[اول پارت بالایی رو‌ بخونید]

[اول پارت بالایی رو‌ بخونید]

ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾𝓁
𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1
𝒫𝒶𝓇𝓉:23

ترک سیاه روی کتاب هر لحظه بزرگ‌تر می‌شد.
مثل تار عنکبوتی که روی شیشه پخش بشه.
ا/ت خیره مونده بود.
+این دیگه چیه...؟
تهیونگ چند قدم جلو رفت.
صورتش از همیشه جدی‌تر بود.
_دروازه.
لوسی با رنگ پریده گفت:
"گفتی سه شب مونده بود.
_باید سه شب مونده باشه.
نگاهش روی کتاب ثابت موند.
_اما یکی از اون طرف داره مجبورش می‌کنه زودتر باز بشه.
باد سردی داخل خونه پیچید.
چراغ‌ها شروع کردن به خاموش و روشن شدن.
و ناگهان...
از داخل ترک سیاه صدای زمزمه‌های نامفهومی بلند شد.
ده‌ها صدا.
صدها صدا.
انگار هزار نفر همزمان حرف می‌زدن.
ا/ت ناخودآگاه عقب رفت.
ولی تهیونگ جلوتر رفت.
درست مقابل کتاب.
+تهیونگ...
مرد بدون اینکه برگرده گفت:
_پشت سرم بمون.
برای اولین بار...
صدایش ترسیده بود.
و همین باعث شد قلب ا/ت فشرده بشه.

───

صدای شکستن بلندی شنیده شد.
کرررررررک!
ترک وسط کتاب بازتر شد.
و دست سیاهی از داخلش بیرون اومد.
دستی غیرانسانی.
لاغر.
دراز.
با ناخن‌های تیز.
لوسی جیغ کشید.
ا/ت ناخودآگاه دستشو گرفت.
دست دوم.
دست سوم.
و بعد ده‌ها دست دیگر.
همه داشتن خودشون رو از داخل شکاف بیرون می‌کشیدن.
تهیونگ زیر لب لعنتی گفت.
و همان لحظه...
چشم‌هایش سرخ درخشید.
سایه‌های تاریک دور بدنش پیچیدن.
برای اولین بار، ا/ت قدرت واقعی اونو دید.
قدرت یک شیطان رانده‌شده.

───

موجودات جیغ کشیدن و به سمتشان هجوم آوردن.
اما قبل از رسیدن...
سایه‌های تهیونگ مثل زنجیر دورشان پیچید.
چند موجود در تاریکی خرد شدن.
صدای وحشتناکی توی خونه پیچید.
لوسی با ناباوری زمزمه کرد:
"خدای من..."
ا/ت اما فقط تهیونگ را نگاه می‌کرد.
چون می‌دید هر بار که از قدرتش استفاده می‌کند...
رنگ صورتش کمی بیشتر می‌پرد.
انگار چیزی داشت از وجودش کم می‌شد.

───

چند دقیقه بعد...
خانه دوباره ساکت شد.
آخرین موجود هم ناپدید شده بود.
اما ترک روی کتاب هنوز آنجا بود.
و حتی بزرگ‌تر از قبل.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
و ا/ت همان لحظه فهمید.
مشکلی وجود دارد.
+تهیونگ...
مرد آرام به کتاب نگاه کرد.
سکوت.
بعد خیلی آرام گفت:
_فقط یک راه مونده.
قلب ا/ت فرو ریخت.
چون لحنش را شناخت.
این لحن آدمی بود که تصمیمش را گرفته.
+چه راهی؟
تهیونگ جواب نداد.
فقط کتاب را برداشت.
و ا/ت ناگهان همه‌چیز را فهمید.
+نه.
مرد بالاخره به او نگاه کرد.
لبخند کوچکی زد.
همان لبخندی که اولین بار دیده بود.
+نه.
این بار صدایش لرزید.
+تو نمی‌تونی...
_می‌تونم.
+تهیونگ...
_این کتاب منو به این دنیا وصل کرده.
سکوت.
_اگه نابود بشه...
بقیه جمله را نگفت.
نیازی هم نبود.
ا/ت فهمیده بود.

───

لوسی آرام پرسید:
"بعدش چی میشه؟"
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
و بعد برای اولین بار...
راستش را گفت.
_یا نابود میشم.
قلب ا/ت ایستاد.
_یا برای همیشه بین دنیاها زندانی میشم.
سکوت سنگینی خونه رو پر کرد.
ا/ت حس کرد نفس کشیدن یادش رفته.
نه.
این پایان قرار نبود این شکلی باشه.
بعد از تمام این اتفاقات...
بعد از تمام این ماه‌ها...
نه.
+حتماً راه دیگه‌ای هست.
تهیونگ نگاهش کرد.
خیلی طولانی.
خیلی آرام.
انگار می‌خواست چهره‌اش را حفظ کند.
_کاش بود، کوچولو.
و برای اولین بار بعد از مدت‌ها...
ا/ت اشک‌هایش را نتوانست نگه دارد.

───

کتاب روی میز افتاده بود.
و ترک سیاه هر لحظه بزرگ‌تر می‌شد.
تهیونگ به آن خیره شد.
می‌دانست وقت زیادی باقی نمانده.
اما هنوز...
هنوز نتوانسته بود نگاهش را از ا/ت بردارد.
انگار چیزی در دلش نمی‌گذاشت خداحافظی کند.
چیزی که خودش هم دلیلش را نمی‌دانست.
و در همان لحظه...
ا/ت ناخودآگاه دستش را روی شکمش گذاشت.
حرکتی کاملاً غریزی.
کاملاً بی‌اختیار.
و برای کسری از ثانیه...
چشم‌های تهیونگ روی آن حرکت ثابت ماند.
اخم خیلی خفیفی روی صورتش نشست.
انگار چیزی حس کرده باشد.
چیزی عجیب.
چیزی آشنا.
اما قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید...
صدای شکستن دوباره از کتاب بلند شد.
و این بار...
کل خانه لرزید.
پایان نزدیک‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردند...


اوک‌دوستان کم‌کم خداحافظی کنین😭🥀
دیدگاه ها (۶)

ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾𝓁 𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1 𝒫𝒶𝓇𝓉:22جیغ جیسو دوباره توی خونه پ...

خشگلمو فالو کنین🙃🤍@saraeevvvvv

ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾𝓁𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1𝒫𝒶𝓇𝓉:21هیچ‌کس چیزی نگفت.حتی بارون ه...

پدر خانده؟ ۳ (پایان)سه سال گذشت. ات هجده ساله شد.جونگکوک دیگ...

ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾𝓁𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1𝒫𝒶𝓇𝓉:15ا/ت چند ثانیه فقط به تهیونگ ...

ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾𝓁𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1𝒫𝒶𝓇𝓉:17هوای خانه سنگین شده بود.نه ف...

ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾𝓁𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1𝒫𝒶𝓇𝓉:18تق!این بار شیشه پنجره ترک بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط