اسم فیک: عشق اجباری من
اسم فیک: عشق اجباری من
پارت: هجدهم
مین جی:
ف فه فهمیدم (بغض ترس)
جونگکوک:
چند ثانیه فقط بهش خیره موندم.
بعد آروم دستم رو از روی بازوش برداشتم و بدون حرفی به سمت ماشین رفتم.
مین جی:
هنوز شوکه بودم.
آروم پشت سرش رفتم و سوار ماشین شدم.
جونگکوک هم بدون اینکه نگاهم کنه ماشین رو روشن کرد.
تمام مسیر توی سکوت گذشت.
نگاهم به پنجره بود اما هر چند لحظه دستم رو روی بازوم میکشیدم
هنوز کمی درد داشت.
جونگکوک:
چند بار خواستم چیزی بگم
اما سکوت کردم.
بالاخره بعد چند دقیقه گفتم:
جونگکوک: مینجی.
مین جی:
اروم سرمو برگردوندم سمتش
جونگکوک:برای کاری که امروز کردم
دلیل داشتم.
مین جی:
اخم ریزی کردم
مین جی: چه دلیلی؟
جونگکوک:
(چند ثانیه سکوت)
جونگکوک: اگر الان بهت بگم
شاید دیگه دلیلی برای ادامه ی این ازدواج نباشه
مین جی:
تعجب کردم
مین جی: یعنی چی؟
جونگکوک:فقط اینو بدون
هر چیزی که درباره من فکر میکنی، حقیقت کامل نیست.
مین جی:
حرفش باعث شد بیشتر گیج بشم.
اما چیزی نگفت و دوباره سکوت کرد.
(۲۰ مین بعد)
ماشین جلوی عمارت ایستاد.
خواستم پیاده بشم که صداش باعث شد متوقف بشم.
جونگکوک:مینجی
مین جی:
بهش نگاه کردم
جونگکوک:تا وقتی حقیقت رو نمیدونی
دوباره درباره برادرم حرف نزن
مین جی:
برای اولین بار
توی صداش خشم نبود.
فقط یه خستگی عمیق بود.
جونگکوک:یه روزی حقیقت رو میفهمی...
اون موقع شاید متوجه بشی چرا امروز اینطوری رفتار کردم.
مین جی:
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
برای اولین بار حس کردم شاید پشت اون سردی
یه درد بزرگ پنهان شده.
ماشین حرکت کرد و من فقط به رفتنش نگاه کردم.
اما یه سوال توی ذهنم موند
جئون جونگکوک واقعاً چه چیزی رو از همه پنهان میکنه؟
شرط: 17 لایک ❤️ | 14کامنت 💬 | 5 بازنشر 🔄
پارت: هجدهم
مین جی:
ف فه فهمیدم (بغض ترس)
جونگکوک:
چند ثانیه فقط بهش خیره موندم.
بعد آروم دستم رو از روی بازوش برداشتم و بدون حرفی به سمت ماشین رفتم.
مین جی:
هنوز شوکه بودم.
آروم پشت سرش رفتم و سوار ماشین شدم.
جونگکوک هم بدون اینکه نگاهم کنه ماشین رو روشن کرد.
تمام مسیر توی سکوت گذشت.
نگاهم به پنجره بود اما هر چند لحظه دستم رو روی بازوم میکشیدم
هنوز کمی درد داشت.
جونگکوک:
چند بار خواستم چیزی بگم
اما سکوت کردم.
بالاخره بعد چند دقیقه گفتم:
جونگکوک: مینجی.
مین جی:
اروم سرمو برگردوندم سمتش
جونگکوک:برای کاری که امروز کردم
دلیل داشتم.
مین جی:
اخم ریزی کردم
مین جی: چه دلیلی؟
جونگکوک:
(چند ثانیه سکوت)
جونگکوک: اگر الان بهت بگم
شاید دیگه دلیلی برای ادامه ی این ازدواج نباشه
مین جی:
تعجب کردم
مین جی: یعنی چی؟
جونگکوک:فقط اینو بدون
هر چیزی که درباره من فکر میکنی، حقیقت کامل نیست.
مین جی:
حرفش باعث شد بیشتر گیج بشم.
اما چیزی نگفت و دوباره سکوت کرد.
(۲۰ مین بعد)
ماشین جلوی عمارت ایستاد.
خواستم پیاده بشم که صداش باعث شد متوقف بشم.
جونگکوک:مینجی
مین جی:
بهش نگاه کردم
جونگکوک:تا وقتی حقیقت رو نمیدونی
دوباره درباره برادرم حرف نزن
مین جی:
برای اولین بار
توی صداش خشم نبود.
فقط یه خستگی عمیق بود.
جونگکوک:یه روزی حقیقت رو میفهمی...
اون موقع شاید متوجه بشی چرا امروز اینطوری رفتار کردم.
مین جی:
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
برای اولین بار حس کردم شاید پشت اون سردی
یه درد بزرگ پنهان شده.
ماشین حرکت کرد و من فقط به رفتنش نگاه کردم.
اما یه سوال توی ذهنم موند
جئون جونگکوک واقعاً چه چیزی رو از همه پنهان میکنه؟
شرط: 17 لایک ❤️ | 14کامنت 💬 | 5 بازنشر 🔄
- ۴۳۱
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط