برف آرام میبارید

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁹¹.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨


برف آرام می‌بارید.
دانه‌های سفید روی موهای لوسیا می‌نشستند و بی‌آنکه متوجه شود، آرام آب می‌شدند.

آنا با لبخند کنارشان ایستاده بود.
لوسیا خنده‌ی کوتاهی کرد، دستش را روی بازوهای جونگکوک که دورش حلقه شده بود گذاشت و گفت:

_ آره… منم دلم تنگ شده بود.

جونگکوک لبخند زد، آهسته دست‌هایش را باز کرد و لوسیا را چرخاند تا رو‌به‌رویش بایستد. نگاهش مستقیم و بازیگوش بود.

_ خب… غیر از بغل، راه دیگه‌ای برای رفع دلتنگی نیست؟

لوسیا ابرو بالا انداخت:

_ مثلاً؟

جونگکوک کمی خم شد، با انگشت اشاره به لبش ضربه‌ی کوچکی زد و گفت:

_ یه بوسه کوچولو… درست همین‌جا.

آنا بی‌اختیار دستش را روی دهانش گذاشت تا خنده‌اش بلند نشود.

لوسیا چند لحظه با ناباوری نگاهش کرد، بعد خندید:

_ چرت نگو!

جونگکوک اخم ساختگی کرد و یک قدم عقب رفت:

_ مگه بار اولته؟

لوسیا خشکش زد. سرمای هوا را دیگر حس نمی‌کرد؛ گونه‌هایش بی‌اجازه گرم شده بودند.
مشت آرامی به بازویش زد:

_ مسخره‌بازی درنیار… اینجا مدرسه‌ست!

جونگکوک شانه بالا انداخت:

_ خب که چی؟

لوسیا چشم‌غره‌ای رفت، برگشت سمت ساختمان و گفت:

_ برای کلاس دیر می‌شه. بجنبین.

آنا با خنده جلوتر رفت.
جونگکوک دست‌هایش را داخل جیب فرو کرد و پشت سر لوسیا راه افتاد.

چند قدم که رفتند، نگاهش به لرزش خفیف شانه‌های لوسیا افتاد. آهی کشید، بی‌هیچ حرفی کتش را درآورد و از پشت روی شانه‌هایش انداخت.

لوسیا متعجب به کت نگاه کرد، بعد برگشت سمتش.

جونگکوک با لحنی نیمه‌جدی گفت:

_ با این هوا چرا لباس گرم‌تر نپوشیدی؟

لوسیا چند بار پلک زد… و ناگهان خندید.

جونگکوک ابرو در هم کشید:

_ الان چی گفتم که خنده‌داره؟

لوسیا خنده‌اش را کنترل کرد و گفت:

_ یاد اون روز افتادم… وقتی هنوز باهم سر جنگ بودیم. هوا بادی بود، کتتو دادی بهم… خودت دکمه‌هاشو بستی و دقیقاً همین جمله رو گفتی.

چند لحظه مکث کرد. نگاهش نرم‌تر شد:

_ اون موقع توجه نکردم… ولی الان که می‌شنوم… یه کم شیرینه.

لبخند آرامی بین‌شان رد و بدل شد.
جونگکوک این‌بار بی‌صدا خندید، دستش را بالا آورد و موهای لوسیا را به‌هم ریخت:

_ دلم واسه اون وحشی‌بازیات تنگ شده.

لوسیا سریع دستش را کنار زد:

_ موهامو به‌هم نریز! … یکی می‌زنم تو دهنتا!

جونگکوک خندید:

_ پس هنوزم یه ذره از لوسیای خشن مونده.

لوسیا اخم نمایشی کرد، چرخید و تندتر راه افتاد:

_ ساکت باش و راه بیا. اگه به خاطر تو دیر کنم میکشمت!

جونگکوک با خنده دست‌هایش را بالا برد:

_ باشه، باشه! تسلیمم!

برف همچنان آرام می‌بارید.
رد قدم‌هایشان روی زمین سفید کنار هم می‌افتاد؛
و بین شوخی‌های کوچکشان، گرمایی بود که حتی زمستان هم نمی‌توانست خاموشش کند.

ادامه دارد...
شرط: لایک ۱۰۰ کامنت ۴۰
دیدگاه ها (۶۴)

خوشگلای فلور، میخواستم یچیزی بگم در مورد رمان هشدار قرمز.حدو...

حمایت شه..@memento.mori

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁹⁰..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨صدای زنگ که در ساختمان پیچید،...

فالو شه♡https://wisgoon.com/jeon_aisel

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸⁷..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨نسیم ملایمی بینشان می‌وزید؛ ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶³..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨آسمان با غرشی ناگهانی، ابر ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط