Part
╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 19 ✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
به ثانیه نکشید که خوابم برد...
وقتی بیدار شدم،ساعت 8 بود،یکم گیج بودم...ولی یهو کل خاطرات اومد تو سرم
آهی کشیدم و بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه تا یه چیزی واسه خودم درست کنم...بخوام راستشو بگم،عین خر پشیمونم...قبل از اومدن نورا هم پشیمون بودم ولی خودم قبول نمیکردم...هرشب بهش فکر میکردم هرشب به بلا هایی که سرش آورده بودم فکر میکردم،به التماساش...به گریه هاش...اعصابمو خورد میکرد و این اعصاب خوردی رو سر بقیه خالی میکردم...اعصابم هم بخاطر این خورد میشد که نمیتونستم این حس پشیمونی رو از خودم دور کنم...دیگه داشتم دیوونه میشدم...حتی موقع مسابقه هیچ حمله ای نکردم چون فکر میکردم حقمه...حتی کم هم منو زد....حتی زخمامو خوب کرد،اون قلب بزرگی داره،مطمعنم منو میبخشه
به خودم که اومدم دیدم تخم مرغی که گذاشته بودم سوخته و کامل سیاه شده
باکوگو:لعنتی
سریع ظرف رو گذاشتم زیر آب و سرمو انداختم پایین...اینجوری نمیشه
آبو بستم و رفتم بیرون تو محوطه مدرسه،از اتاق موسیقی صدای آهنگ میومد حتما نورا بود،رفتم سمت اتاق و قبل ازینکه دربزنم در باز شد
یه پوزخند زدو و درو باز گذاشت،دیدن که رفت رو صندلیش نشست
نورا:خب...بازنده...چی میخوای
باکوگو:ببخشید
نورا:بابت؟
باکوگو:گذشته...همه ی اشتباهاتی که کردمفمن متاسفم...من...من نمیخواستم
یهو اخم کرد
نورا:خفه شو...برو بیرون وگرنه بد میبینی
قبلا یه چشمه از کتکاشو دیدم...و حقیقتش میترسم...پش بلند شدمو از در رفتم بیرون
نورا:
لعنتی،وقتی معذرت خواهی کرد سرم درد گرفت....میتونم حس کنم که درصد کنترلم روی نورا اومد پایین...لعنتی باید از باکوگو دوری کنم،این پسر کاملا به کاهش کنترل من روی نورا مرتبطه...شاید عاشقشه...نه،هیچ عشقی وجود نداره،توهم زدم
باکوگو:
از اتاق اومدم بیرون و رفتم توی اتاق تمرین تا تمرین کنم،باید قوی تر بشم...
┃ ✍︎ Written by melik┃
پیج این عزیزدلم نویسنده:
https://wisgoon.com/melika.omega
┃ 🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃ ✦ Part 19 ✦ ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯
⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡
به ثانیه نکشید که خوابم برد...
وقتی بیدار شدم،ساعت 8 بود،یکم گیج بودم...ولی یهو کل خاطرات اومد تو سرم
آهی کشیدم و بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه تا یه چیزی واسه خودم درست کنم...بخوام راستشو بگم،عین خر پشیمونم...قبل از اومدن نورا هم پشیمون بودم ولی خودم قبول نمیکردم...هرشب بهش فکر میکردم هرشب به بلا هایی که سرش آورده بودم فکر میکردم،به التماساش...به گریه هاش...اعصابمو خورد میکرد و این اعصاب خوردی رو سر بقیه خالی میکردم...اعصابم هم بخاطر این خورد میشد که نمیتونستم این حس پشیمونی رو از خودم دور کنم...دیگه داشتم دیوونه میشدم...حتی موقع مسابقه هیچ حمله ای نکردم چون فکر میکردم حقمه...حتی کم هم منو زد....حتی زخمامو خوب کرد،اون قلب بزرگی داره،مطمعنم منو میبخشه
به خودم که اومدم دیدم تخم مرغی که گذاشته بودم سوخته و کامل سیاه شده
باکوگو:لعنتی
سریع ظرف رو گذاشتم زیر آب و سرمو انداختم پایین...اینجوری نمیشه
آبو بستم و رفتم بیرون تو محوطه مدرسه،از اتاق موسیقی صدای آهنگ میومد حتما نورا بود،رفتم سمت اتاق و قبل ازینکه دربزنم در باز شد
یه پوزخند زدو و درو باز گذاشت،دیدن که رفت رو صندلیش نشست
نورا:خب...بازنده...چی میخوای
باکوگو:ببخشید
نورا:بابت؟
باکوگو:گذشته...همه ی اشتباهاتی که کردمفمن متاسفم...من...من نمیخواستم
یهو اخم کرد
نورا:خفه شو...برو بیرون وگرنه بد میبینی
قبلا یه چشمه از کتکاشو دیدم...و حقیقتش میترسم...پش بلند شدمو از در رفتم بیرون
نورا:
لعنتی،وقتی معذرت خواهی کرد سرم درد گرفت....میتونم حس کنم که درصد کنترلم روی نورا اومد پایین...لعنتی باید از باکوگو دوری کنم،این پسر کاملا به کاهش کنترل من روی نورا مرتبطه...شاید عاشقشه...نه،هیچ عشقی وجود نداره،توهم زدم
باکوگو:
از اتاق اومدم بیرون و رفتم توی اتاق تمرین تا تمرین کنم،باید قوی تر بشم...
┃ ✍︎ Written by melik┃
پیج این عزیزدلم نویسنده:
https://wisgoon.com/melika.omega
- ۵.۵k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط