انیا به دیوار پشت تخت دامیان نگاه میکنه که کلی عکس از انی
انیا به دیوار پشت تخت دامیان نگاه میکنه که کلی عکس از انیا بود و همش پر از قلب بود: با پیغمبر...
سریع پیژامه میپوشه میپره بیرون و سعی میکنه اینو فراموش کنه
بکی: انیا بیا اینجا پیشم بشین
انیا کنار بکی میشینه: ببین بکی ممکنه من بپرم بغلت اگه خیلی ترسناک بود یهو جیغ نزنی
بکی: عیب نداره بابا
بعد از اینکه همه نشستن بکی به آروین چسبیده بود *آقا تازه فهمیدم ماریا هم هستتتت*
الکس و ماریا هم کنار هم نشسته بودن و چسبیده بودن بهم و انیا هم مستقل داشت با خودش دست و پنجه نرم میکرد که جیغ نزنه و دامیان هم اصلا براش مهم نبود
انیا:ا...ام خب... من میرم خوراکیارو بیارم
بکی: تو راه از بین نری*از ترس*
انیا:ن...نه بابا
ماریا: میشه منم بیام
انیا: چرا که نه
ماریا و انیا باهم میرن تو آشپزخونه و انیا میره سمت میزی که همه بچه ها خوراکیاشونو گزاشته بودن و یکی یکی بازشون میکنه و میریزه توی ظرف
ماریا: راستی فیلم خیلی ترسناک بود ولی یک ساعت بعد تموم میشه و بعدش دامیان توی تلویزیون اهنگ بی کلام میزاره و بعضیا میان بخونن
انیا: وای من واقعا استعداد اهنگ خونی ندارمم
ماریا: همچنین
انیا دوتا ظرف پر از چیپس به ماریا میده:میگم میتونی اینو ببری پیش بچه ها؟
ماریا میگیره ظرفارو: حتما
انیا یکم بعد تا به خودش میاد میبینه کف دستشو با چاغو زخمی کرده: دیوونه...
انیا وقتی داشت دنبال یچیزی که دستشو بپوشونه میگشت صدای دویدن میشنوه و یکی سریع درو باز میکنه: دامیان!
دامیان برمیگرده:داداش؟
اسم داداش دامیان یکم سخته همون داداش میگیم: دامیان نامزدت و بابا دارن میان اینجا!
دامیان:وایستا چی؟
دامیان سریع میره سمت بچه ها: بچه ها سریع برین تو اتاق مهمان قایم شید بابام ببینتتون زنده نمیزارنتون
بچه ها قبول میکنن و سریع قایم میشن و دامیان میره تو اتاقش تا لباساشو عوض کنه و وقتی لباسای انیارو میبینه یکم سرخ میشه ولی سریع میاد بیرون و دست انیا رو میگیره: توهم باهام میای
انیا:واسه چی؟؟
دامیان: که بابامو راضی کنی نرم خارج!
انیا: عه وا راست میگی بزار
انیا میره همون لباسای که باهاش تا اینجا اومده رو میپوشه
هیچ ایده ای برای ادامش ندارم باید یکم فکر کنم که انیا با عمل بهشون بگه دامیان نمیره و یا با حرف😭
#رمان
#اسپای_فمیلی
#خانواده_جاسوس
سریع پیژامه میپوشه میپره بیرون و سعی میکنه اینو فراموش کنه
بکی: انیا بیا اینجا پیشم بشین
انیا کنار بکی میشینه: ببین بکی ممکنه من بپرم بغلت اگه خیلی ترسناک بود یهو جیغ نزنی
بکی: عیب نداره بابا
بعد از اینکه همه نشستن بکی به آروین چسبیده بود *آقا تازه فهمیدم ماریا هم هستتتت*
الکس و ماریا هم کنار هم نشسته بودن و چسبیده بودن بهم و انیا هم مستقل داشت با خودش دست و پنجه نرم میکرد که جیغ نزنه و دامیان هم اصلا براش مهم نبود
انیا:ا...ام خب... من میرم خوراکیارو بیارم
بکی: تو راه از بین نری*از ترس*
انیا:ن...نه بابا
ماریا: میشه منم بیام
انیا: چرا که نه
ماریا و انیا باهم میرن تو آشپزخونه و انیا میره سمت میزی که همه بچه ها خوراکیاشونو گزاشته بودن و یکی یکی بازشون میکنه و میریزه توی ظرف
ماریا: راستی فیلم خیلی ترسناک بود ولی یک ساعت بعد تموم میشه و بعدش دامیان توی تلویزیون اهنگ بی کلام میزاره و بعضیا میان بخونن
انیا: وای من واقعا استعداد اهنگ خونی ندارمم
ماریا: همچنین
انیا دوتا ظرف پر از چیپس به ماریا میده:میگم میتونی اینو ببری پیش بچه ها؟
ماریا میگیره ظرفارو: حتما
انیا یکم بعد تا به خودش میاد میبینه کف دستشو با چاغو زخمی کرده: دیوونه...
انیا وقتی داشت دنبال یچیزی که دستشو بپوشونه میگشت صدای دویدن میشنوه و یکی سریع درو باز میکنه: دامیان!
دامیان برمیگرده:داداش؟
اسم داداش دامیان یکم سخته همون داداش میگیم: دامیان نامزدت و بابا دارن میان اینجا!
دامیان:وایستا چی؟
دامیان سریع میره سمت بچه ها: بچه ها سریع برین تو اتاق مهمان قایم شید بابام ببینتتون زنده نمیزارنتون
بچه ها قبول میکنن و سریع قایم میشن و دامیان میره تو اتاقش تا لباساشو عوض کنه و وقتی لباسای انیارو میبینه یکم سرخ میشه ولی سریع میاد بیرون و دست انیا رو میگیره: توهم باهام میای
انیا:واسه چی؟؟
دامیان: که بابامو راضی کنی نرم خارج!
انیا: عه وا راست میگی بزار
انیا میره همون لباسای که باهاش تا اینجا اومده رو میپوشه
هیچ ایده ای برای ادامش ندارم باید یکم فکر کنم که انیا با عمل بهشون بگه دامیان نمیره و یا با حرف😭
#رمان
#اسپای_فمیلی
#خانواده_جاسوس
- ۱.۳k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط