part 69
part 69
جونگکوک و آلینا باهم دیگه رفتن آشپزخونه و اعضا که حواسشون جای دیگه بود وقتی که آلینا اومد لبخند زدن و مخصوصا وقتی با اون لباس خواب صورتی ناز دیدنش از قشنگ بودنش ذوق کردن.
جین« سلام کوچولو »
& سلام داداش
جیمین« صبحت بخیر کوچولو»
& صبح شمام بخیر
یونگی« بیا بشین »
آلینا رفت و بین نامجون و جیهوپ نشست.
تهیونگ« پرنسس شما چقدر ناز شدین امرزو»
آلینا خندید.
& مرسی داداش
نامجون« دستت چطوره کوچولو؟»
& خیلی بهترم داداش
جین« میدونی دیگه امروز قراره بری دکتر؟»
& بله داداش جونگکوک دیشب بهم گفت
جیهوپ یکم سرشو خم کرد و دستشو برد بالا و با لبخند گفت:
جیهوپ« با من قراره بری»
& اوو.....پس قراره خوش بگذره
جیهوپ از حرفش ذوق زده شد و خندید.
جیهوپ« یعنی با من خوش میگذره؟»
& آره شما باحالین
جونگکوک« آخ آخ دیگه داره حسودیم میشه ها»
& نه نشه
جیمین« تو خیلی بانمک شدی ها مواظب باش گازت نگیرم»
& منو؟
جیمین« آره »
& آخه دردم میگیره
اعضا همه باهم بلند خندیدن و آلینا که نفهمیده بود چرا خندیدن با چهره ی گیج صبحونشو ادامه داد
بعد از صبحانه همه نشسته بودن تو سالن.
تهیونگ« آلینا صورتی خیلی بهت میاد»
& واقعا؟
نامجون« منم موافقم بیشتر این رنگی بپوش »
&من خودم از صورتی خوشم نمیاد،لباس صورتی هم ندارم کلا فقط همینه
جین« عه چرا خوشت نمیاد؟ من خیلی صورتی دوست دارم»
& آبی رو بیشتر دوست دارم واسه همین بیشتر لباسام آبیه
جونگکوک« تو هر رنگی بهت میاد»
& مرسی
یونگی« قشنگم ساعت نزدیک یکه دیگه برو آماده شو برین دکتر»
& چشم داداش
جیمین« کمک میخوای کوچولو؟»
& نه ممنون
آلینا رفت بالا.
جیهوپ« منم برم آماده بشم»
جین« برو »
چند دقیقه بعد جیهوپ اومد و یکم بعدش آلینا با موهای که نصفشو بسته بود نصفش باز بود و یه شلوار لی آبی کمرنگ و یه بافت آبی ناز اومد.
& من آمادم
تهیونگ« واقعا حق داشتی آبی رو بیشتر دوست داشته باشی»
& چطور
جیمین« خیلی بهت میاد»
& مرسییی
جیهوپ« خوب....بریم داداشی؟»
& بریم
جین« مواظب این کوچولو باشیا»
جیهوپ« هستم»
نامجون« خدافظ قشنگم»
& خداحافظ داداش
جیهوپ و آلینا از خونه اومدن بیرون.
جیهوپ« عزیزم دستتو بده من اینجا خیابونه خطرناکه»
آلینا دستشو دراز کرد سمت جیهوپ و اونم دستشو گرفت و وایساد طرف ماشینا و با احتیاط از خیابون رد شدن، جیهوپ با سوییچ ماشین رو باز کرد و رفت سمت طرف شاگرد و درو برای آلینا باز کرد و وقتی مطمئن شد نشسته درو بست براش و خودشم رفت نشست پشت فرمون.
جیهوپ« خوب....بریم؟»
& بریم داداش
جیهوپ« نمیترسی که؟»
& اولش آره میترسیدم ولی الان چون شما پیشیمین نه نمیترسم
جیهوپ برای دومین بار امرز از حرف آلینا ذوق زده شد.
جیهوپ« آخر سر تو با این زبونت کار میدی دستم ها»
ادامه دارد...
جونگکوک و آلینا باهم دیگه رفتن آشپزخونه و اعضا که حواسشون جای دیگه بود وقتی که آلینا اومد لبخند زدن و مخصوصا وقتی با اون لباس خواب صورتی ناز دیدنش از قشنگ بودنش ذوق کردن.
جین« سلام کوچولو »
& سلام داداش
جیمین« صبحت بخیر کوچولو»
& صبح شمام بخیر
یونگی« بیا بشین »
آلینا رفت و بین نامجون و جیهوپ نشست.
تهیونگ« پرنسس شما چقدر ناز شدین امرزو»
آلینا خندید.
& مرسی داداش
نامجون« دستت چطوره کوچولو؟»
& خیلی بهترم داداش
جین« میدونی دیگه امروز قراره بری دکتر؟»
& بله داداش جونگکوک دیشب بهم گفت
جیهوپ یکم سرشو خم کرد و دستشو برد بالا و با لبخند گفت:
جیهوپ« با من قراره بری»
& اوو.....پس قراره خوش بگذره
جیهوپ از حرفش ذوق زده شد و خندید.
جیهوپ« یعنی با من خوش میگذره؟»
& آره شما باحالین
جونگکوک« آخ آخ دیگه داره حسودیم میشه ها»
& نه نشه
جیمین« تو خیلی بانمک شدی ها مواظب باش گازت نگیرم»
& منو؟
جیمین« آره »
& آخه دردم میگیره
اعضا همه باهم بلند خندیدن و آلینا که نفهمیده بود چرا خندیدن با چهره ی گیج صبحونشو ادامه داد
بعد از صبحانه همه نشسته بودن تو سالن.
تهیونگ« آلینا صورتی خیلی بهت میاد»
& واقعا؟
نامجون« منم موافقم بیشتر این رنگی بپوش »
&من خودم از صورتی خوشم نمیاد،لباس صورتی هم ندارم کلا فقط همینه
جین« عه چرا خوشت نمیاد؟ من خیلی صورتی دوست دارم»
& آبی رو بیشتر دوست دارم واسه همین بیشتر لباسام آبیه
جونگکوک« تو هر رنگی بهت میاد»
& مرسی
یونگی« قشنگم ساعت نزدیک یکه دیگه برو آماده شو برین دکتر»
& چشم داداش
جیمین« کمک میخوای کوچولو؟»
& نه ممنون
آلینا رفت بالا.
جیهوپ« منم برم آماده بشم»
جین« برو »
چند دقیقه بعد جیهوپ اومد و یکم بعدش آلینا با موهای که نصفشو بسته بود نصفش باز بود و یه شلوار لی آبی کمرنگ و یه بافت آبی ناز اومد.
& من آمادم
تهیونگ« واقعا حق داشتی آبی رو بیشتر دوست داشته باشی»
& چطور
جیمین« خیلی بهت میاد»
& مرسییی
جیهوپ« خوب....بریم داداشی؟»
& بریم
جین« مواظب این کوچولو باشیا»
جیهوپ« هستم»
نامجون« خدافظ قشنگم»
& خداحافظ داداش
جیهوپ و آلینا از خونه اومدن بیرون.
جیهوپ« عزیزم دستتو بده من اینجا خیابونه خطرناکه»
آلینا دستشو دراز کرد سمت جیهوپ و اونم دستشو گرفت و وایساد طرف ماشینا و با احتیاط از خیابون رد شدن، جیهوپ با سوییچ ماشین رو باز کرد و رفت سمت طرف شاگرد و درو برای آلینا باز کرد و وقتی مطمئن شد نشسته درو بست براش و خودشم رفت نشست پشت فرمون.
جیهوپ« خوب....بریم؟»
& بریم داداش
جیهوپ« نمیترسی که؟»
& اولش آره میترسیدم ولی الان چون شما پیشیمین نه نمیترسم
جیهوپ برای دومین بار امرز از حرف آلینا ذوق زده شد.
جیهوپ« آخر سر تو با این زبونت کار میدی دستم ها»
ادامه دارد...
- ۳۴۷
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط