مادری رفت خدمت امام صادق علیه السلام.

مادری رفت خدمت امام صادق علیه السلام.
گفت پسرم خیلی وقت است از مسافرت برنگشته خیلی نگرانم
حضرت فرمود صبر کن پسرت برمی گردد... رفت و چند روز دیگر برگشت و گفت پس چرا پسرم برنگشت... حضرت فرمود مگر نگفتم صبر کن؟ خب پسرت برمی گردد دیگر... رفت اما از پسرش خبری نشد... برگشت؛ آقا فرمود مگر نگفتم صبر کن؟ دیگر طاقت نیاورد... گفت آقا خب چقدر صبر کنم؟...... نمی توانم صبر کنم..... به خدا طاقتم تمام شده...
حضرت فرمود برو خانه پسرت برگشته... رفت خانه دید واقعاً پسرش برگشته... آمد پیش امام صادق، آقا جریان چیست؟ نکند مثل رسول خدا به شما هم وحی نازل می شود؟
آقا فرموده بود به من وحی نازل نشده اما: «عِند فناءِ الصّبر یأتی الفَرج.....» صبر که تمام بشود فرج می آید....
.
دیدگاه ها (۶)

امام حسن(ع) به اهل بيت خود میفرمود:من به زهر شهيد خواهم شد م...

دنیا برایش متوقف شد.لب‌هایش لرزید.— «نه...»صدایش شکست.— «نه،...

سناریو:مرگ پنهان/پارت آخر**نویسنده**سه ماه از مرگ ایزوکو می‌...

چند پارتی جونگکوکپارت اول ات — ۱۹ ساله: دختری مهربان، برون‌گ...

سلام بلوبری سناریو جدید و درخواستی

فیک : بین راندها

مادری رفت خدمت امام صادق علیه السلام.گفت پسرم خیلی وقت است ا...

‌این روزها زیاد یاد آن مادری می افتم که رفت پیش امام صادق عل...

‌این روزها زیاد یاد آن مادری می افتم که رفت پیش امام صادق ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط