بازی عاشقانه قسمت

(بازی عاشقانه قسمت 1)
رفتم تو استودیو.همه داشتن تند تند کار میکردن اصلا هم حواسشون بهم نبود.سلام بلندی کردم ولی هیچکس جواب نداد.یهو رئیس صدام زد.رفتم پیشش.وگفتم سلام رئیس اینجا چه خبره؟گفت امروز قراره یه گروه بیان برای عکس برداری.گفتم چه خوب!بطری اب رو برداشتم واب رو توی لیوان ریختم تا خواستم یه ذره اب بخورم گفت عکاس مخصوص نیومده تو باید عکس بگیری.سرفم گرفت.تمام اب پاشید تو صورت رئیس.سریع معذرت خواهی کردم وبا یه دستمال صورت رئیس رو تمیز کردم.تندتند گفتم اخه رئیس من نمیتونم...سونبه چرا نمیاد؟این کار از من برنمیاد.بازومو گرفت واز اتاق بیرونم کرد وگفت باید انجام بدی وگرنه اخراجی...اون هم دیگه نمیاد.وای بدبخت شدم .من چیکار کنم؟من تا حالا اینجا عکس نگرفتم استرس دارم....لعنت به تو سونبه....سعی کردم اروم باشم چندتا نفس عمیق کشیدم ورفتم سمت دوربین.داده ها رو حذف کردم وتنظیمش کردم.پالتومو در اوردم وگذاشتم تو اتاقم.موهامو هم بستم.امروز یه پیرهن سفید استین بلند با یه شلوار جین ابی تنگ پوشیده بودم.وبا بوت سیاهم.که تا زیر زانوم بود.موهای خوشگل قهوه ایم رو هم بستم.سرم با دوربین گرم شد که دو نفر اومدن داخل.برگشتم دوتا مرد بودن.گفتم شما میخواین عکس بگیرین؟یکیشون گفت بله.نگاهی به ساعت انداختم.ساعت 9بود.الان اون گروهه میومدن.نمیتونستم ازشون عکس بگیرم.گفتم الان نمیشه برین بیرون.همون پسره دوباره گفت چرا؟گفتم دوست ندارم عکس بگیرم.گفت اوه که اینطور..یهو یکی اومد داخل وگفت هی جون بیا!!همون پسره که باهام حرف میزد رفت.ولی یکی دیگشون هنوز روبه روی من ایستاده بود.یهو همون پسره که اومده بود جون رو صدا زد دوباره برگشت وگفت جونگی تو هم بیا دیگه...داری چیکار میکنی؟اسم این یکی هم جونگی بود.اینم رفت.این گروهه هم نیومدن.دیگه استرسی نداشتم.حسابی هم اعتماد به نفس داشتم اعتماد به نفسم شده بود غرور وتکبر...یهو رئیس اومد داخل.وپشت سرش چهارتا پسر اومدن.دوتاش که همون جونگی وجونی بودن.یکیش هم همون بود که اومد واینا رو صدا زد.رئیس رو به من ایستاد وگفت نارشا ده دقیقه صبرکن تا گروهشون کامل بشه.گفتم باشه.دوباره سرگرم دوربین شدم.رئیس رفت ودوتا از کارمندا رو فرستاد یکیشون برای تنظیم نور بود ویکی دیگشون تنظیم دکور واینجور کارا...ودوتا از گریمور ها هم اومدن.گریمور ها از استودیو نبودن.شاید با خود گروه اومدن.جونگهه اومد پیشم وگفت نونا کمک میخوای؟گفتم کمکم کنی ممنونت میشم.جونگهه دوستمه اونم مثل من عکاسی میکنه ..پسر خوبیه دوسال از من کوچیک تره..20سالشه...ولی کارش خیلی خوبه.جونگهه گفت عکساشونو با چه تمی میخوان؟گفتم کسی به من چیزی نگفته.جونگهه برگشت ورو به پسرا گفت عکساتون رو برای چی میخواین؟همون که اسمش جون بود گفت کمپانی گفته بگیریم.جونگهه گفت تمش چطوری باشه؟همون پسره که اسمش جونگی بود گفت بذارین لیدر بیاد.جونگهه هم شونه ای بالا انداخت وگفت باشه.جونگی یهو گفت اه هیون اومد.یه پسری اومد داخل.جونگهه سلامی داد وکنار من ایستاد.پسره اصلا جواب جونگهه رو هم نداد.پسره رو به همون که اومد واینا رو صدا زد گفت کیوسوئیچ رو بده.کیو گفت چرا؟چیزی شده؟چیزی نگفت...کیو هم دست کرد تو جیبش وسوئیچ رو داد بهش.هیون سریع رفت بیرون.سرمو برگردوندم واروم گفتم اینا حالشون خوب نیست.یهو یکیشون رو به من گفت
-------
دوستان اینم از قسمت اول داستان بازی عاشقانه...نظرتون چیه؟خوبه؟فکر میکنین بهش چی میگن؟کسی فهمید چی گفت؟چرا هیون اینجوری بود؟....نظرات کمتر از 15تا قسمت بعدی رو نمی ذارم.اگه بیشتر از 15تا شد قسمت بعدی رو بیشتر میذارم.
دیدگاه ها (۱۱)

کیم هیون جونگ

که یهو.........دیدیم بابام آشفته اومده تو گفتم چیزی شده (علا...

ادامه پارت یک

بیب من برمیگردمپارت: 117جونگکوک بعد از اینکه سفارش داد نشست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط