نشسته بودیم رو مبل ماجرارو واسشون گفته بودم اتوسا گفت

نشسته بودیم رو مبل ماجرارو واسشون گفته بودم اتوسا گفت
_منو پانیذ میدونستیم
گفتم:چرا بم نگفتید
_که رابطتون به هم نخور
زنگ در زدن پانیذ رفت باز کرد امیر اومده بود تا اومد تو بالشتی که بقلم بود پرت کردم سمتش و گفتم
_بیشور
امیر: چیه
اتوسا: ارسلان ماجرارو بش گفته
_اسم اون عوضی نیار
پانیذ: میخوای چیکار کنی حالا
_از همین الان فراموشش میکنم
هرچی عکس و فیلم بود پاک کردم ازش زنگ در زدن امیر گفت
_متین
امیر رفت درو باز کرد یهو ارسلان اومد تو گفتم
_اینجا چیکار میکنی
ارسلان: اینجا خونه منه ناراحتی برو بیرون
_اینجا خونه امیر هم هست و اون اجازه داده من تو خونش بمونم
امیر: با گفتگو حلش کنید دعوا لازم نیس
_خفه شو اصلا من میرم
کیفم ورداشتم رفتم بیرون و منتظر بودم اسنپ پیدا شه
~ارسلان
دیانا رفت بیرون اتوسا گفت
_برو برسونش خب باش تو راه هم حرف بزن
امیر: اره برو
~دیانا
ارسلان از در اومد بیرون رومو برگردوندم و همینجوری راه رفتم گفت
_وایسا
گفتم: نه دنبال من نیا من هیچ وقت کاری که تو کردی نمیبخشم پس دست از سر من وردار برو پی زندگیت
_بخدا من دوست دارم
گفتم: من ندارم
چرا دروغ گفتم که دوسش ندارم ولی برا اون که مهم نیس اون که دوسم نداره
~ارسلان
سه بار مشتم زدم به دیوار بعد محکم سرم کوبیدم به دیوار دیانا اومد سمتم گفتم
_تو که رفتی مگه کات نکردیم
دیانا: نه نکردیم توهم نباید اینکار با خودت بکنی
اومدم بقلش کنم گه دیدم کسی روبروم نیس و همش تخیل بود جلوم نگاه کردم دیدم‌ یه پسر مزاحم دیانا شده به من چه ما که کات کردیم وقتی با من بود هیشکی جرعت نمیکرد مزاحمش شه میخواست کات نکنه
~دیانا
پسر میومد جلو و من میرفتم عقب که رفتیم تو یه کوچه بن بست انقدر رفتم عقب که خوردم به دیوار اومد جلوم فاصلمون خیلی کم بود یه دستش گذاشت کنار سرم رو دیوار و گفت
_جون شب بیا خونمون بات کار دارم ج**ه کوچولو
گفتم: ج**ه خوارمادرت بی ادب
_مثل اینکه عجله داری
صورتش اورد نزدیک و لباش نردیک لبام کرد خیلی نزدیک بود که فکر کنم لبام به لباش خورد یهو پرت شد اونور نگاه کردم دیدم ارسلان پسر فرار کرد ارسلان اومد جلوم و دستمال کشید رو لبام و گفت
_کاری که نکرد
گفتم: دلیل نمیبینم که به قریبه ها توضیح بدم...راستی مرسی
رفتم بیرون کوچه ارسلان گفت
_حداقل بزار برسونمت که خیالم راحت باشه اصلا عقب بشین
گفتم: باشه
رفتیم سوار ماشین شدیم و ارسلان منو رسوند خونه رفتم خونه رفتم بالا تو اتاق فرزاد فرزاد داشت لباساش جمع میکرد گفتم
_سلام
فرزاد: باید از این خونه بریم
دیدگاه ها (۱)

فیک شوگا پارت هشتم مافیای بیرحم دختر لجباز

P7ویو جونگکوک:نشسته بودم رو کاناپه یهو دیدم که میونگ اومدمیو...

P¹⁴The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

پارت شانزده

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

کپشن مهمه🎀🐥عروسک من😈🔞پارت دوازدهم رفتم پایین سرمو دور تا دور...

" ویو کوک "صبح از خواب بیدار شدم و به روزی که اصلا دلم نمیخو...

روانی من پارت 5ویو کوک صبح بانوی که از پنجره کوچیک داخل سلو...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part69بلندشدم و برقو خاموش کردمتختم دونفره بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط