میروم از روزگارت در غروبی سردِ سرد

میروم از روزگارت در غروبی سردِ سرد
کوله بارم پر زحسرت ،سینه مالامال درد

مهر ،آبان ، شاید آذر ، این چه فرقی میکند؟
در همین پاییز زیبا ،فصل ریزش های زرد

از تمام من فقط یک خاطره میماندو
روح آسیمه سرم مانند بادی دوره گرد

هیچ کس جز تو نمیداند که در این عاشقی
غصه ها با قلب من در آخر بازی چه کرد

بعد تنها ماندنت شاید بفهمی تو ، که من
پای عشقت مانده بودم عاشقانه ،مردِ مرد....
دیدگاه ها (۴)

نه آرامشت رابه چشمـﮯ وابسته کن،نه دستت رابه گرماے ...

دل حریمی است که حرمت دارد ...لمس دست هر نامحرم بر ضریح حرمش ...

دلم تنگ است از این دنیا... چرایش را نمیدانم! من این شعر غ...

تقدیر چرا خواست بیایی سر راهم؟یعنی چه که افتاد به چشم تو نگا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط