حالا اما ریندو نه به اجساد فکر می‌کرد نه به دفن کردن و پن

حالا اما ریندو نه به اجساد فکر می‌کرد نه به دفن کردن و پنهان کردن.
ذهنش سراسر یاد و خاطره و فکر زنی شده بود که شب گذشته تو آغوشش اشک می‌ریخت و التماس می‌کرد.
در تمام طول زندگی اش ده ها بار تجاوز کرده بود. صد ها بار با فاحشه ها خوابیده بود و دوست دخترای متفاوتی رو تو تختش نگه داشته بود.
هرکدومشون رو روز بعد فراموش می‌کرد. صورت و اسم هیچکدومشون رو یادش نمیومد. اون با همچین زندگی ناسالمی حالا نمیتونست بپذیرد که چرا اینطور گرفتار همچین دختری شده باشد.
صبح آن روز بعد از رفتن ران ساعت ها با خودش فکر کرده و خودشو قانع کرده که این فقط یه سوهژ کوچکه. دختری که قرار بود آزار و اذیتش کنه و بعد مثل با دستمال کاغذی دورش بندازه.
تو محالات میدید که کامیل هم به اون فکر میکنه.
کارگران بونتن شروع به روی هم چیدن کمد ها کردن و ریندو دیگه اهمیتی نمی‌داد. پولشون بعدا به صورت نقد به اونها داده می‌شد. اون نظارت کرده بود و حالا دیگه وظیفه ای نداشت.
دو ساک پول بدون حتی یه دلار کمتر به کوکونوی تحویل داده می‌شد. اگر حتی گوشه یکی از پول ها تا میفتاد هر سه نفر مارگر میمردن.
ریندو پله هارو رفت و از در پشتی ساختمون خارج شد. قبلا این مسیر رو چک کرده بود. دوربین مداربسته نداشت. مستقیم به در پشتی ساختمان دیگه ای می‌خورد. واردش شد و گس از روشن کردن ماشینش از ساختمون خارج شد.
پلیس ها هنه گوش به فرمان پول کوکو بودن اما با این حال اعضای بونتن باز هم احتیاط میکردن. اگر اجساد گیدا میشد میتونستن بگن فقط ساکن ساختمون بغلی هست نه نائب رئیس امپراطوری قتل و جنایت ژاپن.
سیگاری روشن کرد و سرعتش رو بیشتر کرد.
اطمینان داشت که کامیل رو قبل از این یه جای دیگه ای هم دیده نمی‌دونست کجا.
به چیزی مثل سرنوشت اعتقاد نداشت. اگه یه رهگذر ساده بود هم اصن اینطوری تو خاطرش نمیموند.
اگه کامیل آنقدر براش آشنا بود پس حتما اونم برای کامیل آشنا بود. با خودش احد کرد دفعه بعد ما هم رو دیدن حتما بپرسه.

(^o^) (^o^)
یوشیرو و رفقاش با ولع و اشتها پیتزاهایشون رو میخوردن. کامیل اونهارو در بازتاب شيشه پنجره میدید. با خودش قسم خورد که هرگز دیگه هیچوقت لب به هیچ پیتزایی نزنه.
با اشتیاق مثلث هارو تو دهنشون فرو میدادن و با دهانی باز با هم دیگه شوخی میکردن.
هر زمان دیگه ای غیر از این موقعیت شوم بود کامیل هم به جمعشون میپیوست. کامیل از ضد حال بودن در یک جمع خوشحال متنفر بود.
حالا می‌فهمید هر خوشحالی رو نباید به پای یه شادی پاک نوشت. هر خنده ای زیبا نبود و هر جمع و هر شوخی صمیمی ای دوست داشتنی نبود.
سر روی زانوهاش گذاشت. هنوزم سیمان هارو نگاه می‌کرد. اونها براش معبد آرامش شده بودن.
در میان یه خاطره مزخرف از ایتسوکی یاو صدای زنگ تلفنی بلند شد. ایتسوکی سریع ساکت شد. جیمز در یک حرکت تیکه پیتزا رو قورت داد و با شوکه ترین حالا ممکن گفت :
( کانو داره زنگ میزنه! )
تموم خونه سراسر یخ زد. جو یهو سنگین شد. اما این تنها کامیل بود که گوش هاش بیشتر از همیشه تیز شد.
قصد داشت سر از کار این سه نفر دربیاره....

خوش اومدید به پارت های جدید ✨
دیدگاه ها (۴)

بیا پایینمن فکر میکنم داستان این ران به بونتن خیانت کرده و ا...

بچه ها کپشن مهم درباره ی سناریو ریندو :خب دوستان من سناریو ر...

+ ( یوشیرو تو نمیتونی.... ما... ما ازدواج کردیم من زنتم!) و ...

#آموزشی | درس یک🔅پول چیه؟ به چه دردی میخوره؟🔸فرض کن برای خری...

و بعد نانسی آروم بغل گوش میا خم شد + خب حالا چه حسی داره؟ ای...

P29دامیان انیا رو پرنسسی بقل کرد و برد تو اتاق گذاشت رو تخت ...

P25عروس فراری ⚠️اقا یه یه بگین نوسیدنه رو عوض کنم یا نه فقط ...

p24²عروس فراریولی این جعبه کاملا سالمه ریندو کاکوچو هم جعبه ...

شروع ات دختر ریندو بود مامانش تو یک سالگی از دست داد به علت ...

startخوب یکی که ایدی نداشتگذاشتمش پست قبلی یه ایده داده بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط