part 65

part 65






تهیونگ« من خودمم هنوز که هنوزه تو شکم»

جین« وایسا ببینم تو مطمئنی آلینا اینارو راست گفته؟»

تهیونگ« معلومه هیونگ،میگم داشت گریه میکرد بچه دستاش میلرزید موقع تعریف کردن»

یونگی« فقط پنج سالش بود یه بچه ی پنج ساله رو چطوری میتونن بندازن شب تا صبح تو انباری»

جیمین« اصلا خودمو که جاش میزارم تمام بدنم میلرزه»

نامجون« چطور دلشون اومد یه دختر کوچولو رو که هیچی از خشم و دنیای اطرافش نمیدونه رو اینطوری تنبیه کنن؟»

تهیونگ« آلینا بهم گفت واسه ی همین بود اوایل که اومده بودم از شما میترسیدم فکر میکردم شما هم منو قراره تنبیه کنید»

جیهوپ« واسه همین بغلش کرده بودی؟»

تهیونگ« بعد از اینکه باهم حرف زدیم یکم گریه کرد منم برای اینکه حالش بهتر بشه بردم صورتش رو بشوره و وقتی نشسته بودم تا صورتشو خشک کنم یه کاری کرد که اولش باورم نشد»

جونگکوک« چی؟»

تهیونگ« خودش اومد جلو و محکم بغلم کرد»

جین« جدی؟ »

تهیونگ« آره بعد گفت داداش خیلی خوب شد با شما حرف زدم سبک شدم و حتی ازم تشکر کرد که به حرفاش گوش دادم»

یونگی« حتما تا حالا کسی رو نداشته اینارو بهش بگه»

نامجون« من هنوزم احساس میکنم همه ی اینا شوخی بودن»

جیمین« منم،آخه جدا چطوری میشه دو نفر در این حد بی رحم باشن؟»

جیهوپ« اصلا فکر نکردن این موضوع میتونه چه تاثیری روی روحیش بزارن»

جین« نه دیگه جدا اینطوری نمیشه اگه تا چند دقیقه پیش شک داشتم الان مطمئن شدم که امکان نداره اجازه بدم آلینا برگرده پیش اونا تو اون خونه»

یونگی« منم اجازه نمیدم»

جیمین« اما چطوری میتونیم هیونگ»

جین« میتونیم بریم دادگاه و با قاضی حرف بزنیم البته این آخرین راهه»

تهیونگ« اما اونطوری که ممکنه شهرت خودمون به خطر بیفته»

جونگکوک« الان این مهمه؟ اون بچه تا وقتی پیش اونا باشه من نمیتونم راحت بگیرم»

جیهوپ« هی هی آروم باشید،ما باید اول با خودشون حرف بزنیم و قانعشون کنیم اگه نشد من توی دادگاه آشنا دارم میتونیم کارامون رو انجام بدیم بدون اینکه کسی مارو بشناسه»




جونگکوک یکم دیگه تو سالن نشست اما دیگع طاقت نیاورد و بلند شد.



نامجون« کجا میری کوک؟»

جونگکوک« دارم میرم پیش آلینا»



جین که احساسشو درک کرده بود گفت:



جین« اینطوری خیلی تابلوعه یه چیزی بردار براش ببر و بگو اومدم بهت سر بزنم»

جونگکوک« باشه فکر خوبیه»





جونگکوک رفت از تو آشپزخونه یه لیوان شیر برداشت و توی یه بشقاب چندتا کوکی گذاشت و رفت بالا دم در اتاق آلینا دید که چراغ خاموشه ولی بازم در زد.



& بله؟



جونگکوک وقتی صداشو شنید درو باز کرد و رفت تو و چون نمی‌خواست نور اذیتش کنه فقط نور مخفی های دور اتاقو روشن کرد‌،و دید که آلینا با لباس خواب و موهای بافته شده دراز کشیدن رو تخت و تا کوک رو دید بلند شد و نشست.



& داداش شمایین؟

جونگکوک« آره منم گفتم قبل از اینکه بخوابم بیام پیشت»



جونگکوک شیر و بشقاب رو گذاشت کنار میز و بعدش نشست پیش آلینا.



جونگکوک« چطوری کوچولو؟»

& خوبم

جونگکوک« راحتی اینجا؟»

& آره مشکلی ندارم

جونگکوک« اگه چیزی خواستی بهم بگو ها حتما »

& چشم داداش

جونگکوک« میدونی اتاق من کجاست؟»

& نه،کجا؟

جونگکوک«درست بغل اتاق تو خوشگلم»

& آهان پس اون اتاق شما بود

جونگکوک« آره »




ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط