پارت ۱۵ — چیزی بیشتر از یک آشنایی

پارت ۱۵ — چیزی بیشتر از یک آشنایی

صبح روز بعد، کاروان هنوز اجازه‌ی حرکت نداشت.

یورا برای آوردن آب از مسافرخانه بیرون رفت. حیاط تقریباً خالی بود. چند سرباز مشغول آماده کردن اسب‌ها بودن و یونگی کنار میز چوبی، مشغول بررسی نقشه‌ای بود.

یورا اول قصد داشت بی‌تفاوت رد بشه، اما چشمش به نقشه افتاد.

«اون مسیر رو اشتباه کشیدی.»

یونگی سرش را بلند کرد.

چند ثانیه به او نگاه کرد.

«چی؟»

یورا نزدیک‌تر رفت و به نقشه اشاره کرد.

«این رودخونه اینجا نیست. وقتی دیروز از مسیر جنوبی اومدیم، از این قسمت رد شدیم.»

یونگی دوباره به نقشه نگاه کرد.

«مطمئنی؟»

«آره.»

یونگی نقشه را چرخاند و مسیر را با چیزی که یورا گفته بود مقایسه کرد.

بعد خیلی ساده گفت: «درسته.»

یورا کمی جا خورد.

«همین؟»

«باید چی بگم؟»

«هیچی.»

یونگی دوباره به نقشه نگاه کرد.

«ولی این اطلاعات مهمه. مسیر رو عوض می‌کنیم.»

یورا برای لحظه‌ای ساکت ماند.

بعد پرسید: «شما همیشه این‌قدر جدی‌اید؟»

یونگی نگاه کوتاهی به او انداخت.

«وقتی پای جان آدم‌ها وسط باشه، آره.»

جوابش آن‌قدر ساده بود که یورا دیگر چیزی برای شوخی کردن پیدا نکرد.

چند لحظه بعد، یونگی نقشه را جمع کرد.

«تو چرا این‌قدر درباره‌ی مسیرها دقت می‌کنی؟»

یورا مکث کرد.

«نمی‌دونم... شاید چون خودم مدت زیادیه نمی‌دونم کجام.»

یونگی چیزی نگفت.

نه سؤال بیشتری پرسید، نه سعی کرد دلیل حرفش را بفهمد.

فقط گفت:

«پس شاید بهتره کم‌کم مسیرهایی که می‌شناسی رو بیشتر کنی.»

و از کنار او رد شد.

یورا همان‌جا ماند.

این اولین بار بود که با یونگی حرف زده بود و احساس نکرده بود باید از خودش دفاع کند.

نه بحثی شده بود، نه سوءتفاهمی.

فقط یک گفت‌وگوی ساده.

اما همین گفت‌وگوی ساده، چیزی را تغییر داده بود.

از آن روز به بعد، رابطه‌شان دیگر فقط مجموعه‌ای از برخوردهای اتفاقی نبود.

کم‌کم، شناختن همدیگر شروع شده بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۶ — انتخابکاروان بالاخره عصر همان روز اجازه‌ی حرکت گرف...

پارت ۱۷ — شبی که راه بسته شدچند روز از بسته شدن مسیرهای جنوب...

پارت ۱۴ — شبِ روستاشب، زودتر از چیزی که یورا انتظار داشت روی...

پارت ۱۳ — مسیر جنوبیصبح روز بعد، یونگی قبل از طلوع کامل خورش...

پارت ۱۹ — چند روز در روستایونگی مجبور شد چند روز در روستا بم...

پارت ششم — دوبارهچند روز گذشت.یورا کم‌کم به بازار و کوچه‌های...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط