پارت پنجاهوسوم | نقطهضعف
پارت پنجاهوسوم | نقطهضعف
جئون جونگکوک
همهچیز در چند ثانیه به آشوب کشیده شد.
صدای درگیری و فریادها فضای ویلا را پر کرده بود. افراد ایان بیشتر از چیزی بودن که انتظارش رو داشتیم و همین باعث شده بود عقب راندنشون سخت باشه.
جیهان و لیام کنار جونگکوک میجنگیدن و رُزا و میچا سعی میکردن خودشون رو از درگیری دور نگه دارن.
اما ایان یک چیز رو فهمیده بود.
لارا.
هر بار که نگاهش به لارا میافتاد، سعی میکرد خودش رو به سمتش برسونه.
جونگکوک با دیدن این صحنه بیشتر عصبانی میشد.
ـ ازش فاصله بگیر!
ایان لبخند کوتاهی زد.
ـ حالا فهمیدم چرا اینقدر عصبانی میشی...
جونگکوک لحظهای مکث کرد.
ایان ادامه داد:
ـ اون نقطهضعف توئه.
ـ اشتباه کردی.
صدای جونگکوک سرد بود.
ـ اون نقطهضعف من نیست.
نگاهش روی لارا ثابت موند.
ـ دلیله که هنوز سر پام.
ایان دوباره به سمت لارا حرکت کرد، اما جیهان جلوی مسیرش قرار گرفت.
ـ حتی فکرشم نکن.
درگیری دوباره بالا گرفت.
با وجود مقاومت شدید افراد ایان، تعدادشون زیاد بود و فرصت کافی برای دستگیر کردن ایان وجود نداشت.
بالاخره جونگکوک فریاد زد:
ـ باید از اینجا بریم! الان!
لیام سریع در خروجی رو پیدا کرد و همه به سمت قسمت پشتی ویلا رفتن.
چند دقیقه بعد، وقتی از مسیر جنگلی فاصله گرفتن، بالاخره صدای درگیری پشت سرشون محو شد.
ایان و افرادش دیگه پیداشون نکرده بودن.
---
جونگکوک همین که مطمئن شد لارا سالمه، خودش رو بهش رسوند.
لارا هنوز میلرزید و اشک روی صورتش بود.
جونگکوک محکم در آغوشش گرفت.
ـ تموم شد...
لارا چیزی نگفت.
جونگکوک چند لحظه همونطور نگهش داشت و با نگرانی صورتش رو نگاه کرد.
ـ درد داری؟
لارا سرش رو به نشونهی منفی تکون داد، اما هنوز گریه میکرد.
جونگکوک با نگرانی گفت:
ـ دردت به جونم... تموم شد، خب؟ دیگه نمیذارم کسی بهت نزدیک بشه.
لارا با صدای لرزون گفت:
ـ خیلی ترسیده بودم...
ـ میدونم.
بعد کمی مکث کرد.
ـ ولی دیگه تموم شده.
لارا اشکهاش رو پاک کرد و برای چند لحظه فقط بهش نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ دوستت دارم...
جونگکوک برای لحظهای ساکت موند.
نگاهش توی چشمهای لارا ثابت شد.
بعد با لبخند کوتاهی گفت:
ـ من دوستت ندارم...
لارا با تعجب نگاهش کرد.
جونگکوک ادامه داد:
ـ من روانیتم.
لارا با وجود اشکهاش خندید.
ـ دیوونه...
جونگکوک هم لبخند زد.
چند قدم اونطرفتر، میچا دستش رو جلوی دهانش گذاشته بود و اشک توی چشمهاش جمع شده بود.
رُزا هم با چشمهای خیس لبخند میزد.
جیهان و لیام به هم نگاه کردن.
جیهان آرام گفت:
ـ بالاخره...
لیام خندید.
ـ فکر کنم همهمون منتظر همین بودیم.
میچا با خندهی لرزونی گفت:
ـ من از اول میدونستم!
رُزا اشک گوشهی چشمش رو پاک کرد.
ـ فقط خودشون نمیفهمیدن.
همه با وجود خستگی و ترسی که هنوز از اتفاقات چند دقیقهی قبل توی وجودشون بود، لبخند زدن.
اما هیچکس نمیدونست این پایان ماجرا نیست...
چون ایان هنوز آزاد بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تاداننننن🤣✨
سوپرایز شدین نهههه؟ حیححححح
نظرتوننن؟
جئون جونگکوک
همهچیز در چند ثانیه به آشوب کشیده شد.
صدای درگیری و فریادها فضای ویلا را پر کرده بود. افراد ایان بیشتر از چیزی بودن که انتظارش رو داشتیم و همین باعث شده بود عقب راندنشون سخت باشه.
جیهان و لیام کنار جونگکوک میجنگیدن و رُزا و میچا سعی میکردن خودشون رو از درگیری دور نگه دارن.
اما ایان یک چیز رو فهمیده بود.
لارا.
هر بار که نگاهش به لارا میافتاد، سعی میکرد خودش رو به سمتش برسونه.
جونگکوک با دیدن این صحنه بیشتر عصبانی میشد.
ـ ازش فاصله بگیر!
ایان لبخند کوتاهی زد.
ـ حالا فهمیدم چرا اینقدر عصبانی میشی...
جونگکوک لحظهای مکث کرد.
ایان ادامه داد:
ـ اون نقطهضعف توئه.
ـ اشتباه کردی.
صدای جونگکوک سرد بود.
ـ اون نقطهضعف من نیست.
نگاهش روی لارا ثابت موند.
ـ دلیله که هنوز سر پام.
ایان دوباره به سمت لارا حرکت کرد، اما جیهان جلوی مسیرش قرار گرفت.
ـ حتی فکرشم نکن.
درگیری دوباره بالا گرفت.
با وجود مقاومت شدید افراد ایان، تعدادشون زیاد بود و فرصت کافی برای دستگیر کردن ایان وجود نداشت.
بالاخره جونگکوک فریاد زد:
ـ باید از اینجا بریم! الان!
لیام سریع در خروجی رو پیدا کرد و همه به سمت قسمت پشتی ویلا رفتن.
چند دقیقه بعد، وقتی از مسیر جنگلی فاصله گرفتن، بالاخره صدای درگیری پشت سرشون محو شد.
ایان و افرادش دیگه پیداشون نکرده بودن.
---
جونگکوک همین که مطمئن شد لارا سالمه، خودش رو بهش رسوند.
لارا هنوز میلرزید و اشک روی صورتش بود.
جونگکوک محکم در آغوشش گرفت.
ـ تموم شد...
لارا چیزی نگفت.
جونگکوک چند لحظه همونطور نگهش داشت و با نگرانی صورتش رو نگاه کرد.
ـ درد داری؟
لارا سرش رو به نشونهی منفی تکون داد، اما هنوز گریه میکرد.
جونگکوک با نگرانی گفت:
ـ دردت به جونم... تموم شد، خب؟ دیگه نمیذارم کسی بهت نزدیک بشه.
لارا با صدای لرزون گفت:
ـ خیلی ترسیده بودم...
ـ میدونم.
بعد کمی مکث کرد.
ـ ولی دیگه تموم شده.
لارا اشکهاش رو پاک کرد و برای چند لحظه فقط بهش نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ دوستت دارم...
جونگکوک برای لحظهای ساکت موند.
نگاهش توی چشمهای لارا ثابت شد.
بعد با لبخند کوتاهی گفت:
ـ من دوستت ندارم...
لارا با تعجب نگاهش کرد.
جونگکوک ادامه داد:
ـ من روانیتم.
لارا با وجود اشکهاش خندید.
ـ دیوونه...
جونگکوک هم لبخند زد.
چند قدم اونطرفتر، میچا دستش رو جلوی دهانش گذاشته بود و اشک توی چشمهاش جمع شده بود.
رُزا هم با چشمهای خیس لبخند میزد.
جیهان و لیام به هم نگاه کردن.
جیهان آرام گفت:
ـ بالاخره...
لیام خندید.
ـ فکر کنم همهمون منتظر همین بودیم.
میچا با خندهی لرزونی گفت:
ـ من از اول میدونستم!
رُزا اشک گوشهی چشمش رو پاک کرد.
ـ فقط خودشون نمیفهمیدن.
همه با وجود خستگی و ترسی که هنوز از اتفاقات چند دقیقهی قبل توی وجودشون بود، لبخند زدن.
اما هیچکس نمیدونست این پایان ماجرا نیست...
چون ایان هنوز آزاد بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تاداننننن🤣✨
سوپرایز شدین نهههه؟ حیححححح
نظرتوننن؟
- ۳۰۲
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط