بازی عاشقانه قسمت

(بازی عاشقانه قسمت 5)
9و15دقیقه بود.در زدم.جونی درو باز.گفتم سلام گفت سلام خوش اومدی بیا تو..تشکری کردم ورفتم داخل.جونی گفت فکرکردم نمیای.گفتم من قول دادم.گفت دیر کردی.گفتم ببخشید.جلوتر که رفتم جونگی و یونگ سنگ رو توی سالن دیدم.سلامی کردم وتعظیمی کردم.اونا هم جواب دادن.جونگی گفت نارشا شی درسته؟!گفتم بله.جونگی گفت از دیدنتون خوشحالم.گفتم منم همینطور.شماهم باید پارک جونگمین شی باشین.جونگی گفت بله.هنوز یونگ سنگ رو فراموش نکرده بودم.ریلکس رو کاناپه نشسته بود.رو کردم به جونی وگفتم ایشون....اسمشون چیه؟جونی وجونگی هردو با تعجب منو نگاه میکردن.یونگ سنگ هم داشت با حرص لبشو میجویید..حال کردم بدجور..پسرا سکوت کردن..بعد از چند ثانیه که یعنی الکی مثلا من کلی فکر کردم.گفتم.اهان شما هو یونگ سینگ هستین نه؟!بلندشد ورو به من با اخم گفت هئو یونگ سنگ هستم.بعدشم رفت.جونی رو به من گفت بشین نارشا جان.نشستم.جونگی هم فقط میخندید.دلم خنک شد.میخواستم بشینم کف اتاق هی بخندم بهش....ولی خوب موقعیت جور نبود.رو به جونی گفتم من زود میرم.گفت چرا؟نهار رو باهم بخوریم. گفتم باشه یه وقت دیگه..من فقط خواستم بدقول نشم.گفت باشه ولی دفعه بعد برنامه بامنه.گفتم همیشه با شماست.گفت ولی تو به هم میریزی.گفتم ببخشید.گفت چی میخوری؟گفتم هیچی.گفت هیچی نمیشه.بگو چی میخوای؟گفتم اب.جونگی گفت من اب هویج.جونی یه پشت چشمی برای جونگی نازک کرد ولی جونگی اصلا اهمیت نداد وگفتهه.منو میخوای بترسونی؟!اصلا اینطوریه.تا یه هفته.کلا کارای خونه رو تو انجام بده.جونی گفت مگه بقیه وقتا کی انجام میده؟بعد از گفتن حرفش رفت تو اشپزخونه.دلم براش سوخت بیچاره...فکرکنم باید حال این جونگی رو هم بگیرم.نه بابا به من چه؟؟؟؟ من چیکارم؟!!!گفتم جونی کمک میخوای؟جونی از تو اشپزخونه گفت نه ممنون.جونگی گفت چندوقته با جونی دوستی؟گفتم خیلی وقت نیست .چطور؟! گفت هیچی همینطور پرسیدم.گفت تو همون عکاسیه کار میکنی؟گفتم نه.گفت کجا؟گفتم تویه کافه.دیگه داشت حرسم میداد.انگار اومده بودم بازجویی..بابامم اینقدر ازم بازجویی نمیکرد.گفت خوب....حرفشو قطع کردم وگفتم چرا اینقدر سوال میپرسین؟جمع وجور تر نشست وگفتفقط کنجکاو بودم.دیگه هیچی نگفت.جونی هم بایه لبخند ویه سینی که توش یه لیوان اب ویه لیوان اب هویج بود اورد.لیوان اب رو بهم داد ومنم تشکر کردم.اب هویج جونگی رو هم داد.یکم اب رو که خوردم.لیوان اب رو گذاشتم رو میز.جونی گفت هیچ راهی نداره بمونی؟گفتم شرمنده..گفت پس باهم بریم بیرون.گفتم ببخشید ولی واقعا نمیشه.جونگی گفت وقتی میگه نمیشه یعنی نمیشه.جونی سرشو انداخت پایین.خیلی این جونی مظلومه.بدبخت...دستمو گذاشتم رو شونش وگفتم حالا کجا میخواستی منو ببری؟سرشو بلند کرد ولبخندی زد وگفت پارک....میای؟گفتم اره..چراکه نه!!جونی یهو بغلم کرد....داشتم سکته میکردم.قیافه من وجونگی تو اون لحظه دیدنی بود.من شده بودم مثل کسی که تیر تو شکمش خورده باشه.و جونگی هم چشاش گرد شده بود...جونی ازم جدا شد وگفت مرررسی.....وقتی قیافه جونگی رو دید رو به من گفت معذرت میخوام.چیزی نگفتم..باصدای بوق در همه برگشتیم سمت در.در باز شد.هیون بود.باهمون اخم گفت من برگشتم.وبعد رو به من گفت خوش اومدین.گفتم ممنونم.هیون رفت تو اتاقش وجونی نگاه که پراز تعجب بود رو به جونگی کرد.جونگی هم شونه ای بالا انداخت وگفت الان نوبت کیو جونگه....1....2...به سه نرسیده کیوجونگ یهو از اتاقی که هیون رفته بود داخل اومد بیرون یه جورایی انگار شوت شد بیرون..بیچاره ها این هیون جونگ هم اعصاب نداره.بلند شدم وگفتم فعلا....من میرم.جونی هم بلند شد وگفت کجا میری؟گفتم فعلا خونه.گفت ساعت چند بیام دنبالت؟گفتم نظرت راجب یه روز تعطیل چطوره؟گفت خیلی خوبه.گفتم راستش.من امروز یکم زودتر باید برم سرکار.گفت مشکلی نیست.گفتم ناراحت که نشدی؟گفت نه چرا؟؟؟؟گفتم نمیدونم.با جونی صمیمی شده بودم.راحت باهاش حرف میزدم.جونی گفت من میرسونمت دیگه حرفی هم نباشه.بعد از کمی مکث گفتم باشه.از جونگی خداحافظی کردم و جونی منو رسوند خونه.پنجشنبه شده بود.قرار بود کل روز رو با جونی باشم.نمیدونستم دقیقا کجا میخواد منو ببره.قرار بود ساعت 9صبح بیاد دنبالم.پیرهن وشلوار چرم سیاه پوشیدم روشم یه کت چرم.که توی این هوای سرد هم گرمم میکرد هم خوشگل.یه کفش پاشنه بلند سیاه هم پوشیدم.موهامو هم محکم بالا بستم.خط چشم خوشگلی هم کشیدم وبرق لبی هم زدم.من هیچ وقت اینقدر به خودم نمی رسیدم.این باعث تعجب بود.نکنه...نه بابا..این چه فکریه...مگه الکیه...عاشق شدن اصلا تو کار ما نیست...نوچ دارم خل میشم...صدای زنگ در اومد.صدای ضربان قلبمو میتونستم بشنوم.مطمئنم بخاطر هیجان زیاد بخاطر رفتن بیرونه و چیز دیگه ای نیست.کیفمو برداشتم و درو باز کردم.جونی بود.گفتم سلام.سرتا پای منو نگ
دیدگاه ها (۱۱)

خخخخخخ قد کوتاهی بد دریه...

هیون خوشتیپ

خوشگله ها

جونگمینی

mafia family

مار ۵

part5::[بچه ها از ایندبه بعد به جای ا.ت میزارم هایان]ویو های...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط