزد
شبیه چکمه کدخدا بوده،

و هرکسی بطریقی واقعیت را توجیه میکرد...

دیوانه ای فریاد برآورد که:

مردم !...
دزد، خود کدخداست!!!...

اهل آبادی پوزخندی زدند و گفتند:

کدخدا ! ..
به دل نگیر،
او مجنون است،
دیوانه است...

ولی فقط کدخدا فهمید
که تنها عاقل آبادی اوست..

از فردای آن روز،
دیگر کسی آن مجنون را ندید!!...

و وقتی احوالش را جویا میشدند،

کدخدا میگفت:
دزد او را کشته است!!!...

کدخدا واقعیت را میگفت؛ ولی درک مردم از واقعیت، فرسنگها فاصله داشت...
دیدگاه ها (۴)

مگر قرار نبود،آدم به آدم برسد اما،کوه به کوه نه؟!اینجا سالها...

نامه دادم که به لطفش بتوانی بانوفرش تبریز دلم را بتکانی بانو...

یکی از دوستان تعریف می کرد که پارسال خرداد ماه وسیله ای خرید...

http://www.irmp3.ir/download/s/NjIwMjQ.mp3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط